شاگردان امام شافعی در مکتب بغداد

نویسنده: 
علی آقا صالحی
شاگردان امام شافعی در مکتب بغداد
امام شافعی نزدیک به پانزده سال از اواخر عمر پر برکت خود را به تدریس و تحقیق و نقد و بررسی علوم اسلامی و پژوهش و بازنگری در آراء خود و دیگران صرف نمود و در سه شهر مهم جهان اسلام، «مکه، فسطاط و بغداد» حلقه‌های تدریس و علوم و معارف دینی و ادبیات و فقه اسلامی دایر کرد و در این مدت اندک ولی پربار، موفق شد شاگردان و دانشجویان مجتهد زیادی را پرورش دهد. این دانشجویان تحت نظارت استاد برجسته و دلسوز خود به چنان درجه‌ای از اجتهاد و علم و معارف ربانی رسیده بودند که حیرت و شگفتی همگان را بر انگیخت. این امام همام در تدریس و پرورش شاگردان خود شیوه و سبک ویژه و منحصر به فردی داشت که متأسفانه قرن‌ها حوزه‌های علمی و دینی اسلامی از آن غفلت حاصل کرد و به رکود و تقلید و حاشیه‌نگاری دچار شد و جز اندک مواردی، جای آن همه تلاش، نوآوری، پویایی و اجتهاد آزاد که در قرون اولیه اسلامی وجود داشت، خالی ماند. 
امام شافعی، به طور عملی به شاگردان خود ثابت کرد که نباید در دام تقلید، خود را اسیر و گرفتار سازند و با رفتار و گفتار صادقانه‌ی خود به آنان فهماند که حق و حقیقت قابل اغماض نیست و پژوهشگر حق طلب باید نقادی و تحقیق دائمی را سرلوحه‌ی برنامه کاری خود قرار دهد و همین تشویق‌ها و انگیزه‌های ربّانی بود که آن شاگردان فداکار را به مردانی عالم، زاهد، پرهیزکار و آزاداندیش تبدیل کرد که بسیاری از آنان خود به درجه‌ی اجتهاد مطلق رسیدند و در ترویج و نشر افکار و عقاید و اجتهادات امام نقش عمده و اساسی ایفا نمودند. داوود بن علی ظاهری که خود درجه‌ی مجتهد مطلق را داراست، در این باره چنین می‌گوید: «شخصیت‌هایی که در محضر محمد بن ادریس شافعی کسب علم و دانش نمودند، کسانی اند که در زهد و تقوا و علم و فقاهت و پایداری بر راه دین، کم نظیراند، هم چون احمد بن حنبل، سلیمان بن داوود، حمیدی و کرابیسی و...، برای هیچ یک از مجتهدان و دانشمندان دیگر اسلامی چنین اتفاق شگفت انگیزی رخ نداده است.» ابن حجر عسقلانی، زندگی نامه‌ی تعدادی از این بزرگان و مجتهدان روزگار را در کتاب «توالی التأسیس» گردآوری کرده که از مجموع آنان نام چندین تن را ذکر می‌کند که به درجه‌ی اجتهاد آزاد رسیده‌اند. هم چون امام مزنی، ابوثور، احمد بن حنبل، اسحاق بن راهویه و... که بیست و چهار نفر از این بزرگان از جمله استادان امام بخاری، ده نفر از استادان امام مسلم و بیست نفر از استادان باقی محدثان صحاح سته بوده‌اند.
امروزه نیز کم و بیش دانشمندان و فقهای بنام و آزاداندیش فراوانی وجود دارند که هم چنان بر اعتقاد، باور و سبک اجتهادی شافعی به فعالیت علمی خود ادامه می‌دهند و علی رغم شماتت و سرزنش طاعنان، تا حدودی پا را از دایره‌ی تنگ تقلید مذهبی بیرون نهاده و با شجاعت و شهامت تمام، به اجتهاد آزاد روی آورده و مردم را به تحقیق و پژوهش آزادانه و دوری از تقلید و دنباله روی کورکورانه فرا می‌خوانند و در صدد اصلاح باورهای پوسیده و زنگار گرفته‌ی برخی از فقیهان کج اندیش و عافیت طلب بر آمده‌اند و با دیدگاه‌های نواندیشانه و بینشی تازه و سعه‌ی صدر بر آنند تا به حوزه‌های غبار گرفته‌ی علوم فقهی، پویایی، شادابی و نشاط تازه‌ای ببخشند. از جمله‌ی این دانشمندان بزرگ می‌توان، دکتر مصطفی زرقا، مرحوم کاک احمد مفتی زاده و دکتر یوسف قرضاوی و... را نام برد. [1]
اکنون بر آنیم تا زندگی نامه‌ی آن دسته از شاگردان برگزیده‌ای که در تبیین، نقل و تثبیت مذهب شافعی نقش اول و اساسی ایفا کرده و در منطقه جغرافیایی «بغداد»زیسته‌اند، به ترتیب بیان کنیم. هرچند بررسی اندیشه و فعالیت علمی و تأثیر و تأثرات این بزرگان در تکامل و پویایی جامعه‌ی نوپای فقهی آن زمان، خود نیازمند نگاشتن کتاب‌هایی جداگانه و مبسوط است، اما امیدوارم که خوانندگان و دانشجویان عزیز با مطالعه‌ی این مختصر با برخی از ویژگی‌های این بزرگان آشنا شده و بر حجم فعالیت‌های علمی و تحقیقاتی خود بیافزایند.
ابوعبدالله ابراهیم پسر خالد الکلبی البغدادی، سال 170 هجری در شهر بغداد به دنیا آمد. لقبش ابوثور است. از جمله‌ی اصحاب رأی به شمار می‌آمد تا این که امام شافعی به بغداد آمد، امام ابوثور با شنیدن نام و آوازه علمی‌اش، مشتاقانه به حضورش شتافت و در مجلس وعظ و تدریس او شرکت نمود و از نزدیک با آراء و نظریات اجتهادی اش آشنا و به او علاقه مند گشت و پس از چندی در زمره‌ی شاگردان توانا و پر تلاشش قرار گرفت. ابوثور آراء و نظریات موسوم به قدیم امام شافعی را به خوبی نقل و روایت نمود تا جایی که امام مسلم بن حجاج نیشابوری و دیگران، با اعتماد کامل به نقل روایات او پرداخته‌اند.
ابن ندیم در کتاب «الفهرست» چنین می‌گوید: « ابوثور فقه و اصول را در محضر شافعی آموخت و روایات زیادی از او نقل کرده و حتی در برخی مسائل با نظریات امام شافعی مخالفت داشته است. در مسائل اجتهادی تقریباً مستقل عمل می‌نموده است و از مذهب شافعی، مذهب دیگری منشعب نمود و خود بنیانگذار آن شد. در واقع بیش تر اجتهادها و کتاب‌های فقهی اش بر اساس اصول و قوانین تدوین شده‌ی مذهب شافعی نوشته است. اغلب مردم آذربایجان و بخشی از ارمنستان پیرو نظریات فقهی او هستند.» [2]
امام ابوثور، فردی متواضع، حق طلب و با انصاف بود، هنگامی که شهرت و آوازه‌ی شافعی را از زبان مردم می‌شنود، ابتدا باور نمی‌کند و حتی هنگامی که از نزدیک با امام روبرو می‌شود، ناباورانه و با حالتی از استهزا سؤالاتی می‌پرسد و پاسخ‌های دندان شکن، عالمانه و قاطع می‌شنود همین حادثه موجب می‌شود تا به خود آید و از حرکت غیر منطقی و ناشایسته‌ی خود پشیمان گردد و دست از رفتار و کردار بدعت آمیز بردارد و از صمیم دل مشتاق شخصیت و شیفته‌ی بیانات شیرین و دلنشین و دانش وسیع و استدلال‌های کوبنده‌ی امام می‌گردد و با شور و شوق وصف ناپذیر ر زمره‌ی شاگردان وفادارش قرار می‌گیرد.
