زندگانی پیامبر رحمت و مهربانی-پار‌ه‌ی ششم(سخت‌ترین سال‌های زندگی پیامبر)

نویسنده: 
هادی محمودی
زندگانی پیامبر رحمت و مهربانی-پار‌ه‌ی ششم(سخت‌ترین سال‌های زندگی پیامبر)

از سال ٧ تا سال ١٠ پس از بعثت:

گرویدن عمربن خطاب (سفیر مكّه) و حمزة بن عبدالمطلب(پهلوان قریش)، به محمّد، سبب منقلب شدن بزرگان مكّه گردید و از همه مهم‌تر مسلمان شدن هیئت اعزامی كشور حبشه و ایمان آوردن یك هیئت دانشمند، به محمّدی كه حتّی سواد خواندن و نوشتن نداشت؛ سبب حیرت بزرگان مكّه گردیده و كسانی كه فكر می‌كردند كار محمّد و پیروانش در نتیجه آزار و شكنجه‌ها، سست گشته و از بین خواهند رفت، دریافتند، بسیار ساده‌اندیش بوده‌اند و این سه واقعه آنان را سخت، به فكر فرو برد.

در اینجا بود كه بزرگان مكّه و رؤسای طوایف قریش تصمیم هوشمندانه و غیرقابل پیش بینی‌ای بر علیه پیامبر گرفتند، تا ابتدا او را محدود كرده و جلوی گسترش افكارش را گرفته و سپس كار او را تمام كند و آن این بود كه آنها كه دریافته بودند كشتن محمّد تا زمانی که بنی‌‌هاشم و در رأس آنان، ابوطالب راضی به آن نباشد؛ مكّه و طوایف قریش را گرفتار یک جنگ داخلی نامحدود خواهند كرد.

بنابراین اندیشه كشتن محمّد را در این مرحله كنار گذاشته و تصمیم دیگری گرفتند كه از كشتنش خطرناك‌تر و مهمتر بود و آن این بود كه تصمیم گرفتند تا پیوندهای اقتصادی، خانوادگی، دوستی و رفت و آمد خود را با آنان قطع کنند و در این باره پیمان نامه‌ای نوشتند و عهد بستند تا هیچ گونه صلحی را از بنی‌‌هاشم نپذیرند و هیچ گونه رأفت و مراودتی با آنان نکنند مگر زمانی که آنان حاضر شوند محمّد را تسلیم کنند تا آنها وی را بکشند. 

 

1-پیمانی سنگدلانه كه نتیجه‌ای جز شرم و رسوایی در پی نداشت

بزرگان مكّه و رؤسای طوایف 25 گانه قریش، در مجلس مشورتی مكّه(دارالندوه)، جلسه‌ای تشکیل دادند و عهدنامه‌ای به خط منصور بن عکرمه و امضای هیئت عالی قریش نوشتند و در داخل کعبه قرار دادند و سوگند یاد کردند که تا دم مرگ طبق موازین ذیل عمل کند:

1-هرگونه خرید و فروش با هواداران محمّد تحریم می‌شود.

2-ارتباط و معاشرت با آنان ممنوع می‌گردد.

3-زن دادن به مسلمانان یا زن گرفتن از آنان ممنوع است.

4-پیمان‌نامه فقط در صورتی ملغی خواهد شد که طایفه بنی‌‌هاشم، محمّد را برای کشتن به آنان تسلیم کنند.

 

طبق این پیمان نامه سنگدلانه، حتی اگر تمامی مسلمانان از اسلام دست می‌كشیدند، پیمان ملغی نمی شد و بر اساس این پیمان نامه تنها در صورت به قتل رساندن محمّد پیمان نامه ملغی می‌گردید و مكیان تنها به كشتن محمّد راضی می‌شدند.

اما طایفه بنی‌‌هاشم، حتی كسانی از این طایفه كه مسلمان نشده بودند؛ حاضر نگردیدند كه محمّد را تسلیم كنند، بنابراین مكیان علاوه بر مسلمانان، تمامی طایفه بنی‌‌هاشم(به استثنای ابولهب و خانواده‌اش) را از مكّه بیرون كردند.

