مصطفی ملکیان: تلاش برای نامزدی و پیروزی خاتمی در انتخابات، وظیفه اخلاقی نخبگان ایرانی است

نویسنده: 
مصطفی ملکیان
مصطفی ملکیان: تلاش برای نامزدی و پیروزی خاتمی در انتخابات، وظیفه اخلاقی نخبگان ایرانی است

مصطفی ملکیان در دیدار با اعضای «پویش دعوت از خاتمی» ضمن نقد اخلاقی دولت فعلی، با ذکر دلایلی اخلاقی و روانشناختی از آمدن خاتمی دفاع کرد و تأکید نمود که تلاش برای نامزدی و پیروزی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری وظیفه اخلاقی نخبگان ایرانی است. مصطفی ملکیان، روشنفکر برجسته ایرانی، در دیدار با اعضای «پویش (کمپین) دعوت از خاتمی» حمایت قاطع خود از کاندیداتوری خاتمی را اعلام کرد.

به گزارش «موج سوم»، مصطفی ملکیان در این دیدار ضمن نقد اخلاقی دولت فعلی، با ذکر دلایلی اخلاقی و روانشناختی از آمدن خاتمی دفاع کرد و تأکید نمود که تلاش برای نامزدی و پیروزی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری وظیفه اخلاقی نخبگان ایرانی است.


چکیده:

اولین ضرر اخلاقی تداوم دولت نهم یا انتخاب نشدن یا نیامدن آقای خاتمی، ضربه‌ خوردن خود آزادی است که لازمة اخلاقی زیستن است.
دولت فعلی، بر خلاف دولت خاتمی، به جای توجه به «مصالح و مضار» مردم، «خوشایندها و بدآیندها»ی آنان را در نظر می‌گیرد و «وجیه‌المله» بودن را بر «خادم‌المله» بودن ترجیح می‌دهد.
دولت‌های آقای خاتمی می‌کوشیدند که در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل کنند اما نتواستند با توسل به نیروهایی باوراننده، خوشایند مردم را به این مصالح نزدیک کنند.
روش دولت فعلی در عالم سیاست، به نوعی فدا کردن اصول اخلاقی عام در برابر اصول اخلاقی خاص است که از نظر من بسیار خطرناک است.
من واقعاً فکر نمی‌کنم بعد از انقلاب، هیچ‌وقت دولتی داشته‌ایم که این همه صداقت را زیر پا بگذارد که یک جلوه آن این همه دروغی است که گفته می‌شود.
هر سه اصل تراز اول اخلاقی (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلی فراموش شده‌اند و در دولت احتمالی آقای خاتمی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند.
دولت فعلی به جای این‌که خوبی‌های خود را خوبی‌های دیگران ببیند (تواضع)، خوبی‌های دیگران را هم خوبی خود می‌بیند. بسیاری از دولتمردان کنونی به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی همه کارها دارد از مصدر این‌ها انجام می‌گیرد، درست خلاف چیزی که ما در تواضع واقعی داریم.
احسان یعنی چنان رفتار کنم که درد و رنجی که به دیگران وارد می‌شود، گویی به من وارد شده است. آیا دولت‌مردان فعلی می‌دانند که برنامه‌هایشان و سبک کشورداری‌شان چه درد و رنجی بر مردم تحمیل می‌کند؟
در دولت کنونی اشخاص به جای قوانین حاکم شده‌اند و چاپلوسی در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان رایج‌تر شده‌است.
چون آقای خاتمی وجدان اخلاقی زنده‌ای دارند، اگر فردا در انتخابات شرکت نکنند و رئیس جمهور فعلی دوباره انتخاب شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسیب و درد و رنجی بر مردم وارد می‌شود، پیش خودشان خواند گفت «شاید» (حتی شایدش هم کافیست برای این‌که آدم را خرد کند) اگر من آمده بودم این درد به مردم وارد نمی‌شد.
با این‌که معتقدم آقای خاتمی باید بیایند و رأی لازم را دارند، اصلاً مطمئن نیستم که ایشان انتخاب خواهند شد، چون در کشور ما نتیجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگی ندارد و خیلی عوامل دیگر هم دخیل هستند.
به خودم و هر ایرانی دیگری می‌توانم بگویم که اگر آقای خاتمی را تشویق کنی که بیاید و وقتی آمد از او طرفداری کنی تا پیروز شود، فرداروز اگر خاتمی نیامد یا پیروز نشد و هر اتفاق نامیمونی برای مردم پیش آمد، عذاب وجدان نخواهی داشت.
اگر آقای خاتمی بیاید یا هم به موفقیت بیرونی می‌رسد و هم موفقیت درونی و یا حداقل به یک موفقیت مهم درونی می‌رسد و در مابقی عمر آرامش بیشتری دارند.
وظیفه اخلاقی من به عنوان یک شهروند ایرانی این است که وقتی کشورم می‌‌تواند به دست «n» شخص بیفتد، از میان این‌ها در حالت خوش‌بینانه میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب کنم و در حالت بدبینانه میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنم.
آقای خاتمی از سه لحاظ از دیگر گزینه‌هایی که می‌توانند در انتخابات پیروز شوند، بهتر است: اولاً، به اصولی (دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی) اعتقاد دارد که بن‌مایه‌هایی اخلاقی دارند؛ ثانیاً جهانی که در آن زندگی می‌کنیم را بهتر می‌شناسد و ثالثاً در میان گزینه‌های محتمل فعلی، شخصیت و منش سالم‌تری دارد.

متن کامل:

از منظرهای مختلفی می‌توان به هر امری و از جمله نامزدی آقای خاتمی در انتخابات نگاه کرد و این‌که از چه منظری از این منظرها به موضوع مورد بحث نگاه کنیم به نظر می‌آید لااقل به دو عامل بستگی داشته باشد. عامل اول مجموعه معلومات و اطلاعاتی است که هر کس دارد. مثلاً فردی که معلومات و اطلاعات اقتصادی و سیاسی ندارد طبعاً از منظر اقتصادی و سیاسی نمی‌تواند به این مساله نگاه کند. عامل دوم هم علایق شخصی است. بالاخره هر کس علایقی دارد و خوب هم هست که علایق این همه متنوع است و متکثر. از منظر هر یک از این علایق، چیزهایی دیده می‌شود که از منظر دیگر علایق به چشم نمی‌آید. بنابراین به همه این علایق نیاز است و هیچ علاقه‌ای هم ما را از علایق دیگر بی‌نیاز نمی‌کند. من شخصاً به امور بیشتر از منظر روان‌شناختی و اخلاقی نگاه می‌کنم، زیرا اولاً در این زمینه معلوماتم اندکی بیشتری است و در زمینه‌های دیگر همچون اقتصاد و سیاست معلومات و اطلاعات لازم را ندارم؛ و ثانیاً علقه من هم یک علقه اخلاقی و روان‌شناختی است.

طبعا وقتی انسان از این منظر به موضوع نگاه می‌کند، چیزهایی به نظرش می‌آید که اگر از مناظر دیگر به آن نگاه گند، آن را نمی‌بیند؛ کما این‌که مناظر دیگر هم همین طورند و چیزهایی را می‌بینند که وقتی از مناظر اخلاقی و روان‌شناختی صرف نگاه می‌کنیم، آن چیزها را نمی‌بینیم. حال از این منظر می‌توان پرسید که تداوم دولت فعلی یا انتخاب نشدن
آقای خاتمی یا اصلاً وارد نشدن آقای خاتمی به صحنه انتخابات، به لحاظ اخلاقی چه مضاری دارد؟

اولین ضرر اخلاقی نیامدن خاتمی: ضربه خوردن آزادی

به گمان من اولین ضرر اخلاقی انتخاب شدن مجدد رئیس جمهور فعلی یا انتخاب نشدن یا نیامدن آقای خاتمی، ضربه‌ خوردن خود آزادی است. اصلاً اخلاقی زیستن فقط در آزادانه زیستن معنا دارد. یعنی اگر من آزاد نباشم، حتی اگر بهترین و درست‌ترین کار جان را انجام دهم، باز هم به لحاظ اخلاقی ارزش مثبتی بر کار من مترتب نیست. کما این‌که وقتی آزاد نباشم،‌ اگر بدترین و نادرست‌ترین کار عالم را هم انجام دهم، به لحاظ اخلاقی مذمتی بر من نیست؛ چون نطفه اخلاقی زیستن در آزادانه زیستن منعقد می‌شود. وقتی که کاری را آزادانه انجام می‌دهم، تازه آن وقت است که اگر کار درستی باشد، از لحاظ اخلاقی رشد می‌کنم و اگر کار نادرستی باشد، به لحاظ اخلاقی انحطاط پیدا می‌کنم. اما اگر درست‌ترین کار را ناآزادانه انجام دهم، از لحاظ اخلاقی رشد نمی‌کنم، کما این‌که اگر نادرست‌ترین کار را هم ناآزادانه انجام دهم، از نظر اخلاقی انحطاط پیدا نمی‌کنم. من گمان می‌کنم که انتخاب مجدد رئیس دولت نهم که با نیامدن خاتمی بسیار محتمل می‌شود، بزرگترین لطمه‌اش به اخلاقی زیستن این است که اصلا زمینه و بافت اخلاقی زیستن را از میان می‌برد چون به اکثریت قابل توجهی از مردم ما آزادی نمی‌دهد و این‌ها در چنین شرایطی هر کاری که انجام دهند، صرف نظر از ظاهر آن کار، به لحاظ اخلاقی نه مثبت است و نه منفی، چون کاری است جبری و قسری.

من معتقدم هر که واقعاً به اخلاق اعتقاد دارد اولین علامت این اعتقاد او، اعتقاد داشتن به دو چیز است: یکی آزادی و دیگری مسوولیت. کسی که به آزادی اعتقادی ندارد، به اخلاق اعتقادی ندارد، هرچند ممکن است اخلاق را به خاطر یک سلسله سودهایی بر حسب ظاهر رعایت کند. چراکه این دو اصل، دو پیش‌فرض‌ اخلاق هستند. پیش‌فرض‌های هرگونه اخلاقی زیستن یکی این است که برای تو آزادی قایل باشم و دیگری این‌که برایت مسوولیت قایل باشم. مسوولیت یعنی چه؟ یعنی اگر من این بشقاب را شکستم یک‌جا باید جوابگو باشم. چطور کسی می‌تواند با یک حرف و جمله‌اش حتی ده سال کشور را عقب بیندازد و جوابگو نباشد؟ من فکر می‌کنم آقای خاتمی و طرفدارانش واقعا به آزادی بیشتری از دولتمردان فعلی باور داشتند و نسبت به دولت فعلی بیشتر پاسخگو بودند.


تلاش دولت نهم برای وجیه‌المله بودن به جای خادم‌المله بودن

نکته دوم از منظر اخلاقی این است که رئیس جمهور فعلی «وجاهت نزد مردم» را جابگزین ارزشی به نام «خادم ملت بودن» کرده‌است. این‌که آن وجاهت را پیدا کرده یا نکرده داستان دیگری است، اما خیلی مهم است که یک رجل سیاسی بکوشد که خادم‌المله باشد و نه لزوماً وجیه‌المله. فرق این دو به لحاظ اخلاقی فرق مهمی است. فرق این این دو آن است که «خوشایندها و بدآیندها»ی مردم را در نظر بگیرد یا «مصالح و مضار» مردم را. اگر من در عالم سیاست بخواهم وجیه‌المله باشم، یعنی مردم برایم هورا بکشند و کف بزنند، باید «خوشایندها و بدآیندها»ی آنها را رعایت کنم. چیزی که مردم خوششان می‌‌آید را انجام دهم یا تظاهر کنم که دارم انجام می‌دهم و چیزی را که مردم بدشان می‌آید انجام ندهم و یا تظاهر کنم که انجام نمی‌دهم. اما اگر کسی بخواهد خادم‌المله باشد به جای وجیه‌المله، باید به جای «خوشایند و بدآیند» مردم، «مصالح و مفاسد» مردم را در نظر بگیرد و ببیند که چه چیزی بالمآل به مصلحت مردم است ولو خوشایند آنها نیست. چه چیزی بالمآل مفسده مردم در آن است ولو خوشایند آنها است. او باید این مصلحت و مفسده را رعایت کند و چون در غالب موارد مصلحت و مفسده یک راه می‌روند و خوشایند و بدآیند مردم یک راه دیگر، در اکثر موارد جمع بین وجیه‌المله بودن و خادم‌المله بودن امکان‌پذیر نیست.

علی‌بن‌ابی‌طالب که وفق معتقدات ما خادم مردم بود و به ظریف‌ترین، لطیف‌ترین، عمیق‌ترین و وسیع‌ترین معنای کلمه هم خادم مردم بود، نزد مردم وجیه نبود. خودش در نهج‌البلاغه می‌گوید: که " اللهم انی قد مللتهم و ملونی، و سئمتهم و سئمونی" (خدایا من این مردم را خسته کرده‌ام و این مردم هم من را خسته کرده‌اند؛ از این مردم دلتنگ شده‌ام و این مردم هم از من دلتنگ شده‌اند). به کار بردن چنین تعابیری یعنی این‌که من نزد مردم وجیه نیستم. اما شکی نداریم که امام علی خادم مردم بود و مصالح و مضار مردم را در نظر می‌گرفت به جای خوشایندها و بدآیندهای آنان. مثال بسیار ساده‌ای برایتان می‌زنم. ‌وقتی بچه‌تان را در شب امتحان از پای یک فیلم تلویزیونی مورد علاقه او بلند می‌کنید و می‌فرستید به اتاق مطالعه‌اش، این بچه اگر در سن دبستان یا راهنمایی باشد شما را نخواهد بخشید چون خوشایند او این است که این فیلم تلویزیونی را ببیند. اما شما مصلحت او را بر این خوشایند غلبه دادید و گفتید ولو خوشایند تو این است که این فیلم تلویزیونی را ببینی، مصلحت تو این نیست. در اینجا شما مصلحت او را مقدم دانستید بر خوشایند او، ولی به همین جهت پیش او محبوب نیستید. ولی اگر می‌گفتید که بچه من چون دوست دارد که تلویزیون نگاه کند، پس بنشیند و ببیند، پیش‌ بچه‌تان محبوب می‌شدید، گزچه کاری کرده بودید که در نهایت به زیان او بود. وقتی سیاست را نیز از منظر اخلاقی ببینید، یک رجل سیاسی نباید اصلاً به این کار داشته باشد که چه کسی خوشش می‌آید یا بدش می‌آید. باید ببینید که مصلحت مردم در چه چیزی است. آن وقت مصلحت مردم را انجام دهد ولو عموم مردم آگاهی هم پیدا نکنند.