ابن ابی حاتم و حافظ بیهقی روایت عبرت آموز و جالبی از امام ابوثور آورده‌اند که می‌گوید: « ابوثور گفت: هنگامی که شافعی به عراق آمد، حسن کرابیسی، که درباره‌ی اصحاب رأی با من اختلاف نظر داشت، پیشم آمد و گفت: فردی از اصحاب حدیث به بغداد آمده و دارد در مبانی فقه و اصول بحث و مناظره می‌کند، بیا با هم برویم و مقداری با او به مناظره و جر وبحث بنشینیم و مسخره اش کنیم. آماده شدیم و با هم به محضر امام شافعی رسیدیم. ابتدا حسین کرابیسی سؤال مهمی پرسید، شافعی لب به سخن گشود و سخنان خود را با استناد آیات و احادیث بیان می‌کرد و می‌گفت: خدا و رسولش چنین و چنان می‌فرمایند و هم چنان ادامه داد تا این که هر دو نفر بهت زده شدیم، انگار فضای منزل در برابر دیدگانمان تیره و تار گشته بود. سپس تصمیم گرفتیم از رفتار ناپسند و بدعت آمیز خود دست کشیده و توبه نماییم و مخلصانه در زمره‌ی پیروانش قرار گیریم و با افتخار و این بار با شوق و رغبت تمام در کلاس‌های فقه و اصول او شرکت کنیم.» [3]
با توجه به مفاد این روایت، ممکن است چنین استنباط گردد که ابوثور برخورد خود را با امام شافعی، عملی بدعت آمیز دانسته و آن را حمل بر اصحاب رأی نموده است و البته این مسأله نشان از شدت تعصب و گرایش تند او به مذهب امام شافعی دارد تا جایی که نظریات امام را بر هر مجتهد دیگری ولو فقهای تابعین نیز برتری می‌داد. در این باره، حافظ بیهقی روایتی با سند خود به داوود بن علی ظاهری نقل می‌کند که گفت: « من نزد ابوثور کلبی بودم که مردی از در وارد شد و گفت: ای ابوثور، آیا می‌دانی که مردم با چه مصیبتی روبرو شده‌اند؟ گفت: بگو چه شده است ؟ گفت: مردم می‌گویند ثوری (سفیان ثوری) از امام شافعی فقیه تر است. گفت: پاک و منزه است پروردگار. آیا حقیقتاً چنین گفته‌اند؟ گفت آری. گفت: ما هم می‌گوییم که شافعی از ابراهیم نخعی و اطرافیانش فقیه تر و داناتر است.». امام ابوثور می‌گوید: « من نزدیک به پنجاه سال کتاب‌های شافعی را مورد مطالعه و تحقیق قرار داده و به تدریس آنان اشتغال داشته‌ام.»
امام ابوثور در شهر بغداد به بحث و مناقشه با سایر فقیهان و دانشمندان روزگار خود پرداخت و با استدلال قوی و بیان نیرومند خود، هر لحظه بر جمعیت دوستداران و مشتاقان شافعی می‌افزود تا این که در سال (240) هجری در همان شهر بدرود حیات گفت و همان جا به خاک سپرده شد.
ابومحمد الاشنوی در کتاب «طبقات شافعیه»، درباره امام ابوثور کلبی چنین نوشته است: «ابوثور یکی از پیشوایان و بزرگان مکتب شافعی است، کنیه اش ابوعبدالله و لقبش ابوثور بود. از بزرگانی چون سفیان بن عنبه و بن علیه و عبیده بن حمید و ابن معاویه و وکیع و معاذ بن معاذ و عبدالرحمان مهدی و شافعی نقل روایت کرده است. افراد زیادی از او روایت کرده و ایشان را فردی ثقه و مورد اعتماد بر شمرده‌اند.»
ابن حیان گوید: « ابوثور یکی از دانشمندان و پیشوایان مشهور و بسیار متواضع و فروتن بود. بهترین کتاب‌ها را در فقه شافعی و ترویج و اشاعه‌ی آن و دفع و اقناع مخالفان نوشت. » خطیب بغدادی در این باره می‌گوید: « ابتدا ابوثور بر مذهب اهل رأی بود تا این که شافعی به بغداد آمد و با او اختلاف پیدا کرد و از رأی خود برگشت و در زمره‌ی دانشمندان و صاحب نظران اهل حدیث قرار گرفت.» [4]
ابوحاتم معتقد است که ابوثور مردی خردگرا و اهل رأی می‌باشد و گاهی مرتکب اشتباه می‌شد و گاهی هم نظریاتش درست بود، ولی نمی‌توان او را محدثی معتبر دانست.» اما به نظر می‌رسد این سخنان بسیار تند و مبالغه آمیز است. اهل رأی بودن موجب جرح و قدح کسی نمی‌شود، بنابراین این سخن چندان معتبر و قابل قبول به نظر نمی‌رسد. در واقع ابوثور از دانشمندان طراز اول این رشته‌ی علمی به شمار می‌رود.
سخن ابوحاتم که قائل است به این که جایگاه ابوثور به گونه‌ای نیست که بشود از او حدیث استماع نمود، هرچند مردی معتبر و دارای تألیفات زیاد است، شاید منظورش این باشد که ابوثور فردی نیست که مثل حافظان حدیث، احادیث و اخبار زیادی روایت کرده باشند، بدون تردید ابوثور تخصص فقهی اش بسیار بر حدیث شناسی اش غلبه داشته است و هرگاه از دانشمندان اهل حدیث و حافظان آن در مسائل فقه سؤالی می‌شد، آنان سؤال کننده را به ابوثور حواله می‌دادند و به او توصیه می‌کردند تا نزد ابوثور برود و جواب سؤالش را از ایشان دریافت کند. در برخی مسائل فقهی دارای آراء و نظریات خاص خود بوده است که حاکی از استقلال رأی و اجتهاد آزاد او می‌باشد.