 بنا براین آنها كه از مكّه بیرون شده بودند، به ناچار به جایی رفتند كه شِعْب ابوطالب نام داشت و این مكان، درّه‌ای میان دو کوه ابوقبیس و خندمه در نزدیكی مکه بود كه در سال هفتم بعثت، محمّد؛ بنی‌هاشم و مسلمانان به آنجا پناه بردند و سه سال در محاصره اقتصادی و اجتماعی در این مکان به سر بردند و کسانی که داخل شعب بودند، نمی‌‌توانستند ما یحتاج خود را تهیه کنند زیرا هیچ کس حاضر به معامله با آنان نبود؛ به علاوه در آن شرایط سخت،تهدیدات دیگری نیز وجود داشت.

 بلاذری و ابن سعد سختی‌‌های این دوره را چنین شرح می‌دهند: 

"در مدت سه سالی که آنان در شعب بودند تا موسم حج نمی‌‌توانستند از شعب خارج شوند و تنها در آن موقع از دره بیرون می‌آمدند و فرزندان آنان در شعب به قدری دچار سختی بودند که صدای ناله آنان از بیرون شعب شنیده می‌شد و همین مسأله و آه و ناله‌های فرزندان بود که به تدریج دل برخی از متنفذان قریش را نرم کرد."

ابن اسحاق شرح می‌دهد: 

"تنها از طرف برخی از مردم مكّه که از عذاب ایجاد شده برای آنها ناراحت بودند به صورت مخفیانه، برخی از مایحتاج غذایی برای آنها فرستاده می‌شد و این وضعیت تا سه سال ادامه یافت و قریش و بویژه برخی تیره‌ها، با وجود همه دشمنی شان با اسلام به علت نظام قبیله‌ای كه بر پایه نسب و خویشی بود، به لحاظ مسایل قبیله‌ای نمی‌‌توانستند در آن شرایط نسبت به بنی عبدالمطلب کاملاً بی‌تفاوت بمانند و پس از گذشت سه سال؛ بدان معنا بود که‌این سیاست شکست خورده و تنها یک سرزنش اخلاقی برای قریش بر جای گذاشته است،آن هم قریشی که ادعای سروری و سیادت و سخاوت نسبت به همه عربها داشت."

اما بزرگان مكّه و سران طوایف قریش كه با همدیگر این پیمان را بسته بودند و این پیمان نامه به امضای همگی آنها رسیده بود، نمی توانستند پیمان نامه را زیر پا بگذارند و از طرفی در تنگنای بدنامی قرار گرفته بودند و سایر طوایف عرب آنها را به جهت این اقدام سنگدلانه آنها با اقوامشان، ملامت می‌كردند و آنها پس از سه سال نمی دانستند چكار كنند و چاره‌ای نداشتند.

همزمان با این شرایط، پیامبر خبر عجیبی به ابوطالب رساند و به او پیغام از خورده شدن پیمان نامه توسط موریانه در داخل کعبه را داد و ابوطالب با اطمینان، این خبر را به بزرگان مكّه داد و آنان به داخل كعبه رفتند و با كمال تعجب مشاهده کردند كه پیمان نامه توسط موریانه خورده شده و شگفت زده گردیدند و پیامبر را متهم به سحر کردند.

اما من‌حیث‌المجموع این مسایل سبب شد تا آن تعهد سنگدلانه كه سبب رسوایی دشمنان پیامبر شده بود، از بین برود و به هر روی این پیمان از میان رفت و بنی‌‌هاشم آزاد شدند تا به مكّه بازگردند و پیامبر و مسلمانان پس از سه سال رنج و عذاب و گرسنگی و سختی، آزاد گشته و به شهر مكّه باز گشتند. 