البته نکته‌ای را بعداً خواهم گفت که همیشه یک سیاستمدار موفق کسی است که بتواند با قدرت اقناع و باورآفرینی به مردم نشان بدهد که این چیزی که خوشایند شما بود به مصلحت شما نبود یا آنچه که بدآیند شما بود به مصلحت شما بود. این کار دومی است که بعداً می‌گویم ولی فعلا قبل از آن نکته می‌خواهم این را عرض کنم که رجال سیاسی که می‌خواهند وجیه‌المله باشند، فقط خوشایند و بدآیند مردم را در نظر می‌گیرند و بالمآل مردم را به خاکستر می‌نشانند. اما مردم به خاکستر می‌نشینند درحالی‌که نمی‌دانند دارند خاکسترنشین می‌شوند. اما سیاستمداری که می‌خواهد خادم‌المله باشد و به مردم خدمت کند، مصالح و مفاسد را در نظر می‌گیرد ولو ممکن است مردم به جهت دید تنگ‌‌نظرانه یا پایین‌بینانه‌شان از کارهای او خوششان نیاید. به نظرم، آنچه که در عرف سیاسی امروز پوپولیسم نامیده می‌شود در واقع یعنی این‌که من خوشایند مردم را درمی‌یابم و آن را اعمال می‌کنم یا لااقل تظاهر می‌کنم که دارم آن را اعمال می کنم و از این راه محبوبیت پیدا می‌کنم. و نقطه مقابل پوپولیسم آن روشی است که علی‌بن ابی‌طالب داشت که تنها به مصلحت مردم توجه می‌کرد، ولو این عمل مورد پسند تعداد قابل توجهی یا اکثریت مردم یا حتی همه مردم واقع نمی‌شد.

البته در اینجا دو نکته است که باید به آن توجه کرد که سوء فهمی از حرف بنده پیش نیاید. نکته اول همان است که به طور گذرا به آن اشاره کردم و آن این‌که سیاستمداری که خادم ملت است و مصالح مردم را در نظر می‌گیرد، در عین حال باید همیشه بکوشد با توسل به نیروهای باوراننده و اقناع‌کننده (یعنی با توسل به نیروی استدلال و عقلانیت) به مردم نشان دهد که خوشایندشان با مصلحتشان همسو نیست و عمل به مصلحت مردم در نهایت به سود آن‌ها تمام می‌شود. اگر سیاستمداری هیچ‌گاه خوشایند مردم را رعایت نکند، با این‌که در جهت مصالح آن‌ها رفتار می‌کند، ولی آرام آرام محبوبیتش را به حدی از دست می‌دهد که از مشروع بودن می‌افتد. به همین دلیل، یک سیاستمدار موفق که خودش ملتزم به مصالح و مفاسد مردم است باید بتواند خوشایند و بدآیند مردم را به مصالح و مفاسد آن‌ها نزدیک کند. یعنی باید با بالا بردن سطح آگاهی مردم و با عمق دادن به بصیرت مردم و با استفاده از نیروهای باوراننده کاری کند که آهسته آهسته خوشایندهای مردم بر مصالحشان انطباق پیدا کند و بدآیندهایشان هم بر مفاسدشان منطبق شود. درست شبیه مثال من که در آنجا پدر آهسته آهسته و با استدلال به بچه‌اش می‌فهماند که بالمآل به سودت هست که به جای دیدن تلویزیون درس بخوانی. این بچه آرام آرام از همان چیزی که به مصلحتش است خوشش هم می‌آید و از همان چیزی که به مفسده‌اش هست بدش می‌آید. چه بسا بشود گفت که این کار در دولت‌های اول و دوم آقای خاتمی به خوبی انجام نمی‌گرفت و اعتقاد من این است که یکی از نقطه ضعف‌های مهم دولت‌های اول و دوم آقای خاتمی که امیدوارم انشا‌ءالله در دولت سوم ایشان تکرار نشود، همین بود. یعنی دولت‌های آقای خاتمی می‌کوشیدند که در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل کنند اما نتواستند با توسل به نیروهایی باوراننده، خوشایند مردم را به این مصالح نزدیک کنند.

اما در دولت فعلی عکس این اتفاق دارد می‌افتد، یعنی فقط به خوشایندها و بدآیندهای مردم توجه می‌شود. بسیاری از کارهای این دولت را یک فرد کم‌معلومات و فاقد قدرت تفکر می‌پسندد، اما کسی که بصیر است و به عمق امور نفوذ می‌کند می‌داند که این کارها بالمآل به ضرر همان فرد ساده‌لوح و کم‌معلومات تمام می‌شود و به مصلحت همین مردمی که به ظاهر از چنین کارهایی خوششان می‌آید نیست.

اما نکته دوم این است که وقتی آدم به یک کسی می‌گوید که به خوشایند مردم توجه نکنید، آن وقت ممکن است به نظر بیاید که دموکراسی را زیر سوال برده است. شاید کسی تصور کند که چون در دموکراسی رأی، رأی مردم است، اگر بگوییم خوشایند مردم را نباید در نظر بگیرید، در بهترین حالت به یک مستبد خیرخواه تبدیل می‌شویم که مصالح مردم را در نظر می‌گیریم و خیرخواهشان هستیم ولی استبداد به خرج می‌دهیم و به خواست مردم توجه نداریم. برای این‌که این سوء تفاهم هم پیش نیاید، باید عرض کنم که من اصلاً نافی دموکراسی نیستم و کاملاً معتقدم که رأی، رأی مردم است ولی در این زمینه به دو نکته باید توجه کرد. نکته اول این‌که معنای «رأی، رأی مردم است» این نیست که مردم نیاز به آموزش ندارند. آن چیزی که من از آن به اصالت فرهنگ تعبیر می‌کنم و واقعاً در برابر اصالت اقتصاد و سیاست از آن دفاع می‌کنم، ایجاب می‌کند که در عین این‌که باید نظر، نظر مردم باشد، ولی همین کسانی که می‌خواهند اظهارنظر کنند باید در طول مدت آهسته‌آهسته و به تدریج آموزش‌های وسیع و عمیقی ببینند. به تعبیری دیگر، من کاملاً موافق این هستم که از خود ما بپرسند که در عالم اقتصاد و سیاست و خانواده و تعلیم و تربیت و حقوق و ارتباطات و دیگر نهادهای اجتماعی، رأی ما چیست. اما اعتقاد به دموکراسی نافی لزوم آموزش مردم نیست.

مردم باید در زمینه‌های مختلف آموزش‌های وسیع و عمیقی ببینند تا رأی‌شان به مصلحتشان نزدیک‌تر شود. بنابراین برای این‌که دموکراسی به مصلحت مردم باشد نیاز به آموزش‌هایی وسیع و عمیق دارد. اگر این آموزش نباشد دموکراسی به «حکومت خوشایندها» منجر می‌شود و حکومت خوشایندها در غالب موارد نافی «حکومت مصالح» است. این آموزش باید هم وسیع باشد، به این معنا که همه مسایل اجتماعی را در بر بگیرد (مسایل نهادهایی چون خانواده، اقتصاد، سیاست، تعلیم و تربیت، حقوق، ارتباطات، دین و مذهب، و اخلاق را پوشش بدهد) و هم عمیق، یعنی آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری به مردم تعلیم شود، نه حرفی که صدها سال پیش پنبه‌اش زده شده است. بنابراین دموکراسی‌ای که من هم به آن اعتقاد دارم، بی‌نیاز از آموزش دادن نیست.

در اینجا در باب همین دموکراسی باید به نکته دومی هم اشاره کنم و آن این‌که معنای دموکراسی بالمآل این است که مردم کسانی را انتخاب می‌کنند یا به آرا و عقایدی رأی می‌دهند که به سودشان باشد. دموکراسی یعنی این‌که مردم بتوانند به آنچه فکر می‌کنند به سود و مصلحت‌شان است، رأی دهند. یعنی بگویند ما معتقدیم در میان شق «x» و «y» و «z»، شق «y» به سود ماست. هیچ کسی فی‌ بادی‌النظر نمی‌گوید که ما می‌خواهیم در میان شق‌های مختلف، به کس با چیزی رأی دهیم که از آن خوشمان می‌آید ولو بدبخت و بی‌چاره‌مان می‌کند. بنابراین به لحاظ تئوریک و نظری، معنای دموکراسی این است که ما آن چیزی که بالمال به سودمان است را می‌خواهیم، منتها نمی‌خواهیم آن چیز را دیگران تعیین کنند؛ می‌خواهیم خودمان تعیین کنیم. اما به هر حال می‌خواهید سود و مصلحتتان را خودتان تعیین کنید. بنابراین اگر کسی آمد به شما نشان داد که مصلحتتان در این نیست ولو با عرف همه‌تان مخالفت کرده باشد، کاری غیردموکراتیک انجام نداده است. در نهایت هم این شما هستید که رأی را به صندوق می‌ریزید، اما باید اجازه دهید کسی که در اقلیت است و به لحاظ فکری و عقیدتی سخنش با عرف ناسازگار است و با فهم عرفی و ابتدایی شما نمی‌خواند، حرفش را بزند. چه بسا در اینجا یک اخگر فکری بدرخشد و شما در آن اخگر فکری بتوانید تشخیص دهید که تا الان خطا می‌کردید که «الف» را بر «ب» ترجیح می‌دادید. باید ب را بر الف ترجیح می‌دادید. خوب این معنایش این است که در دموکراسی هر سخن خلاف عرفی باید اجازه داشته باشد که گفته شود؛ چراکه مصلحت ممکن است در سخنان خلاف عرف و سخنانی که ما به آن عادت نداشته‌ایم و معمولا نمی شنیده‌ایم، روشن و هویدا شود.

حالا بر می‌گردم به اسکلت اصلی بحثم. می‌خواهم بگویم نکته دومی که در دولت‌هایی مثل دولت کنونی خلاف اخلاق است، به تعبیر من ترجیح دادن وجیه‌المله بودن بر خادم‌المله بودن است. یعنی ترجیح دادن «خوشایند و بدآیند» مردم بر «مصالح و مفاسد»شان و همیشه توجه کردن به این‌که چه چیزی لبخند را بر لب مردم می‌نشاند با این‌که شاید در نهایت به ضررشان باشد. در چنین دولت‌هایی ما در واقع داریم یک زهر شیرین می‌خوریم. ممکن است در کام ما شیرین بیاید ولی بالمال زهر است و ما را از بین می‌برد. از کسانی مثل آقای خاتمی انتظار می‌رود که این جور نباشند و یکی از ادله طرفداری بنده از ایشان این است که حتی‌المقدور تا آنجایی که در وسع آقای خاتمی بوده، سعی کرده‌اند این کار را انجام دهند و به مصالح مردم بیشتر توجه کنند، اگرچه همان‌طور که گفتم در آن جهت دیگر که با آموزش «مصالح» را به «خوشایندها» نزدیک کند، آقای خاتمی در هر دو دولتشان ناموفق بوده‌‌اند. این هم نکته دوم.


فدا شدن اصول اخلاقی عام در پای اصول اخلاقی خاص در دولت کنونی

نکته سومی که می‌خواهم در نقد اخلاقی دولت فعلی و ترجیح دولت آقای خاتمی به آن اشاره کنم این است که روش رئیس جمهور کنونی در عالم سیاست، به نوعی فدا کردن اصول اخلاقی عام در برابر اصول اخلاقی خاص است که باز هم از نظر من خطرناک است. ما یک سلسله اصول اخلاقی داریم که می‌‌توانیم از آنها تعبیر کنیم به «اصول اخلاقی عام و جهان‌روا» (یونیورسال)؛ یعنی اصول اخلاقی جهانی، جهان‌شمول، عالم‌گستر و عالم‌گیر؛ اصول اخلاقی‌ای که همه انسان‌ها علی‌رغم تفاوت فرهنگ‌ها، تمدن‌ها، ادیان و مذاهب، مکاتب و مدارس فکری، مسالک و مشارع‌شان، به آن‌ها اعتقاد دارند. یک سلسله اصول اخلاقی هم وجود دارند که نمی‌گویم اخلاقی نیستند (در این‌جا وارد بحث اخلاقی بودن یا نبودن این اصول نمی‌شوم چون بعضی از فیلسوفان اخلاق مثل "کانت" و "هردر" معتقدند اگر اصلی قابل تعمیم جهانی نباشد، اصلاً اصل اخلاقی نیست) ولی لوکال و مقطعی و موضعی و جزئی هستند. یعنی چه؟ یعنی چون دین و مذهب خاصی را پذیرفته‌اید، این‌ها برای شما اصل اخلاقی هستند و اگر دینتان عوض شود، این‌ها دیگر برای شما اصل اخلاقی نیستند. یا در فرهنگ خاصی که در آن رشد کرده‌اید برای شما اصل اخلاقی هستند و در فرهنگ‌های دیگر اصل اخلاقی نیستند. به نظر من، در این دولت، اصول اخلاقی جهان‌شمول با کمال جسارت و تهور زیر پا گذاشته می‌شود، اما در عوض یک سلسله اصولی که جزء اخلاق لوکال ما هستند و حتی بعضاً اخلاق هم نیستند و آداب و رسوم‌اند، آگراندیسمان می‌شوند، بزرگ می‌شوند و حتب به قیمت زیر پا گذاشته شدن اصول اخلاقی عام، اعمال می‌شوند.


کمتر بودن التزام دولت نهم به «صداقت»، «تواضع» و «احسان» در مقایسه با دولت‌های پیشین و دولت احتمالی آینده آقای خاتمی

در میان اصول اخلاقی عام و مهمی که در دولت فعلی زیر پا گذاشته می‌شود، یکی‌اش اصل صداقت است. صداقت نه فقط به معنای صدق (راستگویی) بلکه به معنای این‌که هر پنج ساحت وجودی‌تان بر هم انطباق داشته باشند؛ یعنی ساحت‌های عقاید، احساسات و عواطف و هیجانات، خواسته‌ها، گفتار و کردارتان، بر هم منطبق باشند. یک شعبه این صداقت، البته صدق است. صدق این است که ساحت چهارمی (گفتار) بر ساحت اولی‌ (عقاید)مان انطباق داشته باشند. وقتی گفتار کسی با عقیده‌اش انطباق دارد می‌گویند که سخنش صدق دارد. اما دیگر ساحات وجودی انسان نیز باید بر یکدیگر منطبق باشد تا واجد صداقت باشیم. من واقعاً فکر نمی‌کنم از بعد از انقلاب، هیچ‌وقت دولتی داشته‌ایم که این همه صداقت را زیر پا بگذارد که یک جلوه آن این همه دروغی است که گفته می‌شود. شما از آمارهای نادرستی که داده می‌شود بگیرید تا آن‌چه که به‌عنوان نظر مردم اظهار می‌شود که نظر مردم این است، مردم این را می‌پسندند، مردم این را می‌گویند و این را می‌خواهند. همچنین کارهایی انجام می‌شود که ظاهرش چیزی است و باطنش چیز دیگری. نمونه خیلی خوبش، مبارزه با فساد اقتصادی است.