عبدری یکی از دانشمندان بزرگ در این باره می‌گوید: « همه‌ی فقیهان اتفاق نظر دارند که پرداخت قرض بر وصیت مقدم است، جز ابوثور که بر عکس آنان اعتقاد دارد، به نظر چنان است که این اجتهاد بر خلاف اجماع فقها چیز نادری باشد یا شاید ابوثور بر اجماع آنان اطلاع حاصل نکرده باشد که در این صورت اگر می‌دانست، در این باره به مناظره می‌نشست و یا این که عبدری ثابت نشده است، در صورتی که ما در جاهای دیگری می‌بینیم که خلاف این نظر داده است.» [5]
ابن منظر به نقل از ابوثور می‌گوید: « شخص مقروضی برده‌ای داشت و وصیت کرد که او را با پسرش آزاد کنند، پس از وفات به فتوای ابوثور وصیت باطل شد، چون ابوثور بر این باور بود که ابتدا باید قرضش پرداخت شود و طلبکاران طلب خود را بگیرند، بعد به وصیت عمل شود. » در جای دیگر به اجتهاد آزاد پرداخته و می‌گوید: « هرگاه، دو نفر در تعیین جهت قبله اختلاف پیدا کردند و اجتهاد یکی خلاف دیگری بود، در آن صورت جایز است، هر کدام به دیگری اقتدا کند و به امامت او نماز بخواند، مانند کسی که پیرامون کعبه نماز می‌خواند که اقتدا کردن به هرکدام از آنان جایز است، هرچند مخالف یکدیگر باشند.»
ابوعاصم گوید: « ابوثور از شافعی پرسید: درباره‌ی مردی که دو عدد تخم مرغ را از دو مرد، جداگانه خریده است و آن را در جیب خود نهاده و یکی شکسته و محتوایش خارج شده باشد، چه نظری داری؟ تخم مرغ سالم متعلق به کدام یک از آنان است؟ شافعی فرمود: به او دستور می‌دهم تا حجت و دلیل بیاورد. گفت: اگر آن مرد بگوید نمی‌دانم چه می‌شود ؟ فرمود: من هم به او می‌گویم: به خانه ات برگرد، ما مفتی هستیم نه علامت گذار.»
او می‌گوید: « از شافعی شنیدم که فرمود: در جلسه‌ای شرکت داشتم که در آن محمد بن حسن و گروهی از بنی‌هاشم و قریش و دیگران از اهل علم حضور داشتند. محمد ابن حسن گفت: کتابی نوشته‌ام، اگر کسی بتواند چیزی از آن را رد کند، شتری به او جایزه می‌دهم. من (امام شافعی) گفتم: همه‌ی کتابت را مطالعه کردم و جز جمله‌ی «بسم الله الرحمن الرحیم» همه را خطا و اشتباه یافتم. گفت: برخی از آنان را بگو که چیست. گفتم: تو نوشته‌ای که، اهل مدینه چنین گفته‌اند: اگر منظورت از اهل مدینه همه‌ی آنان باشد، اشتباه محض است، زیرا همه‌ی مردم مدینه بر صحت سخن تو متفق نیستند و اگر منظورت تنها امام مالک باشد، باز هم اشتباه است ؛ زیرا او تمام اهل مدینه نیست در حالی که می‌دانیم برخی از دانشمندان مدینه با بعضی از نظریات و آرای او در حال حیاتش مخالفت می‌ورزیدند، بنابراین هر کدام از دو مسأله را مد نظر داشته باشی، به خطا رفته‌ای.»
باز هم در روایتی دیگر آمده است که ابوثور گفت: « شافعی گفت: فضل بن ربیع به من گفت: دوست دارم مناظرات تو را با حسن بن زیاد لؤلؤی بشنوم. من به او گفتم: چنین نخواهم کرد. ولی برخی از شاگردانم را وادار می‌کنم تا در حضور تو با او به مناظره و جدل بنشینند. گفت: چنان کن. ابوثور گوید: شافعی یکی از یاران ما را به نام «کوفی» حاضر کرد. هنگامی که کوفی و حسن بن زیاد لؤلؤی در حضور شافعی و فضل بن ربیع به مناظره نشستند، کوفی رو به او کرد و گفت: اهل مدینه برخی از آرای دوستان ما را بر نمی‌تابند و نمی‌پذیرند، می‌خواهم در این مورد از تو سؤالی بپرسم. لؤلؤی گفت: بپرس. گفت: درباره‌ی مردی که در حال نمازخواندن، زن بی گناهی را متهم به زنا سازد، نظرت چیست؟ پاسخ داد: نمازش باطل است. گفت: پس وضویش چه می‌شود؟ گفت: وضویش صحیح است. گفت: اگر در نماز بخندد چه حکمی دارد؟ گفت: باید دوباره وضو بگیرد و از نو نمازش را بخواند. در این جا بود که کوفی به او گفت: بنابراین متهم کردن زنان بی گناه در نماز از نظر شما آسان تر از خندیدن در آن است. گفت: در این مسأله گیر افتادی. سپس از کوره در رفت و در آن مجلس بیرون پرید.»
ابوداوود سیستانی، امام مسلم نیشابوری و ابن خلف البزار و محمد بن صالح او را معتمد دانسته و از او نقل روایت کرده‌اند. کتاب‌های زیادی در حدیث و فقه اسلامی نگاشته است. برخی از احادیثی که ابوثور روایت کرده است بدین شرح است:
از ابی هریره (رض) روایت کرده است که گفت: پیامبر (ص) فرمود: « لو تعلمون او یعلمون ما فی الصف الاول کانت قرعه » « اگر می‌دانستید یا می‌دانستند که در صف اول (عبادت) چه نهفته است، برای به دست آوردن آن قرعه می‌زدید.»
از ابن عمر (رضی الله عنهما) روایت می‌کند که پیامبر (ص) زکات فطر را واجب نمود که یک صاع خرما یا جو بر هر بنده‌ی آزاد زن یا مرد مسلمان. عبیدالله پسر یحیی گفت: « عمویم به من گفت: از احمد ابن حنبل پرسیدم چه خاطره‌ی نیکویی از ابوثور داری؟ فرمود: جز خیر و نیکی از او ندیده‌ام. اما نوشته‌هایش مرا شگفت زده نکرده است.»
ابوبکر العین گفت: « از امام احمد پرسیدم: درباره‌ی ابوثور چه نظری داری؟ گفت: نزدیک پنجاه سال است که او را بر روش اهل سنت می‌شناسم. او از نظر من هم چون سفیان ثوری است.» محمد ابن خالد براتی گوید: « نزد احمد ابن حنبل بودم که مردی درباره حکم حلال و حرام سؤالی پرسید. امام فرمود: خداوند ترا رحمت کند، این سؤال را از کسی دیگر غیر از ما بپرس. گفت: ای ابا عبدالله ما می‌خواهیم تو به آن پاسخ دهی. گفت: از فقهای دیگری هم چون ابوثور بپرس.»