 

2-بازگشت به مكّه و اتفاقات غیر منتظره 

بازگشت دوباره مسلمانان به شهر مكّه، به نظر می‌رسید كه یك نوع پیروزی برای پیامبر و شكست بزرگان مكّه بود، اما به زودی اتفاقات غیر منتظره‌ای رخ داد كه وحشتاك‌ترین مصائب رخ داده برای پیامبر بود، به حدی كه ترویج دین اسلام در نتیجه همین اتفاقات به طور كامل متوقف گردیده و این اتفاقات بزرگان مكّه و رؤسای قریش را بسیار آسوده خاطر نموده و آنها دریافتند كه كار محمّد و پیروانش به زودی تمام خواهد شد و از بین خواهند رفت.

این اتفاقات به صورت خلاصه وار به شرح زیر است: 

1-مرگ ابوطالب 

ابوطالب آن عموی بزرگوار و آن یگانه حامی بی نظیر پیامبر در برابر جامعه بی رحم مكّه؛ اندكی پس از بازگشت پیامبر و مسلمانان به مكّه، وفات یافت و پیامبر را در رنج و اندوه عمیقی فرو برد.

این مرد بزرگوار كه بزرگ خاندان بنی‌‌هاشم بود؛ تنها عموی پیامبر نبود، بلكه از همان سنین كودكی برای وی پدر نیز بود و در 26 رجب سال دهم بعثت با وفات خود جامعه مكّه را درحیرت فرو برد و پیامبر را در برابر جامعه بی رحم مكّه و آن مردم سنگدل و بی عاطفه تنها گذاشت.

هنگامی که جنازه ابوطالب را می‌بردند تا دفن کنند؛ پیامبر در حالی که به سختی ناراحت بود، با چشمانی گریان به دنبال جنازه او راه می‌رفت و می‌گفت: 

«چه عموی خوبی برای من بودی، عمو جان بعد از تو کجا بروم؟»

با مرگ ابوطالب 86 ساله؛ بزرگان مكّه و رؤسای طوایف قریش نفس راحتی كشیدند و دریافتند كه دیگر به راحتی می‌توانند جلوی محمّد را گرفته و او را آزار و اذیت كنند؛ چون پس از ابوطالب دیگر كسی نبود كه طایفه بنی‌‌هاشم از او حرف شنوی داشته باشند و از پیامبر حمایت كند.

 

2-مرگ خدیجه

خدیجه آن بانوی دانا و مهربان كه یار و غمخوار بی نظیر پیامبر بود؛ سه روز پس از وفات ابوطالب در سن 65 سالگی وفات یافت و پیامبر را در حالی كه در اوج ناراحتی، اندوه و رنج بود، رها كرد و تنها گذاشت.

با وفات این بانوی مهربان، پیامبر در اندوه عمیقی فرورفت و غم و ناراحتی سراسر وجود او را فرا گرفت و از این پس دیگر كسی نبود كه مانند خدیجه تحمل مشكلات روحی را برای پیامبر آسان سازد.

این بانوی مهربان و فداكار در سخت‌ترین مشكلات، دوست و یار بی نظیر پیامبر بود و تحمل مشكلات روحی و رنج‌‌هایی را كه مردم سنگدل و بی رحم مكّه بر او روا می‌داشتند، برای پیامبر آسان می‌كرد، به حدی كه تمامی ثروتش را در حمایت از پیامبر و در راه کمک به آزادی بدهکاران، یتیمان و بینوایان استفاده كرد. 

این بانوی دانا و مهربان كه نور چشم پیامبر بود و گرمای مِهر مادر رنج دیده‌اش آمنه را برای او داشت، در آن عصر عرب جاهلی که زنان به افکار و رفتار زشت و جاهلی آلوده بودند؛ خدیجه از چنان پاکی و طهارت برخوردار بود که حتی در نزد غیرمسلمانان به«طاهره» شهرت یافته بود.

این بانوی دانا و مهربان، با وجود خواستگاران زیاد و ثروتمندی كه داشت و در ناز و رفاهی كه بود؛ با خواست خود به ازدواج محمّد درآمد و سختی‌‌های زندگی با او را، با جان و دل خریده بود و در ماجرای محاصره شعب ابو طالب، اموال خدیجه در حمایت از بنی‌هاشم و رساندن مایحتاج غذایی به آنها مصرف شد و پس از خروج بنی‌‌هاشم و مسلمانان از شعب، دیگر چیزی از ثروت فراوان خدیجه باقی نمانده بود.