اولاً آیا این مبارزه با فساد اقتصادی واقعاً انجام گرفت یا نگرفت؟ ثانیاً دامن چه کسانی را گرفت؟ آیا کسانی را که فساد اقتصادی داشتند از آن رو که فساد اقتصادی داشتند دامنشان را گرفت؟ یا نه، آنهایی که فساد اقتصادی داشتند به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که فساد اقتصادی دارند و با ما موافق هستند و کسانی که فساد اقتصادی دارند و با ما مخالف هستند. آن‌وقت تنها دامن کسانی را گرفت که فساد اقتصادی داشتند و با ما مخالف بودند. خوب این معنایش این است که بالمآل باید مخالفان گرفته بشوند، به نام فساد اقتصادی. معنای این آن است که اول که شما شروع می‌کنید به گونه‌ای سخن می‌گویید که گویی دلتان برای مردم می‌سوزد، ولی در واقع در نهایت دلتان برای خودتان سوخته است. متأسفانه از این نوع کارها الی ماشاءالله صورت می‌گیرد. اول به نظر می‌آید دلشان فقط برای ما می‌سوزد و درد و رنج‌هایمان آزارشان می‌دهد، اما وقتی کارهایشان وارد شبکه‌های مختلف و دهلیزها و مجاری و پیچ و تاب‌های مختلف می‌شود، می‌بینیم که منافع «خودشان» مد نظر بوده‌است.

وقتی می‌گویند که می‌خواهند با مفاسد اقتصادی مبارزه کنند آدم خوشحال می‌شود چون مبارزه با مفاسد اقتصادی یکی از شعب عدالت‌خواهی است. اما وقتی که می‌بینیم کسانی که مفاسد اقتصادی دارند به دو دسته موافقان من و مخالفان من تقسیم می‌شوند، آن‌وقت موافقان من بیرون از بحث می‌روند و مخالفان من هم تقسیم می‌شوند به آن‌ها که می‌توانم با آن‌ها در بیفتم و هزینه‌های زیادی نپردازم و آنها که نمی‌توانم با آنها دربیفتم و هزینه‌های زیادی نپردازم، و آنها هم که نمی‌توانم با آنها مبارزه کنم و هزینه‌های زیادی نپردازم می‌روند کنار، تنها می‌ماند مخالفانی که می‌شود بدون هزینه لهشان کرد. پس این مبارزه با فساد اقتصادی نبود، مبارزه با مخالفان بود از مجرای فساد اقتصادی. این هم مصداقی از بی‌صداقتی دولت فعلی است.

آقای خاتمی علی‌رغم این‌که ممکن است انتقاداتی هم به روش کارشان در آن دو دوره وارد باشد، انصافاً صادقانه‌تر عمل می‌کردند و این‌گونه نبود که حب و بغض خودشان را اعمال کنند و به آن وجهه مردم‌پسندی بدهند. این هم به نظرم نکته بسیار مهمی است. در کنار صداقت، دو اصل عام اخلاقی مهم دیگر، تواضع (به معنای واقعی کلمه) و احسان (به معنی واقعی کلمه) هستند. هر سه این اصول تراز اول اخلاقی (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلی فراموش شده‌اند و در دولت احتمالی آقای خاتمی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند.

از آنجا که گفتم تواضع به معنای واقعی کلمه، بهتر است منظور خودم را دقیق‌تر روشن کنم. امروزه به یک نوع رعایت کردن ادب هم تواضع می‌گویند. اگر کسی کمی از رعایت کردن ادب متعارف بالاتر برود، می‌گویند متواضع است، ولی منظور من از تواضع این نیست. تواضع واقعی یعنی این‌که تو به خودت چنان نگاه کنی که گویی دیگری هستی. مثال بزنم. اگر کسی جایزه نوبل ببرد آیا شما باد به غبغبتان می‌اندازید؟ حال اگر روزی خودتان جایزه نوبل بردید و توانستید چنان خودتان را ببینید که گویا دیگری جایزه نوبل برده است، به این می‌گویند تواضع. همان‌طور که خوبی‌های دیگران بادی در غبغب تو نمی‌اندازد و بر تو تبختری نمی‌آورد، خوبی‌های خودت هم نباید یک ذره تبختر بیاورد. پس تواضع یعنی خوبی‌های خود را خوبی‌های دیگران دیدن. در مقابل، احسان واقعی درست عکس این است. در تواضع من چنان رفتار می‌کنم که گویی خودم دیگری هستم ولی در احسان چنان رفتار می‌کنم که گویی دیگری من است. یعنی اگر دست بچه من زخم شود با چه تب و تاب و عجله و شتابی می‌رسانمش به درمانگاه، اگر دست بچه یک غریبه هم زخم شد به همان عجله و به همان دلهره و شتاب برسانمش به بیمارستان. به این می‌گویند احسان؛ چون بچه دیگران را طوری نگاه کردم که گویی بچه خودم است. در احسان، بدی‌ها و رنج و درد‌های دیگران را بدی و رنج و درد خودمان می‌دانیم.

متاسفانه من در دولت فعلی نه تواضع دیدم و نه احسان را و بلکه ضد آن‌ها را دیدم. یعنی دولت فعلی به جای این‌که خوبی‌های خود را خوبی‌های دیگران ببیند (تواضع)، خوبی‌های دیگران را هم خوبی خود می‌بیند. بسیاری از دولتمردان کنونی به گونه‌ای رفتار می‌کنند و سخن می‌گویند که گویی همه کارها دارد از مصدر اینها انجام می‌گیرد، درست خلاف چیزی که ما در تواضع واقعی داریم. به گونه‌ای سخن گفته می‌شود که گویی قبلاً اقتصادی وجود نداشته‌است و این‌ها اقتصاد درست کرده‌اند و تعلیم و تربیت و دینی وجود نداشته و این‌ها الآن درست کرده‌اند. حتی اگر این خوبی‌ها هم در تو بود باید چنان رفتار می‌کردی که گویی در دیگری هست، نه این‌که چیزی که در تو نیست را به خودت نسبت دهی.

در مورد احسان نیز همین‌گونه است. احسان یعنی چنان رفتار کنم که درد و رنجی که به دیگران وارد می‌شود، گویی به من وارد شده است. آیا دولت‌مردان فعلی می‌دانند که برنامه‌هایشان و سبک کشورداری‌شان چه درد و رنجی بر مردم تحمیل می‌کند؟ آیا اگر بر اثر این سیاست‌های نادرست، بر زن و بچه خودشان همین درد و رنج‌ها عارض می‌شد، همین مقدار بی‌تفاوت بودند و صرفاً خوشحال بودند که همه چیز دارد به اسم خودشان تمام می‌شود؟


حاکم بودن اشخاص به جای قوانین و رواج چاپلوسی در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان در دولت فعلی

نکته چهارمی که می‌خواهم عرض کنم این است که هر نظامی که در آن انسان باید نسبت به مافوق خودش همیشه چاپلوس و متملق باشد و نسبت به مادون خودش فرعون باشد، نظامی خطرناک است. چنین نظامی هر جا (چه در دستگاه سیاسی و چه در اقتصاد و ادارات خاص و چه در خانواده) برقرار باشد بسیار خطرناک است. اگر در نظامی لازمه بقا و رشد این باشد که نسبت به مافوقم چاکر و نوکر و چاپلوس و متملق باشم اما با مادونم مثل یک فرعون باشم، هم خودم از بین می‌روم که این وسط قرار گرفته‌ام، همه رؤسایم را از بین می‌برم که نسبت به آنها چاپلوسی می‌کنم و هم مادونم را از بین می‌برم که نسبت به آنها تفرعن می‌ورزم.

خلیل بن احمد فراهیدی، یکی از علمای شیعی اوایل اسلام در زمان امام سجاد و امام باقر، در نمازهای خود دعای بسیار زیبایی می‌خوانده است که تا جایی که می‌دانم خودش آن را جعل کرده است. این دعای زیبا و عمیق و انسانی و اخلاقی این است: «اللهم اجعلنی عندک من اعلی الناس و عند نفسی من اسفل الناس و عند الناس مثل الناس» (خدایا من را در نظر خودت بهترین مردم قرار بده و در نظر خودم بدترین مردم قرار بده و در نظر مردم مثل خودشان قرار بده). در زندگی سه ناظر به شما نگاه می‌کنند: خدا، خودتان و سایر مردم. خلیل بن احمد فراهیدی می‌گوید که خدایا کاری کن که وقتی تو به من نگاه می‌کنی بگویی این بهترین مردم است، وقتی خودم به خودم نگاه می‌کنم بگویم این خلیل بن احمد فراهیدی بدترین مردم است و وقتی مردم به من نگاه می‌کنند، من را مثل خودشان ببینند، نه بهتر و نه بدتر. حالا تکیه کلام من روی نکته سوم است. چرا وقتی مردم به من نگاه می‌کنند باید من را مثل خودشان ببینند، نه بهتر و نه بدتر؟ چون اگر که من را بهتر و بالاتر از خوشان ببینند، نسبت به من چاپلوسی می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به من نزدیک کنند و این برایشان ضرر دارد. این‌که دیگران در برابر من کوچکی کنند به ضرر آن‌هاست و البته برای خود من هم ضرر دارد. از سویی دگر، اگر مردم من را بدتر از خودشان ببینند من را استهزا و مسخره می‌کنند و تخفیف قدرم می‌دهند و این باز هم برای خودشان ضرر دارد و هم برای من. بنابراین خوب است در نظر مردم مثل خودشان باشیم تا چاپلوسی و تفرعن کاهش یابد.

در هر نظام سیاسی، اگر به جای قانون، اوامر و نواهی شخصی حاکم شدند و افراد بتوانند قانون را دور بزنند، آن‌وقت سرنوشت افراد به دست مافوقشان می‌افتد. وقتی شما دائما احساس می‌کنید سرنوشتتان دست قانونی نیست که به صورت غیرشخصی و بی‌طرفانه عمل می‌کند و مافوق شما می‌تواند با یک اخم و لبخند زندگی و جایگاه شما را تغییر دهد، طبیعی است که نسبت به مافوقتان چاپلوسی کنید و از آن طرف، نسبت به مادونتان تبختر و تفرعن داشته باشید. انسان وقتی بداند سرنوشت کسی دست اوست، بخواهد یا نخواهد، نسبت به او احساس تبختر و تفرعن پیدا می‌کند. متأسفانه در دولت کنونی چنین وضعی حاکم است و هر کسی تنها به شرطی باقی می‌ماند که نسبت به مافوق خودش چاپلوسی و نسبت به مادون خودش تفرعن داشته باشد چون به جای قانون، اشخاص حاکم هستند. شاید برخی از تعابیری از این دست که «من گوش فلان وزیر را می‌گیرم» خوششان بیاید، اما چنین تعابیری نشانه‌هایی از وجود چنین وضعیتی است و حاکی از آن است که همه چیز به اراده من بستگی دارد و به نظر من این بسیار خطرناک است.


وارد نبودن نقدهای اخلاقی چهارگانه‌ای که ذکر شد به آقای خاتمی

چهار نکته‌ای که بدان اشاره کردم، به نظر من چهار شاخص بزرگ غیراخلاقی بودن دولت فعلی است. حال اگر من آقای خاتمی را پیشنهاد می‌کنم به این دلیل است که تصور می‌کنم اولاً این نقدهای مهم اخلاقی به آقای خاتمی وارد نیست و ثانیاً آقای خاتمی از میان کسانی که این نقدها به آن‌ها وارد نیست، احتمالاً تنها کسی است که شاید بتواند در انتخابات پیروز شود.


استدلالی اخلاقی - روانشناختی در دفاع از آمدن آقای خاتمی

موضوع دومی که مایلم طرح کنم این است که باز چون علاقمندم که از منظر روانی-اخلاقی به امور نگاه کنم، برای شخص آقای خاتمی و آمدنشان، استدلالی روان‌شناختی- اخلاقی دارم. یعنی اگر روزی با خود آقای خاتمی مواجه می‌شدم استدلالی که داشتم نه استدلالی سیاسی یا اقتصادی، بلکه استدلالی روان‌شناختی - اخلاقی بود. آن استدلال به زبان خیلی ساده این است که چون آقای خاتمی وجدان اخلاقی زنده‌ای دارند، اگر فردا در انتخابات شرکت نکنند و رئیس جمهور فعلی دوباره برنده شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسیب و درد و رنجی بر مردم وارد می‌شود، پیش خودشان خواند گفت «شاید» (حتی شایدش هم کافیست برای این‌که آدم را خرد کند) اگر من آمده بودم و نگذاشته بودم آقای احمدی‌نژاد رئیس جمهور شود، این درد و رنج بر مردم وارد نمی‌شد. به نظر من خود این «شاید» برای آدمی که وجدان اخلاقی زنده‌ای دارد متلاشی‌کننده است. من با این‌که معتقدم آقای خاتمی باید بیایند و رأی لازم را دارند، اصلاً مطمئن نیستم که ایشان انتخاب خواهند شد، چون در کشور ما نتیجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگی ندارد و خیلی عوامل دیگر هم دخیل هستند.

اما اگر آقای خاتمی بیایند، به هرحال امر از این دو بیرون نیست که یا انتخاب خواهند شد و یا انتخاب نخواهند شد. اگر انتخاب شوند بالاخره اغراضی که داشته‌اند و اهداف انسان‌دوستانه‌شان را تا جایی که در توان دارند در چارچوب همین قوانین و همین مدیریت و حکومت فعلی دنبال می‌کنند و مطلوب همه ما تأمین می‌شود. اما حتی اگر خاتمی بیاید و انتخاب هم نشود (حالا یا مردم به ایشان رأی ندادند یا مردم رأی دادند ولی اسمشان از صندوق بیرون نیامد) ایشان باز از یک عذاب وجدان بزرگ رهیده‌اند و فردا اگر بزرگترین مصائب و فجایع هم در این کشور پیش آید ایشان دیگر عذاب وجدان ندارند؛ می‌گویند من آمدم برای این‌که جلوی این‌ها گرفته شود ولی خوب به من رای ندادند یا اسمم از صندوق درنیامد، من دیگر مسئول نیستم.

اگر من آقای خاتمی را شخصیتی دارای وجدان اخلاقی قوی و زنده‌ای نمی‌دیدم، این استدلال چندان نافذ نبود، ولی می‌دانم در ایشان نافذ می‌افتد؛ یعنی می‌دانم که اگر ایشان اتفاقات و روندهای نامطلوب دولت بعدی را ببینند، این عذاب وجدان را خواهند داشت. این استدلال را برای ایرانیان و نخبگانی که می‌توانند برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی تلاش کنند هم تکرار می‌کنم. یعنی به خودم و هر ایرانی دیگری می‌توانم بگویم که اگر آقای خاتمی را تشویق کنی که بیاید و وقتی آمد از او طرفداری کنی تا پیروز شود، فرداروز اگر خاتمی نیامد یا پیروز نشد و هر اتفاق نامیمونی برای مردم پیش آمد، عذاب وجدان نخواهی داشت؛ به خودت خواهی گفت که کاری که از من ساخته بود را انجام دادم و نشد. من نمی‌دانم اگر یک چنین استدلالی بر ایشان عرضه شود، در مقابل چه جوابی می‌توانند داشته باشند، ولی خودم راستش طرفداری‌ام از آقای خاتمی در واقع ناشی و برخواسته از این استدلال است. من می‌گویم بالاخره اگر این دست و پایی که می‌شود زد را بزنیم، اگر به موفقیت بیرونی نرسیم، لااقل به یک موفقیت درونی می‌رسیم و آن‌ این‌که عذاب وجدان را در خودمان به حداقل می‌رسانیم. آقای خاتمی هم اگر بیاید یا هم به موفقیت بیرونی می‌رسد و هم موفقیت درونی و یا حداقل به یک موفقیت مهم درونی می‌رسد و در مابقی عمر آرامش بیشتری دارند. این به نظر من بسیار اهمیت دارد.