خطیب ابن عبدالله قاضی مصر از ابن شعیب روایت می‌کند که گفت: « ابوثور انسانی دانشمند و یکی از فقهای مورد اعتماد مأمون بود.» احمد ابن اسحاق نهاوندی به نقل از ابن سهیل روایت می‌کند که: « مردی از اهل علم که نامش را فراموش کرده‌ام به من گفت: در جلسه‌ای که برخی فقها هم چون ابن معین و ابوخیثمه و خلف ابن سالم نیز شرکت داشتند. ناگهان زنی وارد شد و آنان را در حال مذاکره و مجادله یافت که داشتند می‌گفتند: پیامبر (ص) درباره‌ی فلان مسأله چنین و چنان فرموده و فلان کس آن را روایت کرده است و جز فلانی راوی دیگری ندارد و.... آن زن پرسید: آیا زن حائضه می‌تواند مرده را غسل دهد یا نه؟ آن همه فقیهان بهت زده به همدیگر نگریستند و کسی نتوانست به زن پاسخ مناسب دهد، تا این که امام ابوثور از را رسید، به آن زن گفتند، اگر می‌خواهی به جواب صریح و قاطع برسی، باید سؤالت را از این مرد بپرسی. آن زن نزد امام ابوثور رفت و سؤالش را با او در میان گذاشت. امام ابوثور چنین پاسخ داد: آری زن می‌تواند مرده را غسل دهد به دلیل حدیثی که قاسم از حضرت ام المومنین عایشه (رضی الله عنها) روایت نموده است، که پیامبر (ص) خطاب به عایشه (رضی الله عنها) فرمود: حیض در اختیار تو نیست.» در روایت دیگری حضرت عایشه (رضی الله عنها) می‌فرماید: «من موهای سر پیامبر (ص) را شانه می‌زدم و مرتب می‌کردم در حالی که در عادت ماهانه بودم.» ابوثور با استناد به این روایت خطاب به آن زن گفت: « هرگاه بتوان با آن وضعیت موی سر زنده را مرتب کرد به طریق اولی می‌توان با مرده نیز همین کار را انجام داد. »
همه‌ی دانشمندان حاضر در جلسه ناگهان به سخن آمدند و گفتند: حق همان است که تو گفتی و ما روایت و احادیث متعددی بر صدق این سخن در دست داریم. سپس شروع کردند به آوردن آن روایات. در این هنگام، آن زن رو به فقها کرد و گفت: پس تا حالا کجا بودید و چرا هیچ کس از شما به سؤال من پاسخ نداد؟»
در روایت دیگری آمده است که زکریا ابن یحیی گفت: « از بدر ابن مجاهد شنیدم که می‌گفت: سلیمان شاذکونی به من گفت: نظر شافعی را بنویس و نزد ابوثور برو و بگو این مذهب اصحاب و دوستان ما است که تا کنون بر آن واقف شده و شناخته‌ایم. به او گفتم که اولاً، ابوثور از دانشمندان اهل رأی است و به قول و نظر عراقیان گرایش دارد. تا این که شنیدیم امام شافعی به بغداد آمد. ابوثور با او اختلاف پیدا کرد و به جر و بحث پرداخت. سپس از رأی و عقیده‌ی پیشین خود دست برداشت و تسلیم نظر شافعی شد و در ردیف یاران مذهب اهل حدیث در آمد. ابوثور خود اعتراف می‌کند که در یک مجادله رو در رو در برابر شافعی کم آورده و اسیر حق گویی او شده است. در این هنگام شخصی به او می‌گوید: ای ابوثور آیا این مرد حجازی بر تو غلبه یافت ؟ در جواب می‌گوید: آری، او بر حق است. وقتی که یک ماه از این واقعه سپری شد و شافعی متوجه شد که من به او علاقه مند شده و در زمره‌ی مریدانش قرار گرفته‌ام به من گفت: ای اباثور حالا هر سؤالی داری بپرس. در آن روز به این دلیل به سؤالت پاسخ ندادم که دیدم تو حالت عادی نداری و با تمسخر و استهزا سؤال را مطرح می‌کنی.»
عبدالله ابن حنبل می‌گوید: « من در تشییع جنازه‌ی ابوثور کلبی شرکت کردم. هنگامی که به خانه برگشتم. پدرم گفت: کجا بودی. گفتم: در تشییع جنازه‌ی ابوثور کلبی. فرمود: خدایش رحمت کند. به راستی که او دانشمندی فقیه بود.»
سرانجام این فقیه توانا و دانشمند، در ماه صفر سال 240 هجری در شهر بغداد وفات یافت و در گورستان باب الکناس بغداد مدفون شد. امام رافعی درباره‌ی او می‌گوید: « هرچند ابوثور از جمله‌ی معدود افرادی است که در طبقه‌ی اول شاگردان و فقهای شافعی قرار می‌گیرد، ولی خود مجتهدی مطلق و آزاد اندیش بود و مذهب و مشرب مستقلی در فقه و اصول داشت.»
ابن رشد اندلسی در کتاب «بدایة المجتهد»، ابوثور را به عنوان یک مجتهد مستقل و صاحب مکتب، هم چون شافعی و مالک و سایر مجتهدان آورده و به ذکر آراء و اجتهادات او پرداخته است به گونه‌ای که در برخی مسائل نظریاتش موافق امام شافعی و در برخی دیگر مخالف او بوده است، به عنوان مثال مضمضه و استنشاق از نظر امام مالک و امام شافعی سنت و ابوحنیفه آن را فرض می‌داند، ولی ابوثور استنشاق را فرض و مضمضه را سنت به شمار آورده است. یا رعایت ترتیب در وضو که شافعی آن را واجب، ولی ابوثور سنت دانسته است.
حسن بن محمد بن صباح معروف به ابوعلی زعفرانی، در حدود سال 173 هجری در بغداد به دنیا آمد و همان جا ماندگار شد. هنگامی که امام شافعی برای بار دوم به بغداد آمد، به خدمتش شرفیاب شد و در جرگه‌ی برترین و ماندگارترین راویان و شاگردان امام قرار گرفت. در همان شهر آرای معروف قدیم امام شافعی را روایت می‌نمود. امام اسماعیل بخاری و نویسندگان سنن اربعه از او نقل روایت کرده‌اند، هرچند ملیتش عربی نبود و اهل و تبار نبطی داشت، اما زبان عربی را بسیار شیوا و بلیغ تکلم می‌کرد و در بلاغت و خوش سخنی دستی توانا داشت. در مجلس امام شافعی و با حضور مجتهدان مشهوری چون امام احمد حنبل، ابوثور و کرابیسی قرائت علم می‌نمود. در سال 260 هجری در بغداد چهره در نقاب خاک کشید. [6]
حافظ بیهقی به نقل از امام زعفرانی، به تفصیل چگونگی ملاقاتش را با امام شافعی بیان می‌کند که به خاطر رعایت ایجاز از ذکر آن خودداری می‌شود.
امام زعفرانی درباره‌ی زندگی امام شافعی می‌گوید: « امام در سال 195 هجری به بغداد آمد. دو سال آن جا ماندگار شد، سپس به مکه رفت. در سال 198 هجری دوباره به بغداد بازگشت و چندماهی در آن جا به سر برد.» سپس در ادامه‌ی روایتش به وضعیت اهل حدیث در آن جا می‌پردازد و می‌گوید: « اصحاب حدیث در بغداد گروهی در حال اضمحلال و جمود بودند، فعالیت و تحرک چندانی نداشتند تا این که امام شافعی به بغداد آمد و به آنان تحرک، پویایی، نیرو و نشاط بخشید و موجب شد تا از حالت انزوا و جمود به در آیند و جانی تازه بگیرند و به تبلیغ و انتشار عقاید و باورهای خود بپردازند.»