پیامبر پس از مرگ او لحظه‌ای نتوانست از یاد آن زن فداكار و مهربان غافل گردد و بعدها همواره از فداكاری و ایثار آن بانوی گرامی، با عظمت و بزرگی یاد می‌کرد. 

مصیبت درگذشت این عموی بزرگوار و آن همسر مهربان، چنان برای پیامبر دشوار و ناگوار بود که آن سال وفات آنها را عام الحزن« سال اندوه» نامید. 

3-سفر به طائف

مورخ مشهور ابن هشام می‌نویسد: 

«هنگامی که ابوطالب وفات یافت مردم مكّه بیش از پیش به آزار او پرداختند، تا جائی که روزی پیامبر درحالی كه به سمت خانه می‌رفت، به یكباره مردی به سر او خاک پاشید؛ وقتی پیامبر با آن وضع وارد خانه‌اش شد، دخترش برخاست و در حالی که خاک از سر و لباس پدر فرو می‌ریخت می‌گریست، كه پیامبر به دخترش می‌گفت: دخترکم، گریه مکن که خدا پشتیبان پدر توست؛ قریش نتوانستند مرتکب کاری شوند که مرا این‌گونه بیازارد تا اینکه ابوطالب وفات یافت.» 

از مجموع تواریخ چنین برمی آید که پس از فوت ابو طالب و از دست دادن آن حامی و پناه بزرگ، پیامبر درصدد برآمد تا در مقابل مكیان بی رحم و سنگدل، حامی و پناه تازه‌ای پیدا کند؛ از این رو در موسم حج و ایام زیارت؛ به نزد قبایلی که به مکه می‌آمدند می‌رفت و ضمن دعوت آنها به اسلام، از آنها می‌خواست تا او را در پناه و حمایت خود بگیرند.

در این میان كسی كه بیش از همه پیامبر را آزار می‌داد، عمویش عبدالعزی(ابولهب) بود كه پس از وفات ابوطالب به ریاست بنی‌‌هاشم انتخاب شده بود(ظاهرا بزرگان مكّه در این انتخاب بی‌تأثیر نبودند).

 این عمویش و همچنین عموی دیگرش عباس، در موسم حج، همه جا به دنبال پیامبر می‌آمدند و مراقب بودند تا او با قبایل عرب تماس نگیرد.

این دو نفر هرجا كه می‌دیدند پیامبر با عده‌ای در حال حرف زدن است جلو می‌رفتند و می‌گفتند: 

«این برادرزاده ما محمّد است و دروغگوست؛ سخنش را نپذیرید!» 

در نتیجه‌این اقدامات بسیاری از مردم نظیر، قبیله بنی حنیفه پیامبر را جهت سخنان این عموهایش؛ به تندی از خود راندند.

حوادثی این چنین كه پیامبر حتی به سادگی نمی توانست در مكّه راه برود و به محض خروج از خانه اتفاقی بد برای وی می‌افتاد، او را به فكر فرو برد و دریافت كه دیگر مكّه برای او جای امنی نیست.

در این شرایط سخت كه هیچ طایفه‌ای حاضر نبودند كه پیامبر را در پناه خود بگیرند، او به فکر شهر طائف و قبیله بزرگ ثقیف افتاد(طائف شهری خوش آب و هوا و واقع در ١٢ فرسخی مکه است) و در صدد برآمد تا از آنها که در طائف سکونت داشتند، استمداد کند و به همین منظور با زید بن حارثه پسر خوانده‌اش به سوی طائف حرکت کرد.

وقتی پیامبر و پسرخوانده‌اش زید، به طائف رسیدند، در آنجا به نزد بزرگان ثقیف رفتند، كه سه مرد میانسال بوده و رؤسای این شهر بودند كه هر سه برادر و فرزندان عمرو بن عمیر بودند كه عبدیالیل، مسعود و حبیب نام داشتند.