این استدلال اخلاقی و روانشناختی غیر از استدلالات اقتصادی و سیاسی و غیره است که در جای خود مهم است و آقای محمدرضا جلائی‌پور هم در نوشته‌شان به پاره‌ای آن‌ها به خوبی اشاره کرده‌اند؛ که من بنا به تخصصم چندان وارد آن‌ها نمی‌شوم.


چرا وظیفه اخلاقی ما است که برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی تلاش کنیم؟

صرف نظر از استدلال‌های فوق، می‌توان پرسید که چرا ما وظیفه اخلاقی داریم برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی تلاش کنیم؟ در پاسخ، توضیحاتی ساده و واضح ارائه می‌کنم. اساساً وقتی آدم می‌خواهد اخلاقی زندگی کند، در اکثریت قریب به اتفاق موارد در زندگی‌اش بین خوب و بد مخیر نیست. یعنی بر خلاف چیزی که از بچگی به ما یاد داده می‌شد که آدم وقتی بر سر دوراهی قرار می‌گیرد باید کار خوب را انجام دهد و کار بد را انجام ندهد، در اکثریت قریب به اتفاق موقعیت‌هایی که در کل زندگی آدم رخ می‌دهد آدم بین بد و بدتر یا خوب و خوب‌تر مخیر است، نه خوب و بد. به ندرت پیش می‌آید که بین خوب و بد مخیر شده باشیم و معمولاً یا بین بد و بدتر گیر می‌کنیم یا بین خوب و خوب‌تر. البته این هر دو در واقع یک معنا می‌دهد و به زاویه نگاه شما بستگی دارد. اگر آدم بخواهد بدبینانه نگاه کند، باید بگوید که در زندگی همیشه بین بد و بدتر گیر می‌کنیم و اگر بخواهد خوش‌بینانه نگاه کند، می‌گوید بین خوب و خوب‌تر.

حالا با توجه به این نکته من می‌خواهم عرض کنم که وظیفه اخلاقی من به عنوان یک شهروند ایرانی این است که وقتی کشورم می‌‌تواند به دست «n» شخص بیفتد، از میان این‌ها در حالت خوش‌بینانه میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب کنم و در حالت بدبینانه میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنم. یعنی وظیفه اخلاقی ماست که یا دفع افسد به فاسد کنیم، یعنی در میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنیم و یا دفع صالح به اصلح یعنی در میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب کنیم. امروز نیز در میان کاندیداهایی که ما می‌شناسیم و لااقل الان می‌دانیم که این‌ها احتمالاً وارد صحنه خواهند شد، با شناختی که از آقای خاتمی داریم از هر لحاظ (که بعدا خواهم گفت از سه لحاظ) انصافاً ایشان اصلح از بقیه است و لذا وظیفه اخلاقی ماست از این گزینه اصلح‌ حمایت کنیم.

به نظر من تنها کاری که طرفداران آقای خاتمی در برابر مخالفان ایشان باید بکنند این است که نشان دهند آقای خاتمی از سه جهتی که می‌گویم خوب‌تر از دیگر گزینه‌هایی است که می‌توانند در انتخابات پیروز شوند. وگرنه این خیلی واضح است که همیشه باید در میان بد و بدتر، بد را انتخاب کرد و در میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را. لذا بحث فقط بر سر این است که آیا واقعاً این سه ویژگی در آقای خاتمی بیشتر از دیگر گزینه‌های ممکن است یا نه؟ اما آن سه لحاظی که به نظرم آقای خاتمی در آن‌ها از گزینه‌های محتمل دیگر بهتر است از این قرار است:

امتیاز اول آقای خاتمی: اعتقاد به اصول پنجگانه دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی که باور و التزام به آن‌ها مقتضای اخلاقی زیستن است

امتیاز اول آقای خاتمی، اصولی است که ایشان در عالم سیاست به آن‌ها اعتقاد دارند. خیلی فرق است بین کسی که به دموکراسی معتقد است با کسی که به آن معتقد نیست یا به ضددموکراسی معتقد است. خیلی فرق است بین کسی که به آزادی معتقد است با کسی که به آن معتقد نیست یا به ضدآزادی معتقد است. خیلی فرق است بین کسی که به مدارا و تولرانس معتقد است با کسی که معتقد نیست یا به ضدآن معتقد است. و خیلی فرق ست بین کسی که به حقوق بشر اعتقاد دارد با کسی که به حقوق بشر اعتقاد ندارد. این‌ها یک شاخصه‌های مهمی هستند. همیشه چنین نیست که کسی که به چیزی معتقد است حتماً هم بتواند به تمام معنای کلمه آن را عملی کند، ولی بالاخره همین که به آن اعتقاد دارد و در همان سمت و سو دارد حرکت می‌کند بسیار مهم است. بالاخره در دولت آقای خاتمی هم نمی‌توانیم بگوییم که حقوق بشر، مدارا، دموکراسی و آزادی صددرصد رعایت می‌شده، ولی بالاخره فرق است بین کسی که بگوید می‌خواهم در این مسیر حرکت کنم ولو از صد کیلومتر دو کیلومترش را جلو می‌روم و کسی که بگوید من اصلاً در این مسیر نمی‌خواهم بروم یا می‌خواهم در مسیر عکسش بروم.

این اصولی که آقای خاتمی به آن‌ها معتقد است بیشتر اصولی سیاسی هستند، ولی بن و بن‌مایه‌‌شان اخلاقی است. من در جای دیگری هم گفته‌ام که دفاع از دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی (که ظاهراً پنج تز سیاسی هستند)، دفاعی اخلاقی است، زیرا همه این پنج تز، منشاء اخلاقی دارد. ما می‌توانیم با استدلال‌های دقیق نشان دهیم که باور و الترام به این پنج تز، مقتضلای اخلاقی زیستن است.


امتیاز دوم آقای خاتمی: جهانی که در آن زندگی می‌کنیم را بهتر از رقبای خود می‌شناسد

نقطه قوت دوم آقای خاتمی به نظر من این است که خاتمی بهتر از رقبای خودش می‌فهمد که ما در چه جهانی زندگی می‌کنیم. این خیلی اهمیت دارد که من بدانم در چه جهانی زندگی می‌کنم. وقتی که می‌دانم در چه جهانی زندگی می‌کنم در واقع درباره چهار چیز درباره جهان که چه بدانم و چه ندانم وجود دارند، آگاهی دارم: یکی این‌که می‌دانم نقاط قوت این جهان کجاست. دوم این‌که می‌دانم نقاط ضعف این جهان کجاست. سوم می‌دانم محدودیت‌هایش چیست و چهارم می‌دانم چه نعماتی در این جهان وجود دارد. وقتی به رجال سیاسی کشور نگاه می‌کنیم، باز به نظر می‌رسد آقای هاشمی رفسنجانی از این جهت دوم قوی‌تر و پخته‌تر از بقیه بوده است، یعنی بیشتر می‌فهمیده که در چه جهانی داریم زندگی می‌‌کنیم. اما خوب باز هیچ‌یک از گزینه‌های مطرح فعلی به اندازه آقای خاتمی وقوف ندارند به این‌که ما در چه جهانی زندگی می‌کنیم.

این که شما محدودیت‌ها و امکانات جهانی‌ که در آن زندگی می‌کنید را بشناسید، بسیار اهمیت دارد. این‌که بلد باشیم چگونه سوار هواپیما شویم و تلویزیون و رایانه را روشن کنیم، به این معنا نیست که جهان خود را می‌شناسیم. به نظر من آقای احمدی‌نژاد نمی‌دانند در چه جهانی دارند زندگی می‌کنند. دولتمردان فعلی نمی‌دانند که در جهانی که در آن زندگی می‌کنند، قوانین اقتصادی درست به همان اندازه آهنین و فولادین هستند که قوانیین فیزیکی و شیمیایی و زیست‌شناسی. فکر می‌کنند به محض این‌که از فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی وارد عالم اقتصاد و سیاست و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و مدیریت شدیم، دیگر همه چیز موم است در دستان ما و هر جور که بخواهیم می‌توانیم به آن شکل بدهیم. اگر آدم بفهمد که قوانین اقتصاد نیز به اندازه قوانین فیزیک آهنین است، مدام آن‌ها را انگولک نمی‌کند.

این خیلی به نظرم اهمیت دارد، اما ما در دوره آقای احمدی‌نژاد و به طور کلی پس از انقلاب با دولت‌هایی سر و کار داشته‌ایم که تمدن غرب را پذیرا شده‌اند اما از فرهگ غرب هیچ بویی نبرده‌اند. این‌که می‌گویند «دولت الکترونیک» نشان می‌دهد که با اقتضائات تمدن غرب آشنا هستند، ولی همین‌ها از فرهنگ غرب هیچ خبری ندارند. من خودم عکس این هستم (ولی نمی‌گویم شما هم عکس این باشید)؛ نقاط و نکات مثبت ‌بی‌شماری در فرهنگ غرب می‌بینم اما از تمدن غرب چندان خوشم نمی‌آید. اما عکس این خیلی خطرناک است. یعنی این‌که کسی آخرین هواپیماها را بخرد، آخرین فن‌آوری‌ها از جمله انرژی اتمی برایش مساله‌ای ملی باشد و از تمدن غرب نهایت استفاده را بکند، آن وقت اولیات فرهنگ غرب یعنی استدلال‌گرایی، عقلانیت، گفت‌وگو و مدارا را نشناسد و قبول نداشته باشد. انرژی اتمی که اوج تمدن غرب است را این‌قدر برای خودمان آگراندیسمان می‌‌کنیم، ولی اولیات فرهنگ غرب را منکر می‌شویم، یعنی اصلاً قائل به گفت‌و‌گو و استدلال‌گرایی نیستیم و مدارا و تواضع علمی نداریم. به نظرم این بدان معنا است که دولتمردان ما نمی‌دانند در چه جهانی زندگی می‌کنند. به اعتقاد من ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اگر آخرین دستاوردهای تکنولوژی غرب را هم داشته باشیم، اگر از فرهنگ غرب بی‌خبر باشیم بازنده‌ایم، کما این‌که الان هم از لحاظ تکنولوژیک اوضاع خوبی دارم ولی از لحاظ‌های دیگر عقبیم.


امتیاز سوم آقای خاتمی: ویژگی‌های پسندیده شخصیتی، منشی و اخلاقی-روانی او

اما امتیاز سوم آقای خاتمی به ویژگی‌های شخصیتی و منشی او مربوط می‌شود و بحثی اخلاقی-روانی است. بالاخره خیلی فرق است بین معلمی که می‌رود سر کلاس تا هر چه را که دارد به دانشجویانش بدهد تا معلمی که می‌آید سر کلاس تا هر آنچه را که ندارد از دانشجویانش بگیرد. هر دو به ظاهر معلمی می‌کنند اما کسی به خود و خدای خود و وجدان اخلاقی‌اش می‌گوید من می‌روم سر کلاس برای این‌که هر چه دارم و بچه‌ها ندارند (مثل علم و معلومات و تجربه و قدرت فکری) را به دانشجویان خودم بدهم و غرض اصلی‌ام این است ولو حقوق هم به من بدهند، و دیگری می‌رود سر کلاس تا پول و قدرت و جاه و مقام و حیثیت اجتماعی و شهرت و محبوبیتی که ندارد را به دست آورد. چنین فردی، هر دانشجویی را چند پله می‌بیند برای رسیدن به مطلوبات خود.

با شناخت محدودی که من از آقای خاتمی دارم، ایشان به گروه اول تعلق دارد. او کسی است که آمده تا آن چیزی را که دارد به مردم بدهد، نه این‌که از طریق مردم به آلاف و الوف برسد. منظورم فقط آلاف و اولوف مادی هم نیست چون خیلی‌ها فکر می‌کنند که همین که مسئولی دزدی نمی‌کند، کافی است. اصلاً و ابداً این گونه نیست. این کار لازم است ولی مطلقاً کافی نیست. ممکن است دزدی نکنم اما هزار آلاف و اولوف دیگر از مردم بخواهم. مثلاً به زیان مردم عمل کنم، اما اسمم به عنوان قهرمان ملی و چهره مردمی جهان سومی که مقابل غرب ایستاده است روی تی‌شرت‌های عربی چاپ شود. هزینه این سودی که به او رسیده را چه کسی پرداخت کرده‌است؟ این رفتارها تا حد زیادی به شخصیت و منش ما بستگی دارد. من فکر می‌کنم آقای خاتمی از این لحاظ در میان گزینه‌های محتمل فعلی، شخصیت و منش سالم‌تری دارد. شخصیت‌های دیگری که ما می‌توانیم به عنوان کاندیداها و رقبای ایشان در نظر بگیریم از این لحاظ ضعیف‌تر از خاتمی هستند.

روی هم رفته به نظر می‌رسد که آقای خاتمی از این سه لحاظ از رقبای خود خوب‌تر است. یعنی به دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا، و تکثرگرایی بیشتر معتقد است، فرهنگ جهانی که در آن زندگی می‌کنیم را بهتر می‌شناسد و از لحاظ ویژگی‌های روانی و اخلاقی و شخصیت و منش بر رقبایش مرجح است.

آنچه گفتم همه در مورد وظیفه اخلاقی آقای خاتمی برای آمدن و وظیفه اخلاقی ما در کوشش برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی بود. الان وقت نقد آقای خاتمی نیست، اما آقای خاتمی هم اگر بیایند و پیروز شوند نسبت به مردم وظایف اخلاقی متعددی دارند که می‌توان درباره آن‌ها هم سخن گفت. انشاءالله اگر چشممان به پیروزی آقای خاتمی روشن شد، آن وقت درباره این وظایف اخلاقی و نقدهایی که به آقای خاتمی وارد است سخن خواهیم گفت. واقعاً امیدوارم آن روز پیش بیاید که این بحث اقتضا و ایجاب پیدا کند.
مصطفی ملکیان در دیدار با اعضای «پویش دعوت از خاتمی» ضمن نقد اخلاقی دولت فعلی، با ذکر دلایلی اخلاقی و روانشناختی از آمدن خاتمی دفاع کرد و تأکید نمود که تلاش برای نامزدی و پیروزی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری وظیفه اخلاقی نخبگان ایرانی است. مصطفی ملکیان، روشنفکر برجسته ایرانی، در دیدار با اعضای «پویش (کمپین) دعوت از خاتمی» حمایت قاطع خود از کاندیداتوری خاتمی را اعلام کرد.