حافظ بیهقی به نقل از ربیع مرادی روایتی را بازگو می‌کند که حاکی از جهد و تلاش خستگی ناپذیر این عالم بزرگوار در نشر و ترویج مذهب شافعی است. او می‌گوید: « ربیع مرادی در سال 240 هجری به سفر حج رفت و در همان جا با امام زعفرانی ملاقات نمود. به همدیگر سلام کردند و احوالپرسی نمود. ربیع گفت: ای ابوعلی تو در مشرق و من در مغرب جهان اسلام این علم (مذهب شافعی) را بسط و گسترش دهیم. »
امام زعفرانی کتاب‌های زیادی در نقل و تدوین و تثبیت مذهب شافعی نوشت، ولی متأسفانه بسیاری از آنان به مرور زمان از بین رفته و به دست ما نرسیده است. تا آن جا که ما می‌دانیم از دانشمندانی چون سفیان بن عینیه و عبیده ابن حمید و اسماعیل بن عیله و البکرادی و ابن جراح و شافعی نقل روایت نموده است، دانشمندان زیادی هم چون امام بخاری، قاسم ابن زکریا و ابن عیاش القطان از او روایت نقل کرده‌اند و به روایاتش اعتماد داشته‌اند.
امام زعفرانی، روایات فراوانی به نقل از راویان معتبر ذکر کرده و جمع آوری نموده است که برخی از آنان در کتاب‌های معتبر حدیث مضبوط است. از جمله حدیثی با سند معتبر به نقل از معاویه آورده که گفت: « از خواهرم ام حبیبه پرسیدم: آیا پیامبر (ص) با همان لباس‌های معمولی می‌خوابید. گفت: آری، اگر آن را آلوده نمی‌دید، با همان لباس به استراحت می‌پرداخت. »
در روایت دیگری که امام مسلم نیز آن را ذکر کرده، به نقل از زعفرانی می‌گوید: « جابر (رض) گفت: هنگامی که رسول خدا (ص) به سرای باقی شتافت، ابوبکر صدیق (رض) میان مردم حاضر شد و با صدای بلند گفت: هرکس وام یا قرضی بر پیامبر خدا (ص) دارد، مطالبات خود را بگوید. من آمدم و گفتم: من از پیامبر (ص) چیزی خواستم. فرمود: حالا ندارم، اگر آن را یافتم، فلان و فلان مقدار را به تو خواهم بخشید. ابوبکر صدیق(رض) فوراً مقداری مال برایم آورد که دقیقاً هزار و پانصد درهم بود. به خدا سوگند (از آن چه که پیامبر (ص) فرموده بود) هیچ کم و کسر نداشت و همه مطابق وعده‌ای بود که رسول خدا (ص) به من داده بود.» در روایت دیگری به نقل از زعفرانی آورده است که گفت: « عبدالرحمان بن یزید گفت: عبدالله ابن مسعود (رض) با هفت سنگ رمی جمره را انجام داد، کعبه را در سمت چپ و عرفه را در سمت راست خود قرار داد و گفت: این همان جایگاهی است که سوره‌ی بقره در آن نازل شد. »
محمد ابن ملک القرشی گوید: «از حسن بن محمد زعفرانی شنیدم که گفت: شافعی پیش ما آمد و ما گرداگردش حلقه زدیم. گفت: از کسی درخواست کنید تا درس و علم فقه را برایتان قرائت کند. هیچ کس جرأت نداشت در آن مجلس و در حضور شافعی جلو آید و به تدریس بپردازد. تنها من بودم که حاضر شدم کتاب را، آن هم در حضور شافعی، قرأت کنم. من از جسارت و شهامت خود در آن روز تعجب کردم. جز دو باب نماز و روزه، باقی کتاب را جزء به جزء برایش تدریس نمودم، سپس شافعی خود شخصاً آن دو باب را برای مخاطبان توضیح داد و به شرح و بسط آنان پرداخت. ما همگی آراء و سخنان تازه‌ی امام را یادداشت می‌کردیم و دوباره آنان را در حضورش بازخوانی می‌نمودیم. آن زمان فکر نمی‌کردیم که این مذهب آن قدر مهم شود و به حال و روز کنونی در آید، چون باور نمی‌کردیم بتواند در برابر هجمات و تبلیغات گسترده‌ی اهل رأی تاب و مقاومت بیاورد و به حیات خود ادامه دهد. »
احمد ابن محمد الجراح می‌گوید: «از امام زعفرانی شنیدم که می‌گفت » هنگامی‌ که کتاب «الرسالة» را برای امام شافعی بازخوانی و قرائت می‌نمودم، به من گفت: از کدام قبیله‌ی عرب هستی؟ گفتم: من عرب نیستم، بلکه اهل روستائی به نام زعفرانیه می‌باشم، فرمود: تو آقا و سرور آن قوم و آن روستا هستی.»
ابن مسروق می‌گوید: « روزی در حضور امام زعفرانی بودم، ابوثور کلبی آمد و بر زعفرانی سلام داد، سپس با هم به جر و بحث علمی پرداختند تا این که بحث به مرحله‌ی جدل و درگیری لفظی کشیده شد. سپس ابوثور بلند شد و دوباره بر او سلام کرد و از آن جا رفت. بعد امام زعفرانی رو به ما آورد که ناظر آن جلسه بودیم و گفت: این را از ما برگیرید و به ثبت برسانید که:
ابــدأ بــین الـمـحبین جـدال و قـتال فـاذا ما عـریا من ذلک فـالـحب محال
لا یطلب حـب اذا ما لم یکن فیه دجال و امـتناع من حـبیب عـنده عزالـوصال
« جنگ و جدال بین دو دوست شروع می‌شود، هرگاه هر دو از آن پرداخته شوند، پس امر محبت و دوستی غیر ممکن می‌گردد. محبت و دوستی، اگر با جنگ و جدال همراه نباشد، عشق مطلوب نیست و دوست آن را نمی‌پذیرد، همان دوستی که عزت وصال نزد اوست. »
موسی ابن عبدالله می‌گوید: « از عمویم احمد ابن محمد حنبل، درباره‌ی زعفرانی پرسیدم. گفت: جز خیر و نیکی از او ندیده و نشنیده‌ام » امام کرابیسی یکی دیگر از شاگردان برجسته‌ی مذهب شافعی است که در ترویج و انتشار و تفسیر و تشریح مذهب قدیم نقش عمده‌ای برعهده داشته است، او روایت می‌کند که: « هنگامی که امام شافعی برای بار سوم در سال 198 هجری به بغداد آمد، از ایشان درخواست نمودم تا کتاب‌های عراقی اش را در حضورش قرائت کنم، امام به خاطر مشغولیات و کارهای زیاد، خودداری کرد و به من توصیه نمود تا به امام زعفرانی مراجعه کنم و آراء و نظریات تازه‌ی امام را از او جویا شوم. »
چنان که از این روایت بر می‌آید، امام شافعی چندان مایل نبوده که کتاب‌های عراقی اش را به عنوان مذهب جدیدی عرضه دارد و یا نقل و روایت کنند و خود فرمود: « لا اجعل فی حلّ من رواه – ای القدیم – عنی »[7] « کسی که مذهب قدیم را از من روایت کند، او را حلال نمی‌کنم.» همین مسأله باعث شد تا مذهب قدیم بین مردم چندان رواج پیدا نکند و بیش تر مراجعات به شاگردان با سواد و مجتهد امام بود و مردم نیازها و سؤالات فقهی خود را در محضر استادانی بزرگ هم چون زعفرانی و دیگران حل و فصل می‌کردند.