پیامبر هدف خود را از رفتن به طائف شرح داد و اذیت و آزاری را که از قوم خود دیده بود به آنها گفت و از آنها خواست تا او را در برابر دشمنان پناه داده و یاری کنند.

 

اما آنها به ترتیب چنین پاسخ پیامبر را دادند:

عبدیالیل گفت: «من پرده کعبه را دریده باشم اگر خدا تو را به پیامبری فرستاده باشد!»

مسعود گفت: «خدا نمی‌‌توانست کسی دیگری را غیر از تو، به پیامبری بفرستد!»

حبیب كه قدری داناتر بود، سكوت كرده و فقط گوش می‌كرد، در این هنگام به سخن آمده و گفت: 

«به خدا من هرگز با تو گفتگو نمی‌‌کنم زیرا اگر تو چنانکه می‌گویی فرستاده از جانب خدا هستی و در این ادعا که می‌کنی راست بگویی، پس بزرگتر از آنی که من با تو گفت‌وگو کنم و اگر دروغ می‌گویی، پس بر خدا دروغ می‌بندی و شایستگی آن را نداری که با تو گفت‌وگویی کنم.»

بدین ترتیب آنها تقاضایش را نپذیرفته و پیامبر مأیوسانه از نزد آنها برخاست و به نقل ابن هشام، هنگام بیرون رفتن، از آنها درخواست کرد که گفت‌وگوی آن مجلس را پنهان دارند و كسی را از سخنانی که میان ایشان رد و بدل شده بود آگاه نسازند(شاید به‌این دلیل بود كه پیامبر نمی‌‌خواست گفتار آنها به گوش بزرگان مكّه برسد و موجب شماتت آنها شود.)

اما آنها درخواست پیامبر را نادیده گرفته و ماجرا را به گوش مردم رساندند و بالاتر آنکه اوباش شهر را وادار به دشنام و استهزای او کردند و همین امر سبب شد، چند روزی كه پیامبر در طائف مانده بود، هر زمان كه می‌خواست در شهر رفت و آمد كند، از دو طرف او را احاطه کرده و زبان به دشنام و مسخره كردن او، می‌گشودند.

پیامبر پس از چند روز كه در شهر مانده بود؛ یك روز به ناگهان اوباش و كودكان شهر بر وی حمله کرده و سنگ بر وی زدند و بدنش را زخمی و مجروح نموده تا جایی كه پاهای او خون آلوده گردید و بدین وضع ناهنجار با سنگ به دنبال او افتادند.

پیامبر بعدها از این روز به عنوان سخت‌ترین روز سراسر زندگی‌اش یاد كرد.

به هر ترتیبی بود پیامبر خود را از دست آن مردم سنگدل نجات داده و از شهر بیرون آمد و پس از آنكه دید كه دیگر كسی دنبال او نیست، در حالی كه خسته و مجروح بود، در سایه دیواری از باغهای خارج شهر آرمید تا قدری از خستگی رهایی یابد و پاهای زخمی خود را كه خون آلود بود، پاک کند.

پیامبر در حالی كه پاهایش خون آلود و بدنش مجروح گشته بود؛ در آن حالت غم و اندوه، در زیر سایه‌ی آن درخت نشسته و می‌گفت: 

«خدایا، تو خدای ناتوانان و فقیران و خدای منی، مرا در این حال به دست که می‌سپاری؟، به دست بیگانگانی که با ترشروئی با من رفتار کنند؟ یا دشمنی که مالک سرنوشت من شود؟، خداوندا! اگر تو بر من خشمگین نباشی به تمام این دشواری‌ها، من در می‌دهم، و اگر تو بر من خشنود باشی، بر من گوارا خواهد بود.»

باغ مزبور تاکستانی متعلق به عتبه و شیبه كه دو تن از بزرگان مکه و از مخالفان پیامبر بودند؛ که در این هنگام خود در آنجا بودند و چون از ماجرا مطلع شدند و دریافتند كه مردم سنگدل طائف چگونه او را زخمی و مجروح نموده و به دنبال او افتاده و او را از شهر بیرون كرده‌اند، به حال او ترحم کرده و به غلامی که در باغ داشتند و نامش«عداس» و به کیش مسیحیت بود، گفتند كه مقداری انگور بچیند و برای او ببرد و به او توصیه كردند كه تنها به او انگورها را به او بدهد و با محمّد سخنی نگوید و به حرفهایش گوش ندهد تا گمراه نگردد.