به گزارش «موج سوم»، مصطفی ملکیان در این دیدار ضمن نقد اخلاقی دولت فعلی، با ذکر دلایلی اخلاقی و روانشناختی از آمدن خاتمی دفاع کرد و تأکید نمود که تلاش برای نامزدی و پیروزی خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری وظیفه اخلاقی نخبگان ایرانی است.


چکیده:

اولین ضرر اخلاقی تداوم دولت نهم یا انتخاب نشدن یا نیامدن آقای خاتمی، ضربه‌ خوردن خود آزادی است که لازمة اخلاقی زیستن است.
دولت فعلی، بر خلاف دولت خاتمی، به جای توجه به «مصالح و مضار» مردم، «خوشایندها و بدآیندها»ی آنان را در نظر می‌گیرد و «وجیه‌المله» بودن را بر «خادم‌المله» بودن ترجیح می‌دهد.
دولت‌های آقای خاتمی می‌کوشیدند که در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل کنند اما نتواستند با توسل به نیروهایی باوراننده، خوشایند مردم را به این مصالح نزدیک کنند.
روش دولت فعلی در عالم سیاست، به نوعی فدا کردن اصول اخلاقی عام در برابر اصول اخلاقی خاص است که از نظر من بسیار خطرناک است.
من واقعاً فکر نمی‌کنم بعد از انقلاب، هیچ‌وقت دولتی داشته‌ایم که این همه صداقت را زیر پا بگذارد که یک جلوه آن این همه دروغی است که گفته می‌شود.
هر سه اصل تراز اول اخلاقی (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلی فراموش شده‌اند و در دولت احتمالی آقای خاتمی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند.
دولت فعلی به جای این‌که خوبی‌های خود را خوبی‌های دیگران ببیند (تواضع)، خوبی‌های دیگران را هم خوبی خود می‌بیند. بسیاری از دولتمردان کنونی به گونه‌ای رفتار می‌کنند که گویی همه کارها دارد از مصدر این‌ها انجام می‌گیرد، درست خلاف چیزی که ما در تواضع واقعی داریم.
احسان یعنی چنان رفتار کنم که درد و رنجی که به دیگران وارد می‌شود، گویی به من وارد شده است. آیا دولت‌مردان فعلی می‌دانند که برنامه‌هایشان و سبک کشورداری‌شان چه درد و رنجی بر مردم تحمیل می‌کند؟
در دولت کنونی اشخاص به جای قوانین حاکم شده‌اند و چاپلوسی در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان رایج‌تر شده‌است.
چون آقای خاتمی وجدان اخلاقی زنده‌ای دارند، اگر فردا در انتخابات شرکت نکنند و رئیس جمهور فعلی دوباره انتخاب شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسیب و درد و رنجی بر مردم وارد می‌شود، پیش خودشان خواند گفت «شاید» (حتی شایدش هم کافیست برای این‌که آدم را خرد کند) اگر من آمده بودم این درد به مردم وارد نمی‌شد.
با این‌که معتقدم آقای خاتمی باید بیایند و رأی لازم را دارند، اصلاً مطمئن نیستم که ایشان انتخاب خواهند شد، چون در کشور ما نتیجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگی ندارد و خیلی عوامل دیگر هم دخیل هستند.
به خودم و هر ایرانی دیگری می‌توانم بگویم که اگر آقای خاتمی را تشویق کنی که بیاید و وقتی آمد از او طرفداری کنی تا پیروز شود، فرداروز اگر خاتمی نیامد یا پیروز نشد و هر اتفاق نامیمونی برای مردم پیش آمد، عذاب وجدان نخواهی داشت.
اگر آقای خاتمی بیاید یا هم به موفقیت بیرونی می‌رسد و هم موفقیت درونی و یا حداقل به یک موفقیت مهم درونی می‌رسد و در مابقی عمر آرامش بیشتری دارند.
وظیفه اخلاقی من به عنوان یک شهروند ایرانی این است که وقتی کشورم می‌‌تواند به دست «n» شخص بیفتد، از میان این‌ها در حالت خوش‌بینانه میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب کنم و در حالت بدبینانه میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنم.
آقای خاتمی از سه لحاظ از دیگر گزینه‌هایی که می‌توانند در انتخابات پیروز شوند، بهتر است: اولاً، به اصولی (دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی) اعتقاد دارد که بن‌مایه‌هایی اخلاقی دارند؛ ثانیاً جهانی که در آن زندگی می‌کنیم را بهتر می‌شناسد و ثالثاً در میان گزینه‌های محتمل فعلی، شخصیت و منش سالم‌تری دارد.

متن کامل:

از منظرهای مختلفی می‌توان به هر امری و از جمله نامزدی آقای خاتمی در انتخابات نگاه کرد و این‌که از چه منظری از این منظرها به موضوع مورد بحث نگاه کنیم به نظر می‌آید لااقل به دو عامل بستگی داشته باشد. عامل اول مجموعه معلومات و اطلاعاتی است که هر کس دارد. مثلاً فردی که معلومات و اطلاعات اقتصادی و سیاسی ندارد طبعاً از منظر اقتصادی و سیاسی نمی‌تواند به این مساله نگاه کند. عامل دوم هم علایق شخصی است. بالاخره هر کس علایقی دارد و خوب هم هست که علایق این همه متنوع است و متکثر. از منظر هر یک از این علایق، چیزهایی دیده می‌شود که از منظر دیگر علایق به چشم نمی‌آید. بنابراین به همه این علایق نیاز است و هیچ علاقه‌ای هم ما را از علایق دیگر بی‌نیاز نمی‌کند. من شخصاً به امور بیشتر از منظر روان‌شناختی و اخلاقی نگاه می‌کنم، زیرا اولاً در این زمینه معلوماتم اندکی بیشتری است و در زمینه‌های دیگر همچون اقتصاد و سیاست معلومات و اطلاعات لازم را ندارم؛ و ثانیاً علقه من هم یک علقه اخلاقی و روان‌شناختی است.

طبعا وقتی انسان از این منظر به موضوع نگاه می‌کند، چیزهایی به نظرش می‌آید که اگر از مناظر دیگر به آن نگاه گند، آن را نمی‌بیند؛ کما این‌که مناظر دیگر هم همین طورند و چیزهایی را می‌بینند که وقتی از مناظر اخلاقی و روان‌شناختی صرف نگاه می‌کنیم، آن چیزها را نمی‌بینیم. حال از این منظر می‌توان پرسید که تداوم دولت فعلی یا انتخاب نشدن
آقای خاتمی یا اصلاً وارد نشدن آقای خاتمی به صحنه انتخابات، به لحاظ اخلاقی چه مضاری دارد؟

اولین ضرر اخلاقی نیامدن خاتمی: ضربه خوردن آزادی

به گمان من اولین ضرر اخلاقی انتخاب شدن مجدد رئیس جمهور فعلی یا انتخاب نشدن یا نیامدن آقای خاتمی، ضربه‌ خوردن خود آزادی است. اصلاً اخلاقی زیستن فقط در آزادانه زیستن معنا دارد. یعنی اگر من آزاد نباشم، حتی اگر بهترین و درست‌ترین کار جان را انجام دهم، باز هم به لحاظ اخلاقی ارزش مثبتی بر کار من مترتب نیست. کما این‌که وقتی آزاد نباشم،‌ اگر بدترین و نادرست‌ترین کار عالم را هم انجام دهم، به لحاظ اخلاقی مذمتی بر من نیست؛ چون نطفه اخلاقی زیستن در آزادانه زیستن منعقد می‌شود. وقتی که کاری را آزادانه انجام می‌دهم، تازه آن وقت است که اگر کار درستی باشد، از لحاظ اخلاقی رشد می‌کنم و اگر کار نادرستی باشد، به لحاظ اخلاقی انحطاط پیدا می‌کنم. اما اگر درست‌ترین کار را ناآزادانه انجام دهم، از لحاظ اخلاقی رشد نمی‌کنم، کما این‌که اگر نادرست‌ترین کار را هم ناآزادانه انجام دهم، از نظر اخلاقی انحطاط پیدا نمی‌کنم. من گمان می‌کنم که انتخاب مجدد رئیس دولت نهم که با نیامدن خاتمی بسیار محتمل می‌شود، بزرگترین لطمه‌اش به اخلاقی زیستن این است که اصلا زمینه و بافت اخلاقی زیستن را از میان می‌برد چون به اکثریت قابل توجهی از مردم ما آزادی نمی‌دهد و این‌ها در چنین شرایطی هر کاری که انجام دهند، صرف نظر از ظاهر آن کار، به لحاظ اخلاقی نه مثبت است و نه منفی، چون کاری است جبری و قسری.

من معتقدم هر که واقعاً به اخلاق اعتقاد دارد اولین علامت این اعتقاد او، اعتقاد داشتن به دو چیز است: یکی آزادی و دیگری مسوولیت. کسی که به آزادی اعتقادی ندارد، به اخلاق اعتقادی ندارد، هرچند ممکن است اخلاق را به خاطر یک سلسله سودهایی بر حسب ظاهر رعایت کند. چراکه این دو اصل، دو پیش‌فرض‌ اخلاق هستند. پیش‌فرض‌های هرگونه اخلاقی زیستن یکی این است که برای تو آزادی قایل باشم و دیگری این‌که برایت مسوولیت قایل باشم. مسوولیت یعنی چه؟ یعنی اگر من این بشقاب را شکستم یک‌جا باید جوابگو باشم. چطور کسی می‌تواند با یک حرف و جمله‌اش حتی ده سال کشور را عقب بیندازد و جوابگو نباشد؟ من فکر می‌کنم آقای خاتمی و طرفدارانش واقعا به آزادی بیشتری از دولتمردان فعلی باور داشتند و نسبت به دولت فعلی بیشتر پاسخگو بودند.


تلاش دولت نهم برای وجیه‌المله بودن به جای خادم‌المله بودن

نکته دوم از منظر اخلاقی این است که رئیس جمهور فعلی «وجاهت نزد مردم» را جابگزین ارزشی به نام «خادم ملت بودن» کرده‌است. این‌که آن وجاهت را پیدا کرده یا نکرده داستان دیگری است، اما خیلی مهم است که یک رجل سیاسی بکوشد که خادم‌المله باشد و نه لزوماً وجیه‌المله. فرق این دو به لحاظ اخلاقی فرق مهمی است. فرق این این دو آن است که «خوشایندها و بدآیندها»ی مردم را در نظر بگیرد یا «مصالح و مضار» مردم را. اگر من در عالم سیاست بخواهم وجیه‌المله باشم، یعنی مردم برایم هورا بکشند و کف بزنند، باید «خوشایندها و بدآیندها»ی آنها را رعایت کنم. چیزی که مردم خوششان می‌‌آید را انجام دهم یا تظاهر کنم که دارم انجام می‌دهم و چیزی را که مردم بدشان می‌آید انجام ندهم و یا تظاهر کنم که انجام نمی‌دهم. اما اگر کسی بخواهد خادم‌المله باشد به جای وجیه‌المله، باید به جای «خوشایند و بدآیند» مردم، «مصالح و مفاسد» مردم را در نظر بگیرد و ببیند که چه چیزی بالمآل به مصلحت مردم است ولو خوشایند آنها نیست. چه چیزی بالمآل مفسده مردم در آن است ولو خوشایند آنها است. او باید این مصلحت و مفسده را رعایت کند و چون در غالب موارد مصلحت و مفسده یک راه می‌روند و خوشایند و بدآیند مردم یک راه دیگر، در اکثر موارد جمع بین وجیه‌المله بودن و خادم‌المله بودن امکان‌پذیر نیست.

علی‌بن‌ابی‌طالب که وفق معتقدات ما خادم مردم بود و به ظریف‌ترین، لطیف‌ترین، عمیق‌ترین و وسیع‌ترین معنای کلمه هم خادم مردم بود، نزد مردم وجیه نبود. خودش در نهج‌البلاغه می‌گوید: که " اللهم انی قد مللتهم و ملونی، و سئمتهم و سئمونی" (خدایا من این مردم را خسته کرده‌ام و این مردم هم من را خسته کرده‌اند؛ از این مردم دلتنگ شده‌ام و این مردم هم از من دلتنگ شده‌اند). به کار بردن چنین تعابیری یعنی این‌که من نزد مردم وجیه نیستم. اما شکی نداریم که امام علی خادم مردم بود و مصالح و مضار مردم را در نظر می‌گرفت به جای خوشایندها و بدآیندهای آنان. مثال بسیار ساده‌ای برایتان می‌زنم. ‌وقتی بچه‌تان را در شب امتحان از پای یک فیلم تلویزیونی مورد علاقه او بلند می‌کنید و می‌فرستید به اتاق مطالعه‌اش، این بچه اگر در سن دبستان یا راهنمایی باشد شما را نخواهد بخشید چون خوشایند او این است که این فیلم تلویزیونی را ببیند. اما شما مصلحت او را بر این خوشایند غلبه دادید و گفتید ولو خوشایند تو این است که این فیلم تلویزیونی را ببینی، مصلحت تو این نیست. در اینجا شما مصلحت او را مقدم دانستید بر خوشایند او، ولی به همین جهت پیش او محبوب نیستید. ولی اگر می‌گفتید که بچه من چون دوست دارد که تلویزیون نگاه کند، پس بنشیند و ببیند، پیش‌ بچه‌تان محبوب می‌شدید، گزچه کاری کرده بودید که در نهایت به زیان او بود. وقتی سیاست را نیز از منظر اخلاقی ببینید، یک رجل سیاسی نباید اصلاً به این کار داشته باشد که چه کسی خوشش می‌آید یا بدش می‌آید. باید ببینید که مصلحت مردم در چه چیزی است. آن وقت مصلحت مردم را انجام دهد ولو عموم مردم آگاهی هم پیدا نکنند.