ابوعلی الحسین فرزند علی الکرابیسی البغدادی، از دانشمندان و فقیهان بزرگ و دسته اول فقه شافعی است. ابتدا بر مذهب و آرای اهل رأی بود، سپس تحت نظارت امام شافعی به مطالعه و پژوهش علمی پرداخت و از راهنمائی‌ها و ارشادات امام بهره‌ها برد و به سرعت مراحل ترقی و تکامل را پشت سر گذاشت و در ردیف یکی از بزرگ ترین راویان و ناقلان مذهب قدیم شافعی در سرزمین عراق در آمد. در علم کلام و مناظره کم نظیر بود و خاص و عام،استدلال‌های نیرومند و تسلط او را در جدل و مناظره می‌شناختند. در بخش اصول فقه بیش تر از سایرین تخصص داشت و تحقیقات و مطالعات وسیعی انجام داد و از همه‌ی پژوهشگران متقدم و علمای اصول به تحریر مسائل همت گماشت. آگاه به علم حدیث بود و از اصول و قواعد حدیث و مراحل جرح و تعدیل و علم رجال به خوبی واقف و آگاه بود و در حد کمال از آن بهره مند شد. کتاب‌های زیادی در موضوعات اصول و فروع فقه و جرح و تعدیل رجال حدیث به رشته‌ی تحریر در آورده است و در بیش تر کتاب‌هایی که در مذهب شافعی نگاشته است، نام او به عنوان فردی مجتهد و صاحب نظر آمده است و از آراء و نظریات اجتهادی و روایات متقن او به خوبی استفاده کرده‌اند. در سال 248 هجری در شهر بغداد، بدرود حیات گفت و همان جا به خاک سپرده شد.
ابوعلی، بیش از همه تحت تأثیر قدرت اندیشه، تسلط علمی و نیروی کلام و استدلال‌های امام شافعی قرار گرفت. در مکتب استادش به خوبی آموخته بود تا در هر مرحله از مراحل تحقیق فقط به دنبال حجت و برهان بگردد و هیچ گاه مسأله‌ای فقهی یا علمی دیگری را بدون استدلال و کورکورانه نپذیرد. او شیفته‌ی نظریات و سخنانی بود که با دلیل قاطع همراه باشد، همین مسأله باعث شد تا گمشده‌ی خود را نزد شافعی بیابد و پروانه وار از شمع وجودش، نور هدایت و دانش بگیرد.
ابن ابی حاتم از امام کرابیسی روایت می‌کند که گفت: شافعی به ما فرمود: « اِن اَصَبتُم الحجه فی الطریق مطرحه فاحکوها عنی فانی قائلٌ بها » « اگر در میانه‌ی راه به حجت و برهان برخوردید، آن را از من بازگو نمائید. به راستی که من گوینده‌ی آنم.» [8]
این گفته‌ی نورانی به عظمت خورشیدی درخشان در صفحه‌ی تاریخ اسلامی ماندگار شده و توانسته دل آزادمردان و آزاداندیشان زیادی را با حقیقت آشنا سازد و آنان را وادار کند تا در هر مورد و هر مسأله‌ای به تحقیق و پژوهش عالمانه بپردازد و جز به برهان قاطع و روشن به هیچ چیز دیگر راضی نشود.
فقها و دانشمندان معاصر شافعی و دیگر شاگردان برجسته و آزاداندیش او به خوبی این سخنان را آویزه‌ی گوش‌های خود قرار دادند و هرکدام آزادانه مبحث تحقیق و پژوهش علمی را پیگیری کردند و هرچند در محضر استاد خود و تحت نظارت او به فعالیت تحقیقاتی می‌پرداختند، اما به خوبی آموخته بودند که در هر مسأله باید دنبال دلیل و برهان بود و تنها مجوز رسمی هر مسأله‌ی علمی دلیل و برهان آن است و بس. این مسأله موجب استقلال فکری و عدم وابستگی آنان به مذهب خاصی شد و چنان که می‌دانیم بیش تر شاگردان امام شافعی با تأسی از استاد خود، به اجتهاد آزاد پرداختند و هر کدام صاحب نظریات فقهی مستقلی گشتند که در برخی موارد کاملاً با نظر استاد مخالفت داشت، آنان از بیان اجتهادات خود نه تنها واهمه‌ای نداشتند، بلکه با افتخار تمام در کتاب‌ها و نوشته‌های خود آنان را ثبت می‌نمودند و با گفتن فعل « قلتُ » به استقلال رأی و اندیشه‌ی خود رسمیت می‌دادند.
امام کرابیسی نیز از این مکتب فقهی به شدت متأثر شده بود، چون آن را برنامه‌ای مستدل و قوانینی نیرومند می‌دید و با علاقه و شوق تمام به نقل روایت از امام شافعی پرداخت و در این زمینه خدمات ارزنده‌ای به جامعه‌ی فقهی مسلمانان ارائه داد. ابن ابی حاتم در روایتی به‌این مضمون آورده است که « روزی از امام کرابیسی پرسیدند، نظرت درباره‌ی شافعی چیست؟ گفت: او تنها کسی است که در بین مردم کتاب، سنت و اجماع را شایع ساخت، ما از پیش این‌ها را نمی‌دانستیم تا این که شافعی آمد و کتاب و سنت و اجماع را به عنوان منابع اصلی به ما معرفی کرد.» [9]
امام شافعی به عنوان بنیانگذار اصول فقه[10]، اولین فردی بود در عالم اسلام که برای فقه، قواعد و قوانین مشخص و مدونی وضع نمود و اجماع را به عنوان یکی از منابع استخراج حکم شرعی در کنار کتاب و سنت معرفی نمود و به همگان شناساند.
کرابیسی می‌گوید: « هیچ جلسه و کنفرانسی، هم چون مجلس شافعی پرجوش و خروش و مالامال از جمعیت نبود، گروه‌ها و دسته‌های مختلف مردم با ازدحام زیاد در آن شرکت می‌کردند، از اهل حدیث و فقه گرفته تا شاعران و اصولیون به محضرش رفت و آمد داشتند و بزرگان فقه و اصول و شاعران توانای زمان، خود را نیازمند راهنمائی‌ها و ارشادات امام می‌دانستند و دسته دسته به حضورش شرفیاب می‌شدند و مشکلات فقهی و علمی و حتی شعری خود را از او می‌پرسیدند و ایشان با متانت و تسلط کامل به سؤالاتشان پاسخ می‌داد و هم را راهنمایی می‌نمود.» [11]
خلاصه‌ی سخن همه قشر از علما و دستجات مختلف در محضر تدریس او حاضر می‌شدند و از بیانات و کلام شیوایش بهره مند می‌گشتند. امام کرابیسی در بیش تر حالات زندگی برای استاد بزرگ خود دعا می‌کرد و از خدا می‌خواست تا به استادش پاداش نیکو و جزای خیر دهد، چون بارها اعتراف می‌کرد که اگر ارشادات و راهنمائی‌های دلسوزانه و مشفقانه و دلائل نیرومند و بیان مستدل و روان او نبود، حتماً در دام تقلید و دنباله روی کورکورانه گرفتار می‌شد و نمی‌توانست به مجتهدی آزاداندیش و توانا تبدیل گردد و همواره پیشرفت علمی و فقهی خود را مدیون شافعی می‌دانست. همیشه به گونه‌ای زیبا این جمله را بر زبان می‌آورد که: « رحمه الله علی الشافعی، ما فهمنا استنباط اکثر السُّنن اِلا بتعلیم الشافعی ابن عبدالله ایّانا » « خداوند شافعی را قرین رحمت خود کند، ما طریقه‌ی استنباط و درک بیش تر سنت‌ها را جز به تعلیم و ارشادات شافعی، نمی‌توانستیم بفهمیم.» در حقیقت شافعی توانست به گونه‌ای شاگردانش را تعلیم دهد تا خود چگونگی استنباط احکام فقهی و علمی را از منابع دینی بر عهده گیرند و مستقلاً و با مساعی و تلاش‌های پی گیر خود به تحقیق و مطالعه بپردازند و فقه را پویاتر سازند و مرجعی برای آزاداندیشان و نوگرایان زمان باشند.