در این میان صحبت‌‌هایی كه بین پیامبر با عداس رد و بدل گردید؛ سبب شد پس از مدت كوتاهی عداس پیش آمده و سپس روی پاهای مجروح وی افتاده و بر وی بسیار گریه كند.

پیامبر حدود 10 روز در آنجا توقف كرد و سپس تصمیم گرفت به مكّه باز گردد.

 

4-بازگشت به مكّه 

حادثه‌ای عجیب كه‌اینجا رخ داد آن بود كه زمانی كه پیامبر می‌خواست به مكّه وارد شود، بزرگان مكّه كه دریافته بودند مردم طائف او را از شهر بیرون كرده‌اند؛ نمی خواستند بگذارند كه او به شهر داخل گردد و اجازه ورود او را به شهر ندادند.

پیامبر چون به نزدیکی مکه رسید و دریافت كه آن مردم سنگدل و بی رحم نمی خواهند او را به شهر راه دهند، تصمیم گرفت تا در پناه یکی از بزرگان مکه درآید و به شهر وارد شود و از این رو یكی از مسلمانان را دیدار کرده و از او خواست كه به ترتیب، نزد یكی از این سه نفر برود و از آنها بخواهد كه او را در حمایت بگیرند تا به مكّه وارد شود كه‌این سه شخص به ترتیب عبارت بودند: اخنس بن شریق؛ سهیل بن عمرو و مطعم بن عدی. 

اما دو نفر اولی از ترس بزرگان مكّه حاضر نشدند او را در حمایت خود بگیرند و تنها مطعم حاضر شد که محمّد را در پناه خود گیرد و به بهانه طواف مسجد الحرام او را در پناه خود گرفته تا گزندی به وی نرسانند و بدین ترتیب محمّد به مكّه وارد شد.

در این هنگام، عمروبن هشام(ابو جهل) که محمّد را دید، فریاد زد: "ای مردم این محمّد است که اکنون پشتیبانش نیز از دنیا رفته؛ اکنون شما دانید با او."

طعیمه بن عدی پیش رفته و گفت: "مطعم بن عدی او را پناه داده."

عمروبن هشام(ابو جهل) بی تابانه به مطعم گفت: "از دین بیرون رفته‌ای یا فقط پناهندگی او راپذیرفته‌ای؟" 

مطعم گفت: «از دین خارج نشده ام، ولی او را پناه داده ام."

 عمروبن هشام(ابو جهل) گفت: «ما هم به پناه تو احترام می‌گذاریم."

مرگ ابوطالب و خدیجه؛ ضدیت عمویش ابولهب با محمّد، كه‌اینك ریاست بنی‌‌هاشم را بر عهده داشت؛ سفر محمّد به طائف و بیرون كردن او از طائف و بسیاری از اتفاقات دیگر؛ من حیث مجموع سبب گردید كه بزرگان مكّه به‌این نتیجه برسند كه دیگر كار محمّد تمام است و دیر یاز یا زود جمعیت اندكی كه به او گرویده‌اند پراكنده خواهند شد و از اسلام دست خواهند كشید و محمّد تنهای ضعیف را در حالی كه حتی خاندانش ضد او هستند به راحتی می‌توانند از میان بردارند و او را به قتل برسانند.

واقعیت نیز چنین بود و دین اسلام در مكّه با حالت توقف و حتی عقب گرد، مواجه شده بود و پس از سال دهم بعثت تقریبا هیچ فردی از مكّه مسلمان نشده بود و این به دلیل خاطراتی بود كه مردم از محاصره اقتصادی پیامبر و پیروانش در شعب ابوطالب و اتفاقات بدی كه برای او رخ داده؛ بود و در این میان نیز برخی از مسلمانان قدیمی از دین اسلام دست كشیدند و از اطراف پیامبر پراكنده شدند؛ پیامبر نیز كه به دنبال هم پیمانی بود كه از او حمایت كند و او را در پناه خود گیرد، حتی به شهرهای اطراف مكّه رفته بود، اما هیچ طایفه‌ای حاضر نشدند او را در حمایت خود بگیرند و پیامبر در این سالها به سختی اندوهگین و ناراحت بود و هر روز نیز اتفاق بدی برای او می‌افتاد.