البته نکته‌ای را بعداً خواهم گفت که همیشه یک سیاستمدار موفق کسی است که بتواند با قدرت اقناع و باورآفرینی به مردم نشان بدهد که این چیزی که خوشایند شما بود به مصلحت شما نبود یا آنچه که بدآیند شما بود به مصلحت شما بود. این کار دومی است که بعداً می‌گویم ولی فعلا قبل از آن نکته می‌خواهم این را عرض کنم که رجال سیاسی که می‌خواهند وجیه‌المله باشند، فقط خوشایند و بدآیند مردم را در نظر می‌گیرند و بالمآل مردم را به خاکستر می‌نشانند. اما مردم به خاکستر می‌نشینند درحالی‌که نمی‌دانند دارند خاکسترنشین می‌شوند. اما سیاستمداری که می‌خواهد خادم‌المله باشد و به مردم خدمت کند، مصالح و مفاسد را در نظر می‌گیرد ولو ممکن است مردم به جهت دید تنگ‌‌نظرانه یا پایین‌بینانه‌شان از کارهای او خوششان نیاید. به نظرم، آنچه که در عرف سیاسی امروز پوپولیسم نامیده می‌شود در واقع یعنی این‌که من خوشایند مردم را درمی‌یابم و آن را اعمال می‌کنم یا لااقل تظاهر می‌کنم که دارم آن را اعمال می کنم و از این راه محبوبیت پیدا می‌کنم. و نقطه مقابل پوپولیسم آن روشی است که علی‌بن ابی‌طالب داشت که تنها به مصلحت مردم توجه می‌کرد، ولو این عمل مورد پسند تعداد قابل توجهی یا اکثریت مردم یا حتی همه مردم واقع نمی‌شد.

البته در اینجا دو نکته است که باید به آن توجه کرد که سوء فهمی از حرف بنده پیش نیاید. نکته اول همان است که به طور گذرا به آن اشاره کردم و آن این‌که سیاستمداری که خادم ملت است و مصالح مردم را در نظر می‌گیرد، در عین حال باید همیشه بکوشد با توسل به نیروهای باوراننده و اقناع‌کننده (یعنی با توسل به نیروی استدلال و عقلانیت) به مردم نشان دهد که خوشایندشان با مصلحتشان همسو نیست و عمل به مصلحت مردم در نهایت به سود آن‌ها تمام می‌شود. اگر سیاستمداری هیچ‌گاه خوشایند مردم را رعایت نکند، با این‌که در جهت مصالح آن‌ها رفتار می‌کند، ولی آرام آرام محبوبیتش را به حدی از دست می‌دهد که از مشروع بودن می‌افتد. به همین دلیل، یک سیاستمدار موفق که خودش ملتزم به مصالح و مفاسد مردم است باید بتواند خوشایند و بدآیند مردم را به مصالح و مفاسد آن‌ها نزدیک کند. یعنی باید با بالا بردن سطح آگاهی مردم و با عمق دادن به بصیرت مردم و با استفاده از نیروهای باوراننده کاری کند که آهسته آهسته خوشایندهای مردم بر مصالحشان انطباق پیدا کند و بدآیندهایشان هم بر مفاسدشان منطبق شود. درست شبیه مثال من که در آنجا پدر آهسته آهسته و با استدلال به بچه‌اش می‌فهماند که بالمآل به سودت هست که به جای دیدن تلویزیون درس بخوانی. این بچه آرام آرام از همان چیزی که به مصلحتش است خوشش هم می‌آید و از همان چیزی که به مفسده‌اش هست بدش می‌آید. چه بسا بشود گفت که این کار در دولت‌های اول و دوم آقای خاتمی به خوبی انجام نمی‌گرفت و اعتقاد من این است که یکی از نقطه ضعف‌های مهم دولت‌های اول و دوم آقای خاتمی که امیدوارم انشا‌ءالله در دولت سوم ایشان تکرار نشود، همین بود. یعنی دولت‌های آقای خاتمی می‌کوشیدند که در جهت مصالح و مفاسد مردم عمل کنند اما نتواستند با توسل به نیروهایی باوراننده، خوشایند مردم را به این مصالح نزدیک کنند.

اما در دولت فعلی عکس این اتفاق دارد می‌افتد، یعنی فقط به خوشایندها و بدآیندهای مردم توجه می‌شود. بسیاری از کارهای این دولت را یک فرد کم‌معلومات و فاقد قدرت تفکر می‌پسندد، اما کسی که بصیر است و به عمق امور نفوذ می‌کند می‌داند که این کارها بالمآل به ضرر همان فرد ساده‌لوح و کم‌معلومات تمام می‌شود و به مصلحت همین مردمی که به ظاهر از چنین کارهایی خوششان می‌آید نیست.

اما نکته دوم این است که وقتی آدم به یک کسی می‌گوید که به خوشایند مردم توجه نکنید، آن وقت ممکن است به نظر بیاید که دموکراسی را زیر سوال برده است. شاید کسی تصور کند که چون در دموکراسی رأی، رأی مردم است، اگر بگوییم خوشایند مردم را نباید در نظر بگیرید، در بهترین حالت به یک مستبد خیرخواه تبدیل می‌شویم که مصالح مردم را در نظر می‌گیریم و خیرخواهشان هستیم ولی استبداد به خرج می‌دهیم و به خواست مردم توجه نداریم. برای این‌که این سوء تفاهم هم پیش نیاید، باید عرض کنم که من اصلاً نافی دموکراسی نیستم و کاملاً معتقدم که رأی، رأی مردم است ولی در این زمینه به دو نکته باید توجه کرد. نکته اول این‌که معنای «رأی، رأی مردم است» این نیست که مردم نیاز به آموزش ندارند. آن چیزی که من از آن به اصالت فرهنگ تعبیر می‌کنم و واقعاً در برابر اصالت اقتصاد و سیاست از آن دفاع می‌کنم، ایجاب می‌کند که در عین این‌که باید نظر، نظر مردم باشد، ولی همین کسانی که می‌خواهند اظهارنظر کنند باید در طول مدت آهسته‌آهسته و به تدریج آموزش‌های وسیع و عمیقی ببینند. به تعبیری دیگر، من کاملاً موافق این هستم که از خود ما بپرسند که در عالم اقتصاد و سیاست و خانواده و تعلیم و تربیت و حقوق و ارتباطات و دیگر نهادهای اجتماعی، رأی ما چیست. اما اعتقاد به دموکراسی نافی لزوم آموزش مردم نیست.

مردم باید در زمینه‌های مختلف آموزش‌های وسیع و عمیقی ببینند تا رأی‌شان به مصلحتشان نزدیک‌تر شود. بنابراین برای این‌که دموکراسی به مصلحت مردم باشد نیاز به آموزش‌هایی وسیع و عمیق دارد. اگر این آموزش نباشد دموکراسی به «حکومت خوشایندها» منجر می‌شود و حکومت خوشایندها در غالب موارد نافی «حکومت مصالح» است. این آموزش باید هم وسیع باشد، به این معنا که همه مسایل اجتماعی را در بر بگیرد (مسایل نهادهایی چون خانواده، اقتصاد، سیاست، تعلیم و تربیت، حقوق، ارتباطات، دین و مذهب، و اخلاق را پوشش بدهد) و هم عمیق، یعنی آخرین دستاوردهای علوم و معارف بشری به مردم تعلیم شود، نه حرفی که صدها سال پیش پنبه‌اش زده شده است. بنابراین دموکراسی‌ای که من هم به آن اعتقاد دارم، بی‌نیاز از آموزش دادن نیست.

در اینجا در باب همین دموکراسی باید به نکته دومی هم اشاره کنم و آن این‌که معنای دموکراسی بالمآل این است که مردم کسانی را انتخاب می‌کنند یا به آرا و عقایدی رأی می‌دهند که به سودشان باشد. دموکراسی یعنی این‌که مردم بتوانند به آنچه فکر می‌کنند به سود و مصلحت‌شان است، رأی دهند. یعنی بگویند ما معتقدیم در میان شق «x» و «y» و «z»، شق «y» به سود ماست. هیچ کسی فی‌ بادی‌النظر نمی‌گوید که ما می‌خواهیم در میان شق‌های مختلف، به کس با چیزی رأی دهیم که از آن خوشمان می‌آید ولو بدبخت و بی‌چاره‌مان می‌کند. بنابراین به لحاظ تئوریک و نظری، معنای دموکراسی این است که ما آن چیزی که بالمال به سودمان است را می‌خواهیم، منتها نمی‌خواهیم آن چیز را دیگران تعیین کنند؛ می‌خواهیم خودمان تعیین کنیم. اما به هر حال می‌خواهید سود و مصلحتتان را خودتان تعیین کنید. بنابراین اگر کسی آمد به شما نشان داد که مصلحتتان در این نیست ولو با عرف همه‌تان مخالفت کرده باشد، کاری غیردموکراتیک انجام نداده است. در نهایت هم این شما هستید که رأی را به صندوق می‌ریزید، اما باید اجازه دهید کسی که در اقلیت است و به لحاظ فکری و عقیدتی سخنش با عرف ناسازگار است و با فهم عرفی و ابتدایی شما نمی‌خواند، حرفش را بزند. چه بسا در اینجا یک اخگر فکری بدرخشد و شما در آن اخگر فکری بتوانید تشخیص دهید که تا الان خطا می‌کردید که «الف» را بر «ب» ترجیح می‌دادید. باید ب را بر الف ترجیح می‌دادید. خوب این معنایش این است که در دموکراسی هر سخن خلاف عرفی باید اجازه داشته باشد که گفته شود؛ چراکه مصلحت ممکن است در سخنان خلاف عرف و سخنانی که ما به آن عادت نداشته‌ایم و معمولا نمی شنیده‌ایم، روشن و هویدا شود.

حالا بر می‌گردم به اسکلت اصلی بحثم. می‌خواهم بگویم نکته دومی که در دولت‌هایی مثل دولت کنونی خلاف اخلاق است، به تعبیر من ترجیح دادن وجیه‌المله بودن بر خادم‌المله بودن است. یعنی ترجیح دادن «خوشایند و بدآیند» مردم بر «مصالح و مفاسد»شان و همیشه توجه کردن به این‌که چه چیزی لبخند را بر لب مردم می‌نشاند با این‌که شاید در نهایت به ضررشان باشد. در چنین دولت‌هایی ما در واقع داریم یک زهر شیرین می‌خوریم. ممکن است در کام ما شیرین بیاید ولی بالمال زهر است و ما را از بین می‌برد. از کسانی مثل آقای خاتمی انتظار می‌رود که این جور نباشند و یکی از ادله طرفداری بنده از ایشان این است که حتی‌المقدور تا آنجایی که در وسع آقای خاتمی بوده، سعی کرده‌اند این کار را انجام دهند و به مصالح مردم بیشتر توجه کنند، اگرچه همان‌طور که گفتم در آن جهت دیگر که با آموزش «مصالح» را به «خوشایندها» نزدیک کند، آقای خاتمی در هر دو دولتشان ناموفق بوده‌‌اند. این هم نکته دوم.


فدا شدن اصول اخلاقی عام در پای اصول اخلاقی خاص در دولت کنونی

نکته سومی که می‌خواهم در نقد اخلاقی دولت فعلی و ترجیح دولت آقای خاتمی به آن اشاره کنم این است که روش رئیس جمهور کنونی در عالم سیاست، به نوعی فدا کردن اصول اخلاقی عام در برابر اصول اخلاقی خاص است که باز هم از نظر من خطرناک است. ما یک سلسله اصول اخلاقی داریم که می‌‌توانیم از آنها تعبیر کنیم به «اصول اخلاقی عام و جهان‌روا» (یونیورسال)؛ یعنی اصول اخلاقی جهانی، جهان‌شمول، عالم‌گستر و عالم‌گیر؛ اصول اخلاقی‌ای که همه انسان‌ها علی‌رغم تفاوت فرهنگ‌ها، تمدن‌ها، ادیان و مذاهب، مکاتب و مدارس فکری، مسالک و مشارع‌شان، به آن‌ها اعتقاد دارند. یک سلسله اصول اخلاقی هم وجود دارند که نمی‌گویم اخلاقی نیستند (در این‌جا وارد بحث اخلاقی بودن یا نبودن این اصول نمی‌شوم چون بعضی از فیلسوفان اخلاق مثل "کانت" و "هردر" معتقدند اگر اصلی قابل تعمیم جهانی نباشد، اصلاً اصل اخلاقی نیست) ولی لوکال و مقطعی و موضعی و جزئی هستند. یعنی چه؟ یعنی چون دین و مذهب خاصی را پذیرفته‌اید، این‌ها برای شما اصل اخلاقی هستند و اگر دینتان عوض شود، این‌ها دیگر برای شما اصل اخلاقی نیستند. یا در فرهنگ خاصی که در آن رشد کرده‌اید برای شما اصل اخلاقی هستند و در فرهنگ‌های دیگر اصل اخلاقی نیستند. به نظر من، در این دولت، اصول اخلاقی جهان‌شمول با کمال جسارت و تهور زیر پا گذاشته می‌شود، اما در عوض یک سلسله اصولی که جزء اخلاق لوکال ما هستند و حتی بعضاً اخلاق هم نیستند و آداب و رسوم‌اند، آگراندیسمان می‌شوند، بزرگ می‌شوند و حتب به قیمت زیر پا گذاشته شدن اصول اخلاقی عام، اعمال می‌شوند.


کمتر بودن التزام دولت نهم به «صداقت»، «تواضع» و «احسان» در مقایسه با دولت‌های پیشین و دولت احتمالی آینده آقای خاتمی

در میان اصول اخلاقی عام و مهمی که در دولت فعلی زیر پا گذاشته می‌شود، یکی‌اش اصل صداقت است. صداقت نه فقط به معنای صدق (راستگویی) بلکه به معنای این‌که هر پنج ساحت وجودی‌تان بر هم انطباق داشته باشند؛ یعنی ساحت‌های عقاید، احساسات و عواطف و هیجانات، خواسته‌ها، گفتار و کردارتان، بر هم منطبق باشند. یک شعبه این صداقت، البته صدق است. صدق این است که ساحت چهارمی (گفتار) بر ساحت اولی‌ (عقاید)مان انطباق داشته باشند. وقتی گفتار کسی با عقیده‌اش انطباق دارد می‌گویند که سخنش صدق دارد. اما دیگر ساحات وجودی انسان نیز باید بر یکدیگر منطبق باشد تا واجد صداقت باشیم. من واقعاً فکر نمی‌کنم از بعد از انقلاب، هیچ‌وقت دولتی داشته‌ایم که این همه صداقت را زیر پا بگذارد که یک جلوه آن این همه دروغی است که گفته می‌شود. شما از آمارهای نادرستی که داده می‌شود بگیرید تا آن‌چه که به‌عنوان نظر مردم اظهار می‌شود که نظر مردم این است، مردم این را می‌پسندند، مردم این را می‌گویند و این را می‌خواهند. همچنین کارهایی انجام می‌شود که ظاهرش چیزی است و باطنش چیز دیگری. نمونه خیلی خوبش، مبارزه با فساد اقتصادی است.