کتاب «المفصل تاریخ بغداد»، شرح گسترده‌ای از زندگی امام الکرابیسی آورده و ما این جا به برخی از مطالب آن که به مبحث این کتاب نزدیک است اشاره می‌کنیم. مصنف در ادامه‌ی بحث خود می‌گوید: « حسین الکرابیسی از بزرگانی چون ابن هیثم و بن سوار و شافعی و یزید بن‌هارون و یعقوب بن ابراهیم و سعد بن معن بن عیسی و اسحاق ابن یوسف و... روایت حدیث نموده و از افرادی هم چون محمد بن علی معروف به فستقه و عبید بن محمد بن خلف البزاز هم از او روایت کرده‌اند. در فقه و اصول تخصص والایی داشت و دارای هوش و زکاوت بالایی بود و کتاب‌ها وتألیفات زیادی در این زمینه به رشته‌ی تحریر در آورد که همه نشان از درایت و فهم و دانایی او دارد. [12]
مارودی می‌گوید: « مردی نزد ابوعلی کرابیسی آمد و گفت: درباره‌ی قرآن، مخلوق بودن یا نبودن آن، چه نظری داری؟ کرابیسی جواب داد که قرآن کلام خدا و غیر مخلوق است، مرد گفت: درباره‌ی لفظ قرآن چه می‌گویی؟ گفت: الفاظ قرآن غیر مخلوق است. آن مرد نزد امام احمد بن حنبل آمد و ماجرا را به اطلاعش رساند. امام احمد فرمود: آن سخن او بدعت است. آن مرد دوباره نزد کرابیسی آمد و اظهار نظر امام احمد را به گوش او رساند. کرابیسی به مرد گفت: تلفظ به الفاظ قرآن نیز غیر مخلوق است، آن مرد برای بار سوم نزد امام احمد آمد و سخن کرابیسی را به او خبر داد. امام احمد گفت: این سخن هم باز بدعت است. حسین کرابیسی ناراحت شد و گفت: بالاخره ندانستیم کدام یک از این دو سخن بدعت آمیز است. این سخن به گوش یاران و شاگردان امام احمد رسید، آنان نارحت شدند و کرابیسی را مورد انتقاد خود قرار دادند که چرا درست سخن امام را فهم نکرده است.» [13]
چنان که از این روایت بر می‌آید، کرابیسی پیش از آن که به خدمت امام شافعی برسد و در زمره‌ی شاگردانش قرار گیرد، مردی متکلم و اهل جدل بود و بسیار در بحث‌های کلامی و جدلی شرکت می‌کرد و در این جلسات ممکن است افراد زیادی را آزرده خاطر ساخته باشد، چنان که در همین ایام امام احمد مردم را از رفتن به نزد کرابیسی و شنیدن سخنان او منع کرد. در روایتی از محمد بن حسن موصلی آمده است که گفت: « من به احمد بن محمد بن حنبل گفتم: ای اباعبدالله، من مردی اهل موصل هستم مردم آن شهر غالباً پیرو مذهب جهمیه‌اند و تعداد اندکی از پیروان اهل سنت نیز در آن جا زندگی می‌کنند و تو را دوست دارند و طرفدار تو هستند ؛ اما مسأله‌ی کرابیسی در آن جا غوغا به پا کرده و همه‌ی مردم را متأثر ساخته است، چون معتقد است که لفظ قرآن مخلوق است ما نمی‌دانیم در این باره تکلیفمان چیست؟ امام احمد فرمود: تو را از این کرابیسی برحذر می‌دارم. مبادا با او و هم دستانش به جدل برخیزی. امام این سخن را چهار یا پنج بار تکرار کرد. »
در روایت دیگری به نقل از فضل ابن زیاد آمده است که گفت: « از ابوعبدالله درباره‌ی کرابیسی و شخصیت و عملکرد او سؤال کردم. اخم کردو سرش را پایین انداخت. سپس گفت: او آراء و نظرات جهم را ترویج می‌کند در حالی که خداوند می‌فرماید:
« ‏ وَإِنْ أَحَدٌ مِّنَ الْمُشْرِکِینَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّى یسْمَعَ کَلاَمَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذَلِکَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لاَّ یعْلَمُونَ ‏» ( (توبه: 6)
«‏ (ای پیغمبر!) اگر یکی از مشرکان (و کافرانی که به شما دستور جنگ با آنان داده شده است) از تو پناهندگی طلبید، او را پناه بده تا کلام خدا (یعنی آیات قرآن) را بشنود (و از دین آگاه شود و راجع بدان بیندیشد. اگر آئین اسلام را پذیرفت، از زمره شما است، و اگر اسلام را نپذیرفت) پس از آن او را به محلّ امن (و مأوی و منزل قوم) خودش برسان (تا از خطرات راه برهد و بدون هیچ گونه اذیت و آزاری به میان اهل و عیال خویشتن رود). این (پناه دادن) بدان خاطر است که مشرکان مردمان نادان (و ناآگاه از حقیقت اسلام) هستند (و چه بسا در پرتو آشنائی با اسلام، نور ایمان در دلهایشان روشن گردد).»
به راستی همه‌ی بلاها و مصیبت‌هایی که بر سر امت اسلامی می‌آید از همین کتاب‌ها و دست نوشته‌هایی است که بدون برهان و دلیل دینی به رشته‌ی تحریر در آمده و یا از خود وضع کرده‌اند، آنان احادیث رسول خدا (ص) و فرموده‌های یاران و شاگردانش را پشت گوش انداخته و به این کتاب‌های غیر مستدل و (انحرافی) چسبیده‌اند. »
در روایت دیگر به نقل از ابوطالب محمد بن مظفر آمده است که گفت: « از امام احمد بن حنبل شنیدم که فرمود: بشر مریسی وفات کرد و حسین کرابیسی جانشین او شد.» و در جائی دیگر امام احمد با ذکر مبتدع از او یاد می‌کند.
چنان که توضیح دادیم، این اظهار نظرها مربوط به زمانی است که کرابیسی در کسوت یک جهمی مذهب متعصب و دانشجوی اهل جدل خود را ظاهر ساخته بود، ولی هنگامی که به حضور امام شافعی آمد، به دانشمندی زاهد و اهل حدیث تبدیل گشت، چنان که شیخ ابواسحاق می‌گوید: « او دانشمندی متکلم و دانا به علم حدیث بود و کتاب‌های زیادی در اصول و فروع فقه نوشت.» علت نامگذاری اش را به کرابیسی چنین بیان می‌کند: « چون کرابیسی مشغول خرید و فروش کرابیس، نوعی پارچه‌ی ضخیم بود به ایشان کرابیسی لقب دادند ».