شرایط عجیبی پیش آمده بود و همه فكر می‌كردند كه محمّد در مسیرش شكست خورده و دیگر كار او و دین جدیدش دیر یا زود تمام است و و به زودی یا وی را از مكّه بیرون می‌كنند و یا به قتل می‌رسانند؛ اما در این شرایط اسف بار كه پیامبر به سختی ناراحت و اندوهگین بود، اتفاقاتی به دور از چشم مردم مكّه در جریان بود كه اوضاع را به صورتی بسیار حیرت انگیز و شگفت آور تغییر داده و در آینده به صورت باورنكردنی و حیرت آوری شرایط را دگرگون ساخت، كه اگر بزرگان مكّه از این وقایع پنهانی مطلع می‌شدند قطعا از آن جلو گیری می‌كردند...

 

ﻣﻨﺎﺑﻊ و ﻣﺂﺧﺬ مورد استفاده:

1-ابن اسحاق، کتاب السیر و المغازی، چاپ سهیل زکار،دارالفکر، ۱۳۹۸/۱۹۷۸، چاپ افست قم، ۱۳۶۸ش.

2-ابن هشام، السیرة النبویة، چاپ مصطفی سقا، ابراهیم ابیاری، و عبدالحفیظ شلبی، بیروت: دارابن کثیر.

3-یعقوبی، ابن واضح، تاریخ الیعقوبی، نجف، المکتبه الحیدریه، ۱۳۸۴ق.

4-ابن اثیر، علی بن محمّد، اسد الغابة، دار الفکر، بیروت، ۱۴۰۹ق/۱۹۸۹م.

5-ابن بابویه، پیامبر بن علی، الخصال، علی اکبر غفاری، جامعه مدرسین، قم، ۱۳۶۲ش.

6-ابن بطوطه، رحله ابن بطوطه، عبدالهادی التازی، اکادیمیه المملکه المغربیه، رباط، ۱۴۱۷ق/۱۹۹۷م.

7-ابن حبیب، محمّد، المنمق فی اخبار قریش، به کوشش خورشید احمد فارق، عالم الکتاب، بیروت، ۱۴۰۵ق/۱۹۸۵م.

8-ابن حزم، علی بن احمد، جمهرة انساب العرب، بیروت، ۱۴۰۳ق/۱۹۸۳م.

9-ابن بابویه، پیامبر بن علی، عیون اخبار الرضا، نشر جهان، تهران، ۱۳۷۸ق.

10-ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق پیامبر ابوالفضل ابراهیم، بی‌جا،‌دار احیاء الکتب العربیه، ۱۳۷۸ق.

11-ابن جوزی، یوسف بن قزاوغلی، تذکره الخواص، قم، محمع جهانی اهل‌بیت، ۱۴۲۶ق.

12-ابن سعد، محمّد، الطبقات الکبری، بیروت،‌ دار صادر، ۱۹۶۸م.

13-ابن شهرآشوب، پیامبر بن علی، مناقب آل ابی طالب، قم، نشر علامه، ۱۳۷۹ق.

14-ابن عساکر، علی بن حسن، تاریخ مدینه دمشق، تحقیق علی شیری، بیروت، دارالفکر، ۱۴۱۵ق.

15-ابن عنبه، احمد بن علی، عمده الطالب فی انساب آل ابی طالب، نجف، المطبعه الحیدریه، ۱۳۸۰ق.

16-ابن کثیر، اسماعیل بن عمر، البدایه و النهایه، بیروت،‌ دار احیاء التراث العربی، ۱۴۰۸ق.