اولاً آیا این مبارزه با فساد اقتصادی واقعاً انجام گرفت یا نگرفت؟ ثانیاً دامن چه کسانی را گرفت؟ آیا کسانی را که فساد اقتصادی داشتند از آن رو که فساد اقتصادی داشتند دامنشان را گرفت؟ یا نه، آنهایی که فساد اقتصادی داشتند به دو دسته تقسیم شدند: کسانی که فساد اقتصادی دارند و با ما موافق هستند و کسانی که فساد اقتصادی دارند و با ما مخالف هستند. آن‌وقت تنها دامن کسانی را گرفت که فساد اقتصادی داشتند و با ما مخالف بودند. خوب این معنایش این است که بالمآل باید مخالفان گرفته بشوند، به نام فساد اقتصادی. معنای این آن است که اول که شما شروع می‌کنید به گونه‌ای سخن می‌گویید که گویی دلتان برای مردم می‌سوزد، ولی در واقع در نهایت دلتان برای خودتان سوخته است. متأسفانه از این نوع کارها الی ماشاءالله صورت می‌گیرد. اول به نظر می‌آید دلشان فقط برای ما می‌سوزد و درد و رنج‌هایمان آزارشان می‌دهد، اما وقتی کارهایشان وارد شبکه‌های مختلف و دهلیزها و مجاری و پیچ و تاب‌های مختلف می‌شود، می‌بینیم که منافع «خودشان» مد نظر بوده‌است.

وقتی می‌گویند که می‌خواهند با مفاسد اقتصادی مبارزه کنند آدم خوشحال می‌شود چون مبارزه با مفاسد اقتصادی یکی از شعب عدالت‌خواهی است. اما وقتی که می‌بینیم کسانی که مفاسد اقتصادی دارند به دو دسته موافقان من و مخالفان من تقسیم می‌شوند، آن‌وقت موافقان من بیرون از بحث می‌روند و مخالفان من هم تقسیم می‌شوند به آن‌ها که می‌توانم با آن‌ها در بیفتم و هزینه‌های زیادی نپردازم و آنها که نمی‌توانم با آنها دربیفتم و هزینه‌های زیادی نپردازم، و آنها هم که نمی‌توانم با آنها مبارزه کنم و هزینه‌های زیادی نپردازم می‌روند کنار، تنها می‌ماند مخالفانی که می‌شود بدون هزینه لهشان کرد. پس این مبارزه با فساد اقتصادی نبود، مبارزه با مخالفان بود از مجرای فساد اقتصادی. این هم مصداقی از بی‌صداقتی دولت فعلی است.

آقای خاتمی علی‌رغم این‌که ممکن است انتقاداتی هم به روش کارشان در آن دو دوره وارد باشد، انصافاً صادقانه‌تر عمل می‌کردند و این‌گونه نبود که حب و بغض خودشان را اعمال کنند و به آن وجهه مردم‌پسندی بدهند. این هم به نظرم نکته بسیار مهمی است. در کنار صداقت، دو اصل عام اخلاقی مهم دیگر، تواضع (به معنای واقعی کلمه) و احسان (به معنی واقعی کلمه) هستند. هر سه این اصول تراز اول اخلاقی (صداقت، تواضع و احسان) در دولت فعلی فراموش شده‌اند و در دولت احتمالی آقای خاتمی بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرند.

از آنجا که گفتم تواضع به معنای واقعی کلمه، بهتر است منظور خودم را دقیق‌تر روشن کنم. امروزه به یک نوع رعایت کردن ادب هم تواضع می‌گویند. اگر کسی کمی از رعایت کردن ادب متعارف بالاتر برود، می‌گویند متواضع است، ولی منظور من از تواضع این نیست. تواضع واقعی یعنی این‌که تو به خودت چنان نگاه کنی که گویی دیگری هستی. مثال بزنم. اگر کسی جایزه نوبل ببرد آیا شما باد به غبغبتان می‌اندازید؟ حال اگر روزی خودتان جایزه نوبل بردید و توانستید چنان خودتان را ببینید که گویا دیگری جایزه نوبل برده است، به این می‌گویند تواضع. همان‌طور که خوبی‌های دیگران بادی در غبغب تو نمی‌اندازد و بر تو تبختری نمی‌آورد، خوبی‌های خودت هم نباید یک ذره تبختر بیاورد. پس تواضع یعنی خوبی‌های خود را خوبی‌های دیگران دیدن. در مقابل، احسان واقعی درست عکس این است. در تواضع من چنان رفتار می‌کنم که گویی خودم دیگری هستم ولی در احسان چنان رفتار می‌کنم که گویی دیگری من است. یعنی اگر دست بچه من زخم شود با چه تب و تاب و عجله و شتابی می‌رسانمش به درمانگاه، اگر دست بچه یک غریبه هم زخم شد به همان عجله و به همان دلهره و شتاب برسانمش به بیمارستان. به این می‌گویند احسان؛ چون بچه دیگران را طوری نگاه کردم که گویی بچه خودم است. در احسان، بدی‌ها و رنج و درد‌های دیگران را بدی و رنج و درد خودمان می‌دانیم.

متاسفانه من در دولت فعلی نه تواضع دیدم و نه احسان را و بلکه ضد آن‌ها را دیدم. یعنی دولت فعلی به جای این‌که خوبی‌های خود را خوبی‌های دیگران ببیند (تواضع)، خوبی‌های دیگران را هم خوبی خود می‌بیند. بسیاری از دولتمردان کنونی به گونه‌ای رفتار می‌کنند و سخن می‌گویند که گویی همه کارها دارد از مصدر اینها انجام می‌گیرد، درست خلاف چیزی که ما در تواضع واقعی داریم. به گونه‌ای سخن گفته می‌شود که گویی قبلاً اقتصادی وجود نداشته‌است و این‌ها اقتصاد درست کرده‌اند و تعلیم و تربیت و دینی وجود نداشته و این‌ها الآن درست کرده‌اند. حتی اگر این خوبی‌ها هم در تو بود باید چنان رفتار می‌کردی که گویی در دیگری هست، نه این‌که چیزی که در تو نیست را به خودت نسبت دهی.

در مورد احسان نیز همین‌گونه است. احسان یعنی چنان رفتار کنم که درد و رنجی که به دیگران وارد می‌شود، گویی به من وارد شده است. آیا دولت‌مردان فعلی می‌دانند که برنامه‌هایشان و سبک کشورداری‌شان چه درد و رنجی بر مردم تحمیل می‌کند؟ آیا اگر بر اثر این سیاست‌های نادرست، بر زن و بچه خودشان همین درد و رنج‌ها عارض می‌شد، همین مقدار بی‌تفاوت بودند و صرفاً خوشحال بودند که همه چیز دارد به اسم خودشان تمام می‌شود؟


حاکم بودن اشخاص به جای قوانین و رواج چاپلوسی در برابر مافوقان و تفرعن نسبت به مادونان در دولت فعلی

نکته چهارمی که می‌خواهم عرض کنم این است که هر نظامی که در آن انسان باید نسبت به مافوق خودش همیشه چاپلوس و متملق باشد و نسبت به مادون خودش فرعون باشد، نظامی خطرناک است. چنین نظامی هر جا (چه در دستگاه سیاسی و چه در اقتصاد و ادارات خاص و چه در خانواده) برقرار باشد بسیار خطرناک است. اگر در نظامی لازمه بقا و رشد این باشد که نسبت به مافوقم چاکر و نوکر و چاپلوس و متملق باشم اما با مادونم مثل یک فرعون باشم، هم خودم از بین می‌روم که این وسط قرار گرفته‌ام، همه رؤسایم را از بین می‌برم که نسبت به آنها چاپلوسی می‌کنم و هم مادونم را از بین می‌برم که نسبت به آنها تفرعن می‌ورزم.

خلیل بن احمد فراهیدی، یکی از علمای شیعی اوایل اسلام در زمان امام سجاد و امام باقر، در نمازهای خود دعای بسیار زیبایی می‌خوانده است که تا جایی که می‌دانم خودش آن را جعل کرده است. این دعای زیبا و عمیق و انسانی و اخلاقی این است: «اللهم اجعلنی عندک من اعلی الناس و عند نفسی من اسفل الناس و عند الناس مثل الناس» (خدایا من را در نظر خودت بهترین مردم قرار بده و در نظر خودم بدترین مردم قرار بده و در نظر مردم مثل خودشان قرار بده). در زندگی سه ناظر به شما نگاه می‌کنند: خدا، خودتان و سایر مردم. خلیل بن احمد فراهیدی می‌گوید که خدایا کاری کن که وقتی تو به من نگاه می‌کنی بگویی این بهترین مردم است، وقتی خودم به خودم نگاه می‌کنم بگویم این خلیل بن احمد فراهیدی بدترین مردم است و وقتی مردم به من نگاه می‌کنند، من را مثل خودشان ببینند، نه بهتر و نه بدتر. حالا تکیه کلام من روی نکته سوم است. چرا وقتی مردم به من نگاه می‌کنند باید من را مثل خودشان ببینند، نه بهتر و نه بدتر؟ چون اگر که من را بهتر و بالاتر از خوشان ببینند، نسبت به من چاپلوسی می‌کنند و می‌خواهند خودشان را به من نزدیک کنند و این برایشان ضرر دارد. این‌که دیگران در برابر من کوچکی کنند به ضرر آن‌هاست و البته برای خود من هم ضرر دارد. از سویی دگر، اگر مردم من را بدتر از خودشان ببینند من را استهزا و مسخره می‌کنند و تخفیف قدرم می‌دهند و این باز هم برای خودشان ضرر دارد و هم برای من. بنابراین خوب است در نظر مردم مثل خودشان باشیم تا چاپلوسی و تفرعن کاهش یابد.

در هر نظام سیاسی، اگر به جای قانون، اوامر و نواهی شخصی حاکم شدند و افراد بتوانند قانون را دور بزنند، آن‌وقت سرنوشت افراد به دست مافوقشان می‌افتد. وقتی شما دائما احساس می‌کنید سرنوشتتان دست قانونی نیست که به صورت غیرشخصی و بی‌طرفانه عمل می‌کند و مافوق شما می‌تواند با یک اخم و لبخند زندگی و جایگاه شما را تغییر دهد، طبیعی است که نسبت به مافوقتان چاپلوسی کنید و از آن طرف، نسبت به مادونتان تبختر و تفرعن داشته باشید. انسان وقتی بداند سرنوشت کسی دست اوست، بخواهد یا نخواهد، نسبت به او احساس تبختر و تفرعن پیدا می‌کند. متأسفانه در دولت کنونی چنین وضعی حاکم است و هر کسی تنها به شرطی باقی می‌ماند که نسبت به مافوق خودش چاپلوسی و نسبت به مادون خودش تفرعن داشته باشد چون به جای قانون، اشخاص حاکم هستند. شاید برخی از تعابیری از این دست که «من گوش فلان وزیر را می‌گیرم» خوششان بیاید، اما چنین تعابیری نشانه‌هایی از وجود چنین وضعیتی است و حاکی از آن است که همه چیز به اراده من بستگی دارد و به نظر من این بسیار خطرناک است.


وارد نبودن نقدهای اخلاقی چهارگانه‌ای که ذکر شد به آقای خاتمی

چهار نکته‌ای که بدان اشاره کردم، به نظر من چهار شاخص بزرگ غیراخلاقی بودن دولت فعلی است. حال اگر من آقای خاتمی را پیشنهاد می‌کنم به این دلیل است که تصور می‌کنم اولاً این نقدهای مهم اخلاقی به آقای خاتمی وارد نیست و ثانیاً آقای خاتمی از میان کسانی که این نقدها به آن‌ها وارد نیست، احتمالاً تنها کسی است که شاید بتواند در انتخابات پیروز شود.


استدلالی اخلاقی - روانشناختی در دفاع از آمدن آقای خاتمی

موضوع دومی که مایلم طرح کنم این است که باز چون علاقمندم که از منظر روانی-اخلاقی به امور نگاه کنم، برای شخص آقای خاتمی و آمدنشان، استدلالی روان‌شناختی- اخلاقی دارم. یعنی اگر روزی با خود آقای خاتمی مواجه می‌شدم استدلالی که داشتم نه استدلالی سیاسی یا اقتصادی، بلکه استدلالی روان‌شناختی - اخلاقی بود. آن استدلال به زبان خیلی ساده این است که چون آقای خاتمی وجدان اخلاقی زنده‌ای دارند، اگر فردا در انتخابات شرکت نکنند و رئیس جمهور فعلی دوباره برنده شوند، تا آخر عمرشان هر خسارت و آزار و آسیب و درد و رنجی بر مردم وارد می‌شود، پیش خودشان خواند گفت «شاید» (حتی شایدش هم کافیست برای این‌که آدم را خرد کند) اگر من آمده بودم و نگذاشته بودم آقای احمدی‌نژاد رئیس جمهور شود، این درد و رنج بر مردم وارد نمی‌شد. به نظر من خود این «شاید» برای آدمی که وجدان اخلاقی زنده‌ای دارد متلاشی‌کننده است. من با این‌که معتقدم آقای خاتمی باید بیایند و رأی لازم را دارند، اصلاً مطمئن نیستم که ایشان انتخاب خواهند شد، چون در کشور ما نتیجه انتخابات فقط به تعداد آراء بستگی ندارد و خیلی عوامل دیگر هم دخیل هستند.

اما اگر آقای خاتمی بیایند، به هرحال امر از این دو بیرون نیست که یا انتخاب خواهند شد و یا انتخاب نخواهند شد. اگر انتخاب شوند بالاخره اغراضی که داشته‌اند و اهداف انسان‌دوستانه‌شان را تا جایی که در توان دارند در چارچوب همین قوانین و همین مدیریت و حکومت فعلی دنبال می‌کنند و مطلوب همه ما تأمین می‌شود. اما حتی اگر خاتمی بیاید و انتخاب هم نشود (حالا یا مردم به ایشان رأی ندادند یا مردم رأی دادند ولی اسمشان از صندوق بیرون نیامد) ایشان باز از یک عذاب وجدان بزرگ رهیده‌اند و فردا اگر بزرگترین مصائب و فجایع هم در این کشور پیش آید ایشان دیگر عذاب وجدان ندارند؛ می‌گویند من آمدم برای این‌که جلوی این‌ها گرفته شود ولی خوب به من رای ندادند یا اسمم از صندوق درنیامد، من دیگر مسئول نیستم.

اگر من آقای خاتمی را شخصیتی دارای وجدان اخلاقی قوی و زنده‌ای نمی‌دیدم، این استدلال چندان نافذ نبود، ولی می‌دانم در ایشان نافذ می‌افتد؛ یعنی می‌دانم که اگر ایشان اتفاقات و روندهای نامطلوب دولت بعدی را ببینند، این عذاب وجدان را خواهند داشت. این استدلال را برای ایرانیان و نخبگانی که می‌توانند برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی تلاش کنند هم تکرار می‌کنم. یعنی به خودم و هر ایرانی دیگری می‌توانم بگویم که اگر آقای خاتمی را تشویق کنی که بیاید و وقتی آمد از او طرفداری کنی تا پیروز شود، فرداروز اگر خاتمی نیامد یا پیروز نشد و هر اتفاق نامیمونی برای مردم پیش آمد، عذاب وجدان نخواهی داشت؛ به خودت خواهی گفت که کاری که از من ساخته بود را انجام دادم و نشد. من نمی‌دانم اگر یک چنین استدلالی بر ایشان عرضه شود، در مقابل چه جوابی می‌توانند داشته باشند، ولی خودم راستش طرفداری‌ام از آقای خاتمی در واقع ناشی و برخواسته از این استدلال است. من می‌گویم بالاخره اگر این دست و پایی که می‌شود زد را بزنیم، اگر به موفقیت بیرونی نرسیم، لااقل به یک موفقیت درونی می‌رسیم و آن‌ این‌که عذاب وجدان را در خودمان به حداقل می‌رسانیم. آقای خاتمی هم اگر بیاید یا هم به موفقیت بیرونی می‌رسد و هم موفقیت درونی و یا حداقل به یک موفقیت مهم درونی می‌رسد و در مابقی عمر آرامش بیشتری دارند. این به نظر من بسیار اهمیت دارد.