منبع: کتاب «امام شافعی و شاگردان مکتب بغداد و مصر»
حواشی:
[1]- هرچند برخی از دانشمندان متأخرین حکم به اغلاق و سد باب اجتهاد داده‌اند، اما منظور آنان جلوگیری از پویایی اندیشه و اجتهاد به طور مطلق نبوده است، بلکه بدین وسیله می‌خواستند جلو تکثر و ازدحام مذاهب را گرفته و از احداث مذهب پنجم و ششم و غیره ممانعت به عمل آورند. البته در این خصوص برخی از علما راه افراط پیموده و از جاده‌ی اعتدال خارج شده‌اند، حتی دانشمند بزرگی چون سیوطی می‌گوید: «بسیاری از مردم بر این باورند که مجتهد مطلق مربوط به دوران گذشته‌ی تاریخ اسلامی‌ می‌باشد و اکنون وجود خارجی ندارد » (کتاب الرد من اخلده الی الارض صفحه 38) اما این مسأله غیر قابل قبول است، زیرا مجتهدان در عالم اسلام مراتب مختلفی دارند و اگر فردی این مراتب و تفاوت‌ها ی آنان را با هم نداند و از هم تشخیص ندهد، وقوع چنان اشتباهاتی از آنان، چندان بعید نیست. اکنون به مراتب مجتهدان، خلاصه وار اشاره می‌کنیم:
1- مجتهد مطلق: کسی است که خود بنیانگذار قواعد و اصول فقهی معینی باشد و بخواهد فقه و اجتهادات خود را بر اساس آن پایه ریزی کند، در واقع خود مبتکر قواعد و اصول مذهب فقهی خود باشد، سیوطی بر این باور است که اکنون چنین مجتهدی با این ویژگی‌ها دیگر وجود ندارد، بلکه اگر انسان امروزی بخواهد به چنان درجه‌ای برسد، غیر ممکن است. مجتهدان مطلق هم چون ائمه‌ی اربعه، امام ثوری، طبری، اوزاعی و دیگران از این دسته محسوب می‌شوند.
2- مجتهد مطلق غیر مستقل: فردی است که تمام شرایط مجتهد مطلق را داراست، اما صاحب قواعد و اصول فقه مخصوص به خود نیست، بلکه بر مبنای قواعد و قوانین یکی از ائمه‌ی مذاهب، به اجتهاد می‌پردازد. که بدان مجتهد مطلق منتسب نیز می‌گویند. او نه مجتهد مستقل است و نه مقید. زیرا مقلد امام خود نیست، بلکه سبک. طریقه‌ی اجتهادی اش با او یکی است و بر مبنای قواعد ابتکاری امامش به اجتهاد می‌پردازد. امام ابویوسف، بویطی، زعفرانی، مزنی و از دانشمندان معاصر، مصطفی زرقا، کاک احمد مفتی زاده و استاد یوسف قرضاوی را می‌توان برشمرد.
3- مجتهد مقید یا مجتهد تخریج: که بدآنان «اصحاب وجوه» نیز گفته می‌شود، افرادی هستند که به مذهب امام متبوع خود در همه‌ی زمینه‌ها پایبندند و از ادله‌ی اصول و قواعد امام خود پا را فراتر نمی‌نهند یا به عبارت دیگر، اقتضای کلام امام را با عناوین مختلف کشف و توجیه می‌نمایند. مانند: ابواسحاق شیرازی، مروزی در فقه شافعی و امام طحاوی و حسن بن زیاد در فقه حنفی و دیگران.
4- مجتهد ترجیح: کسی است که به درجه‌ی اصحاب وجوه نمی‌رسد، ولی به نظر امام نووی، فقیه النفس و حافظ مذهب امام خود و دانا به دلائل و آراء و موارد فقهی آن می‌باشد. چنین مجتهدی تنها می‌تواند، بین آرای مختلف یک امام، ترجیح قایل شود یا با دلائل و اجتهادات خود، بین نظریات آن امام و شاگردانش یکی را برگزیند و برخی از روایات را بر دیگری برتری نهد. به وسیله‌ی چنین مجتهدانی است که اقوال فراوانی از امامان مذاهب چهارگانه در طول زمان، نقل و تدوین گشته و در کتاب‌های مختلف جمع آوری شده است.
5- مجتهد فتوی: کسی است که به حفظ و نقل و فهم و اضحات و مشکلات مذهب امام متبوع خود می‌پردازد، ولی در تقریر دلائل و مستندات و آوردن استدلال‌های متقن، ضعیف و ناتوان است. امام نووی می‌فرماید: « او کسی است که در نقل و فتوا در آن چه که از نصوص امامش بیان می‌کند، مورد اعتماد می‌باشد.»
چنان که مشهور است، تنها موارد بند یک و دو را می‌توان عنوان مجتهد بر آنان اطلاق نمود و بقیه‌ی موارد، تسامحاً نام مجتهد دارند و چون با توجه به تعاریف مضبوطی که در کتاب‌های اصول فقه بیان شده، حایز شرایط اجتهاد شرعی نمی‌باشند. (تمامی مطالب این حاشیه با اندکی تغییر و تلخیص به نقل از کتاب «اصول الفقه الاسلامی» تألیف دکتر وهبه الزحیلی ج 2 بیان شده است.
[2]- الفهرست صفحه 261
[3]- آداب الشافعی، ابن ابی حاتم صفحه 66
[4]- کتاب تاریخ بغداد، خطیب بغدادی
[5]- الام، امام شافعی جلد دوم
[6]- تهذیب سیر اعلام النبلاء، الذهبی جلد 1 و توالی التأسیس، ابن حجر عسقلانی ص253
[7]- شرح مغنی المحتاج، خطیب شربینی جلد1
[8]- آداب الشافعی، ابن ابی حاتم صفحه 326
[9]- همان
[10]- اصول فقه، علم به قواعد و دلائل اجمالی (منابع احکام شرعی، چون کتاب و سنت، اجماع، قیاس) است که برای استنباط احکام فقهی و شرعی آماده شده و به کار می‌رود. استنباط، یعنی استخراج و در آوردن، در این جا منظور این است که بتوان قواعد کلی را بر مصادیق فرعی منطبق نمود و حکم فروع را از اصول استخراج کرد. خلاصه هر چیزی که بتواند در طریق استنباط حکم شرعی قرار گیرد، موضوع علم اصول است. بنابراین، علم اصول فقه برای اسنتباط احکام شرعی تدوین گردیده و غرض و نهایت آن فهمیدن احکام شرعی است.
[11]- مناقب الشافعی، الحافظ البیهقی صفحه 226
[12]- المفصل تاریخ بغداد، خطیب بغدادی
[13]- همان
علی آقا صالحی- کرمانشاه
بدون امتیاز

سایت در قبال نظرات پاسخگو نمی باشد.

1
بدون‌نام
1389/06/17

از مسولان این سایت میخواهم از آثار چنین نویسدبگان توانمندی در سایت استفاده کنند نا اهل سنت آنها را بیشتر بشناسند متشکرم