17-ابن هشام، پیامبر بن عبدالملک، السیره النبویه، تحقیق محی الدین عبدالحمید، قاهره، مکتبه صبیح، ۱۳۸۳ق.

18-بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت، دارالفکر، ۱۴۲۰ق.

19-بیهقی، ابوبکر، دلائل النبوه، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۵ق.

20-ترمذی، پیامبر بن عیسی، سنن ترمذی، تصحیح عبدالوهاب عبداللطیف، بیروت، دارالفکر، ۱۴۰۳ق.

21-حلبی، علی بن ابراهیم، السیره الحلبیه، بیروت، دارالمعرفة، ۱۴۰۰ق.

22-طبری، پیامبر بن جریر، تاریخ الطبری، بیروت، مؤسسة الأعلمی للمطبوعات، ۱۴۰۳ق.

23-طبرسی، فضل بن حسن، مجمع البیان، بیروت، مؤسسة الاعلمی، ۱۴۱۵ق.

24-مقریزی، احمد بن علی، امتاع الاسماع، تحقیق عبدالحمید النمیسی، بیروت، دارالکتب، ۱۴۲۰ق.

25-نسایی، احمد بن شعیب، سنن نسایی، بیروت، دارالفکر، ۱۳۴۸ق.

26-یوسفی غروی، محمّدهادی، موسوعة التاریخ الاسلامی، قم، مؤسسة الهادی، ۱۴۱۷ق.

27-ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة، چاپ محمّدابوالفضل ابراهیم، قاهره، ۱۳۸۵۱۳۸۷/ ۱۹۶۵۱۹۶۷، چاپ افست بیروت

28-ابن اثیر، علی بن محمّد، اسدالغابة فی معرفة الصحابة، چاپ پیامبر ابراهیم بنا و پیامبر احمد عاشور، قاهره ۱۹۷۰۱۹۷۳.

29-ابن اثیر، مبارک بن محمّد، النهایة فی غریب الحدیث و الاثر، چاپ طاهر احمد زاوی و محمود پیامبر طناحی، قاهره، ۱۳۸۳۱۳۸۵/ ۱۹۶۳۱۹۶۵، چاپ افست بیروت.

30-ابن حبیب، کتاب المُحَبَّر، چاپ ایلزه لیشتن اشتتر، حیدرآباد، دکن، ۱۳۶۱ق /۱۹۴۲م، چاپ افست بیروت.

31-ابن حبیب، کتاب المُنَمَّق فی اخبار قریش، چاپ خورشید احمد فارق، بیروت، ۱۴۰۵/۱۹۸۵.

32-ابن درید، کتاب الاشتقاق، چاپ عبدالسلام پیامبر هارون، بغداد، ۱۳۹۹/۱۹۷۹.

33-ابن شبّه نمیری، کتاب تاریخ المدینة المنورة: اخبارالمدینة النبویة، چاپ فهیم پیامبر شلتوت، [جده] ۱۳۹۹/۱۹۷۹، چاپ افست قم، ۱۳۶۸ش.

34-ابن عبدالبرّ، الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، چاپ علی پیامبر بجاوی، بیروت، ۱۴۱۲/۱۹۹۲.

35-ابن قدامه، التبیین فی انساب القرشیین، چاپ پیامبر نایف دلیمی، بیروت، ۱۴۰۸/۱۹۸۸.

36-ابن کلبی، جمهرة النسب، چاپ ناجی حسن، بیروت، ۱۴۰۷/۱۹۸۶.

37-ابن کثیر دمشقی، اسماعیل بن عمرو، تفسیر القرآن العظیم، بیروت،‌دار الکتب العلمیة، منشورات محمّدعلی بیضون، چاپ اول، ۱۴۱۹ق

38-ابوالفرج اصفهانی، مقاتل الطالبیین، چاپ احمد صقر، قاهره، ۱۳۶۸/۱۹۴۹.

39-سیره ابن هشام ؛ج 1/382-392

40-بلاذری، احمد بن یحیی، انساب الاشراف، بیروت،‌دارالفکر،‌ ۱۴۱۷م.

بدون امتیاز