این استدلال اخلاقی و روانشناختی غیر از استدلالات اقتصادی و سیاسی و غیره است که در جای خود مهم است و آقای محمدرضا جلائی‌پور هم در نوشته‌شان به پاره‌ای آن‌ها به خوبی اشاره کرده‌اند؛ که من بنا به تخصصم چندان وارد آن‌ها نمی‌شوم.


چرا وظیفه اخلاقی ما است که برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی تلاش کنیم؟

صرف نظر از استدلال‌های فوق، می‌توان پرسید که چرا ما وظیفه اخلاقی داریم برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی تلاش کنیم؟ در پاسخ، توضیحاتی ساده و واضح ارائه می‌کنم. اساساً وقتی آدم می‌خواهد اخلاقی زندگی کند، در اکثریت قریب به اتفاق موارد در زندگی‌اش بین خوب و بد مخیر نیست. یعنی بر خلاف چیزی که از بچگی به ما یاد داده می‌شد که آدم وقتی بر سر دوراهی قرار می‌گیرد باید کار خوب را انجام دهد و کار بد را انجام ندهد، در اکثریت قریب به اتفاق موقعیت‌هایی که در کل زندگی آدم رخ می‌دهد آدم بین بد و بدتر یا خوب و خوب‌تر مخیر است، نه خوب و بد. به ندرت پیش می‌آید که بین خوب و بد مخیر شده باشیم و معمولاً یا بین بد و بدتر گیر می‌کنیم یا بین خوب و خوب‌تر. البته این هر دو در واقع یک معنا می‌دهد و به زاویه نگاه شما بستگی دارد. اگر آدم بخواهد بدبینانه نگاه کند، باید بگوید که در زندگی همیشه بین بد و بدتر گیر می‌کنیم و اگر بخواهد خوش‌بینانه نگاه کند، می‌گوید بین خوب و خوب‌تر.

حالا با توجه به این نکته من می‌خواهم عرض کنم که وظیفه اخلاقی من به عنوان یک شهروند ایرانی این است که وقتی کشورم می‌‌تواند به دست «n» شخص بیفتد، از میان این‌ها در حالت خوش‌بینانه میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب کنم و در حالت بدبینانه میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنم. یعنی وظیفه اخلاقی ماست که یا دفع افسد به فاسد کنیم، یعنی در میان بد و بدتر، بد را انتخاب کنیم و یا دفع صالح به اصلح یعنی در میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را انتخاب کنیم. امروز نیز در میان کاندیداهایی که ما می‌شناسیم و لااقل الان می‌دانیم که این‌ها احتمالاً وارد صحنه خواهند شد، با شناختی که از آقای خاتمی داریم از هر لحاظ (که بعدا خواهم گفت از سه لحاظ) انصافاً ایشان اصلح از بقیه است و لذا وظیفه اخلاقی ماست از این گزینه اصلح‌ حمایت کنیم.

به نظر من تنها کاری که طرفداران آقای خاتمی در برابر مخالفان ایشان باید بکنند این است که نشان دهند آقای خاتمی از سه جهتی که می‌گویم خوب‌تر از دیگر گزینه‌هایی است که می‌توانند در انتخابات پیروز شوند. وگرنه این خیلی واضح است که همیشه باید در میان بد و بدتر، بد را انتخاب کرد و در میان خوب و خوب‌تر، خوب‌تر را. لذا بحث فقط بر سر این است که آیا واقعاً این سه ویژگی در آقای خاتمی بیشتر از دیگر گزینه‌های ممکن است یا نه؟ اما آن سه لحاظی که به نظرم آقای خاتمی در آن‌ها از گزینه‌های محتمل دیگر بهتر است از این قرار است:

امتیاز اول آقای خاتمی: اعتقاد به اصول پنجگانه دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی که باور و التزام به آن‌ها مقتضای اخلاقی زیستن است

امتیاز اول آقای خاتمی، اصولی است که ایشان در عالم سیاست به آن‌ها اعتقاد دارند. خیلی فرق است بین کسی که به دموکراسی معتقد است با کسی که به آن معتقد نیست یا به ضددموکراسی معتقد است. خیلی فرق است بین کسی که به آزادی معتقد است با کسی که به آن معتقد نیست یا به ضدآزادی معتقد است. خیلی فرق است بین کسی که به مدارا و تولرانس معتقد است با کسی که معتقد نیست یا به ضدآن معتقد است. و خیلی فرق ست بین کسی که به حقوق بشر اعتقاد دارد با کسی که به حقوق بشر اعتقاد ندارد. این‌ها یک شاخصه‌های مهمی هستند. همیشه چنین نیست که کسی که به چیزی معتقد است حتماً هم بتواند به تمام معنای کلمه آن را عملی کند، ولی بالاخره همین که به آن اعتقاد دارد و در همان سمت و سو دارد حرکت می‌کند بسیار مهم است. بالاخره در دولت آقای خاتمی هم نمی‌توانیم بگوییم که حقوق بشر، مدارا، دموکراسی و آزادی صددرصد رعایت می‌شده، ولی بالاخره فرق است بین کسی که بگوید می‌خواهم در این مسیر حرکت کنم ولو از صد کیلومتر دو کیلومترش را جلو می‌روم و کسی که بگوید من اصلاً در این مسیر نمی‌خواهم بروم یا می‌خواهم در مسیر عکسش بروم.

این اصولی که آقای خاتمی به آن‌ها معتقد است بیشتر اصولی سیاسی هستند، ولی بن و بن‌مایه‌‌شان اخلاقی است. من در جای دیگری هم گفته‌ام که دفاع از دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا و تکثرگرایی (که ظاهراً پنج تز سیاسی هستند)، دفاعی اخلاقی است، زیرا همه این پنج تز، منشاء اخلاقی دارد. ما می‌توانیم با استدلال‌های دقیق نشان دهیم که باور و الترام به این پنج تز، مقتضلای اخلاقی زیستن است.


امتیاز دوم آقای خاتمی: جهانی که در آن زندگی می‌کنیم را بهتر از رقبای خود می‌شناسد

نقطه قوت دوم آقای خاتمی به نظر من این است که خاتمی بهتر از رقبای خودش می‌فهمد که ما در چه جهانی زندگی می‌کنیم. این خیلی اهمیت دارد که من بدانم در چه جهانی زندگی می‌کنم. وقتی که می‌دانم در چه جهانی زندگی می‌کنم در واقع درباره چهار چیز درباره جهان که چه بدانم و چه ندانم وجود دارند، آگاهی دارم: یکی این‌که می‌دانم نقاط قوت این جهان کجاست. دوم این‌که می‌دانم نقاط ضعف این جهان کجاست. سوم می‌دانم محدودیت‌هایش چیست و چهارم می‌دانم چه نعماتی در این جهان وجود دارد. وقتی به رجال سیاسی کشور نگاه می‌کنیم، باز به نظر می‌رسد آقای هاشمی رفسنجانی از این جهت دوم قوی‌تر و پخته‌تر از بقیه بوده است، یعنی بیشتر می‌فهمیده که در چه جهانی داریم زندگی می‌‌کنیم. اما خوب باز هیچ‌یک از گزینه‌های مطرح فعلی به اندازه آقای خاتمی وقوف ندارند به این‌که ما در چه جهانی زندگی می‌کنیم.

این که شما محدودیت‌ها و امکانات جهانی‌ که در آن زندگی می‌کنید را بشناسید، بسیار اهمیت دارد. این‌که بلد باشیم چگونه سوار هواپیما شویم و تلویزیون و رایانه را روشن کنیم، به این معنا نیست که جهان خود را می‌شناسیم. به نظر من آقای احمدی‌نژاد نمی‌دانند در چه جهانی دارند زندگی می‌کنند. دولتمردان فعلی نمی‌دانند که در جهانی که در آن زندگی می‌کنند، قوانین اقتصادی درست به همان اندازه آهنین و فولادین هستند که قوانیین فیزیکی و شیمیایی و زیست‌شناسی. فکر می‌کنند به محض این‌که از فیزیک و شیمی و زیست‌شناسی وارد عالم اقتصاد و سیاست و روان‌شناسی و جامعه‌شناسی و مدیریت شدیم، دیگر همه چیز موم است در دستان ما و هر جور که بخواهیم می‌توانیم به آن شکل بدهیم. اگر آدم بفهمد که قوانین اقتصاد نیز به اندازه قوانین فیزیک آهنین است، مدام آن‌ها را انگولک نمی‌کند.

این خیلی به نظرم اهمیت دارد، اما ما در دوره آقای احمدی‌نژاد و به طور کلی پس از انقلاب با دولت‌هایی سر و کار داشته‌ایم که تمدن غرب را پذیرا شده‌اند اما از فرهگ غرب هیچ بویی نبرده‌اند. این‌که می‌گویند «دولت الکترونیک» نشان می‌دهد که با اقتضائات تمدن غرب آشنا هستند، ولی همین‌ها از فرهنگ غرب هیچ خبری ندارند. من خودم عکس این هستم (ولی نمی‌گویم شما هم عکس این باشید)؛ نقاط و نکات مثبت ‌بی‌شماری در فرهنگ غرب می‌بینم اما از تمدن غرب چندان خوشم نمی‌آید. اما عکس این خیلی خطرناک است. یعنی این‌که کسی آخرین هواپیماها را بخرد، آخرین فن‌آوری‌ها از جمله انرژی اتمی برایش مساله‌ای ملی باشد و از تمدن غرب نهایت استفاده را بکند، آن وقت اولیات فرهنگ غرب یعنی استدلال‌گرایی، عقلانیت، گفت‌وگو و مدارا را نشناسد و قبول نداشته باشد. انرژی اتمی که اوج تمدن غرب است را این‌قدر برای خودمان آگراندیسمان می‌‌کنیم، ولی اولیات فرهنگ غرب را منکر می‌شویم، یعنی اصلاً قائل به گفت‌و‌گو و استدلال‌گرایی نیستیم و مدارا و تواضع علمی نداریم. به نظرم این بدان معنا است که دولتمردان ما نمی‌دانند در چه جهانی زندگی می‌کنند. به اعتقاد من ما در جهانی زندگی می‌کنیم که اگر آخرین دستاوردهای تکنولوژی غرب را هم داشته باشیم، اگر از فرهنگ غرب بی‌خبر باشیم بازنده‌ایم، کما این‌که الان هم از لحاظ تکنولوژیک اوضاع خوبی دارم ولی از لحاظ‌های دیگر عقبیم.


امتیاز سوم آقای خاتمی: ویژگی‌های پسندیده شخصیتی، منشی و اخلاقی-روانی او

اما امتیاز سوم آقای خاتمی به ویژگی‌های شخصیتی و منشی او مربوط می‌شود و بحثی اخلاقی-روانی است. بالاخره خیلی فرق است بین معلمی که می‌رود سر کلاس تا هر چه را که دارد به دانشجویانش بدهد تا معلمی که می‌آید سر کلاس تا هر آنچه را که ندارد از دانشجویانش بگیرد. هر دو به ظاهر معلمی می‌کنند اما کسی به خود و خدای خود و وجدان اخلاقی‌اش می‌گوید من می‌روم سر کلاس برای این‌که هر چه دارم و بچه‌ها ندارند (مثل علم و معلومات و تجربه و قدرت فکری) را به دانشجویان خودم بدهم و غرض اصلی‌ام این است ولو حقوق هم به من بدهند، و دیگری می‌رود سر کلاس تا پول و قدرت و جاه و مقام و حیثیت اجتماعی و شهرت و محبوبیتی که ندارد را به دست آورد. چنین فردی، هر دانشجویی را چند پله می‌بیند برای رسیدن به مطلوبات خود.

با شناخت محدودی که من از آقای خاتمی دارم، ایشان به گروه اول تعلق دارد. او کسی است که آمده تا آن چیزی را که دارد به مردم بدهد، نه این‌که از طریق مردم به آلاف و الوف برسد. منظورم فقط آلاف و اولوف مادی هم نیست چون خیلی‌ها فکر می‌کنند که همین که مسئولی دزدی نمی‌کند، کافی است. اصلاً و ابداً این گونه نیست. این کار لازم است ولی مطلقاً کافی نیست. ممکن است دزدی نکنم اما هزار آلاف و اولوف دیگر از مردم بخواهم. مثلاً به زیان مردم عمل کنم، اما اسمم به عنوان قهرمان ملی و چهره مردمی جهان سومی که مقابل غرب ایستاده است روی تی‌شرت‌های عربی چاپ شود. هزینه این سودی که به او رسیده را چه کسی پرداخت کرده‌است؟ این رفتارها تا حد زیادی به شخصیت و منش ما بستگی دارد. من فکر می‌کنم آقای خاتمی از این لحاظ در میان گزینه‌های محتمل فعلی، شخصیت و منش سالم‌تری دارد. شخصیت‌های دیگری که ما می‌توانیم به عنوان کاندیداها و رقبای ایشان در نظر بگیریم از این لحاظ ضعیف‌تر از خاتمی هستند.

روی هم رفته به نظر می‌رسد که آقای خاتمی از این سه لحاظ از رقبای خود خوب‌تر است. یعنی به دموکراسی، آزادی، حقوق بشر، مدارا، و تکثرگرایی بیشتر معتقد است، فرهنگ جهانی که در آن زندگی می‌کنیم را بهتر می‌شناسد و از لحاظ ویژگی‌های روانی و اخلاقی و شخصیت و منش بر رقبایش مرجح است.

آنچه گفتم همه در مورد وظیفه اخلاقی آقای خاتمی برای آمدن و وظیفه اخلاقی ما در کوشش برای آمدن و پیروزی آقای خاتمی بود. الان وقت نقد آقای خاتمی نیست، اما آقای خاتمی هم اگر بیایند و پیروز شوند نسبت به مردم وظایف اخلاقی متعددی دارند که می‌توان درباره آن‌ها هم سخن گفت. انشاءالله اگر چشممان به پیروزی آقای خاتمی روشن شد، آن وقت درباره این وظایف اخلاقی و نقدهایی که به آقای خاتمی وارد است سخن خواهیم گفت. واقعاً امیدوارم آن روز پیش بیاید که این بحث اقتضا و ایجاب پیدا کند.

بدون امتیاز